۰

روایت خدایاری از جنبش دانشجویی،دخالت نهادهای اطلاعاتی درتشکلهای دانشجویی اوایل دهه70،وقایع18تیر و...

  • ۱۷بازدید
  • ۰ رای
  • ۰ دیدگاه
دانشگاه تهران,دانشجو

علی اصغر خدایاری از همان 300 دانشجوی تسخیر کننده لانه جاسوسی بود، که از در دانشگاه به «لانه» رفت ولی از در دیگری خارج شد و به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست.

نسرين وزيري: بر اين اساس او خودش را فعال دانشجویی پس از انقلاب نمی داند.چرا که از اواسط جریان «لانه» به جهاد سازندگی و بعداً به سپاه پیوست و دیگر در دانشگاه حضور فعال نداشت. کما اينکه محسن ميردامادي هم بعد از ماجراي «لانه» استاندار خوزستان شد و ابراهيم اصغرزاده، معاون وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي شد.

اگرچه او از پايه گذاران دفتر تحکيم وحدت نبود ولي ارتباطش با جنبش دانشجويي قطع نشد. چه آن زمان که معاون مالي اداري دانشگاه تهران بود و به خواست دانشجويان اجازه حضور دوربين هاي صداوسيما در مجامع دانشجويي در اين دانشگاه را نمي داد، چه آن زمان که در شوراي تامين به دنبال امنيت دانشجويان در مراسم هاي سالگرد 18 تير بود و چه حتي اين روزها که در همين دانشگاه، آمار و ریاضی تدريس مي کند و در کسوت «معلم» با دانشجويان در ارتباط است.

او در گفت و گو با خبرآنلاين، از انشعاب​ هاي داخلي در دفتر تحکيم وحدت سخن گفت که بخشي خود خواسته و بخشي در اثر تصميماتي در بيرون از دانشگاه و از سوی نهادهای امنیتی بوده است. از روزهاي سخت مديريت بحران 18 تير مي گويد و سوء تدبيرهايي که اگر نبود،ماجرا ادامه نمي يافت. خدایاری در پایان این گفت و گو از بی انگیزگی دانشجویان حاضر گفت. از آنها که محاسبه گر شده‌اند و با محاسبه هزینه فعالیت سیاسی، قید آن را زده‌اند. او نگران نسلی است که تصمیماتش را بر اساس «ترس از آینده» بگیرد.

مشروح گفت و گو با اين دانشجوي ديروز و عضوهیات علمی امروز را بخوانيد:

جنبش دانشجويي قبل از انقلاب فارغ از گرايشات مختلفي که اعم از چپ، مارکسيست يا مذهبي داشت، يک هدف واحد داشت و آن مبارزه با رژيم بود. اما جنبش دانشجويي پس از انقلاب چطور؟ به نظر مي رسد در مقاطعي همان روحيه مبارزاتي خود را حفظ کرده اما با چه هدفي؟

همانطور که گفتيد جنبش دانشجويي قبل از انقلاب، يک دشمن آشکار و مشهود داشت، که رژيم پهلوی بود. هدف اصلی جنبش دانشجويي در آن مقطع يک هدف سلبي بود و همه بر روی ضرورت مبارزه با رژيم شاه تا سرنگونی رژیم اتفاق نظر داشتند. به طوری که حتی دانشجویان «چپ مارکسیست» و «بچه مسلمان ها» علیرغم همه اختلافاتی که باهم داشتند این اختلافات را در بیرون بروز نمی دادند و مزاحمتی برای فعالیت های ضدرژیم یکدیگر ایجاد نمی کردند و حتی گاهی برنامه هایشان را باهم هماهنگ می کردند و در برنامه های یکدیگر شرکت می کردند. البته از سال 1353 که سازمان مجاهدین خلق تغییر ایدئولوژی از اسلام به مارکسیسم را علنی کرد، و بعد ماجرای شهادت شریف واقفی و صمدیه لباف، روابط بین چپی ها و بچه مسلمان ها تیره تر شد. من در سال 1354 وارد دانشگاه شدم که روند تیره شدن روابط آغاز شده بود ولی شنیدم که پیش از تغییر ایدئولوژی منافقین ارتباط ها و حتی همکاری ها در فعالیت های ضدرژیم بیشتر بوده است.

اتحاديه انجمن هاي اسلامي فارغ التحصیلان دانشگاه ها، توسط چهره هايي مانند آقاي  طبرزدي و احمدي نژاد از دفتر تحکيم وحدت منشعب شد. آنها در بیانیه اعلام موجودیت، از آقاي هاشمي به عنوان «آيت الله» و از مقام معظم رهبری به عنوان «امام» ياد کردند.

این اختلافات گاهی علنی هم می شد.به خاطر دارم در سال 56 که بچه مسلمان ها برای گرامیداشت مجید شریف واقفی برنامه ای ترتیب داده بودند دانشجویان مسلمان شعار مرگ بر وحید افراخته و چپی ها شعار درود بر وحید افراخته می دادند. وحید افراخته یکی از اعضای منافقین بود که مارکسیست شده بود و می گفتند در ماجرای لو رفتن و دستگیری صمدیه لباف با ساواک همکاری کرده است. غرض این که با وجود همه این اختلافات وجود دشمن مشترک خارجی مانع اصلی شدن اختلافات و بروز و شدت گرفتن آن ها می شد.

بعد از انقلاب آن هدف مشترک دیگر وجود نداشت، و لذا گروه های دانشجویی متنوع با اهداف و راهبردهای مختلف به وجود آمد و دانشجویان مسلمان و مبارز قبل از انقلاب عمدتاً به دو گروه کلی تقسیم شدند . گروه اصلی و عمده دانشجویانی بودند که تبعیت از امام را راهبرد خود انتخاب کرده بودند و ذیل چند عنوان که در بین آن ها عنوان انجمن اسلامی عمومیت بیشتری داشت متشکل شدند. گروه دیگر تحت تشکل موسوم به انجمن دانشجویان مسلمان هوادار سازمان منافقین بودند. تکثر در بین دانشجویان چپ بیشتر بود و آن ها به چندین گروه تقسیم شدند. هرچند به برکت امام و انقلاب گفتمان غالب در دست دانشجویان مسلمان پیرو خط امام بود.

به تدریج ضرورت ایجاد اتحادیه انجمن های اسلامی دانشگاه ها برای ایجاد هماهنگی بین دانشگاه ها و انجام فعالیت های مشترک احساس می شد و عناصر اصلی انجمن های فعال ، جلسات گفتگو برای ایجاد این سازمان فراگیر را که بعدها به دفتر تحکیم وحدت تبدیل شد آغاز کرده بودند. این دانشجویان برای اطمینان از انطباق مشی حرکتی خود با راهبرد امام و ارتباط بیشتر با ایشان از امام خواستند نماينده اي در این تشکیلات منصوب کنند. امام (ره) تمایلی به نصب نماینده نشان نداده بودند و مضمون پاسخ ایشان این بود که "نماینده لازم نیست ما مملکت را درست کردیم شما هم خودتان برويد دانشگاه را درست کنيد".

امام نهايتا پذيرفتند؟

 بالاخره امام با اصرار دانشجویان،آیت الله خامنه ای را معرفی کردند، و از دانشجویان خواستند مسایل خود را با ایشان مطرح کنند. در اوایل روزهای دوشنبه ظهر جلسات گفت و شنودی بین ایشان و دانشجویان در مسجد دانشگاه برگزار می شد، که البته تداوم پیدا نکرد.

فعالیت ها چگونه ادامه پیدا کرد؟

انجمن اسلامی دانشگاه های تهران با محوریت دانشکده فنی، صنعتی شریف و پلی تکنیک در تشکیل و راهبری دفتر تحکیم نقش فعال تری ایفا می کردند و هماهنگی بیشتری باهم داشتند. افزوده شدن دانشگاه های مختلف با سلیقه ها، نگاه ها، و خصلت های مختلف از همان ابتدا موجب بروز دیدگاه های مختلفی در درون دفتر تحکیم می شد. بعضی از انجمن ها مثل دانشگاه های علم و صنعت کلاً متفاوت بودند، در زمان بحث تسخير لانه جاسوسي نمایندگان این دانشگاه بحث تسخیر سفارت شوروی را پیشنهاد کرده بودند.

در سال هاي آخر دهه60، زمزمه هايي شنيده مبني بر اينکه برخي مقامات امنیتی برای کنترل جنبش دانشجویی ایجاد جريانات موازي را پيشنهاد مي دادند. بر اين اساس معتقدم اين انشعاب ها  تماما خودجوش نبوده و حداقل بخشي از آنها هدايت شده بوده است.

به هر حال به تدریج یک فراکسیون اقلیت با دیدگاهی متفاوت نسبت به مسایل مختلف در حال شکل گرفتن بود که عمدتاً از انجمن اسلامي علم وصنعت، و برخی از فعالین دانشگاه پلی تکنیک و برخی دانشگاه های دیگر تشکیل می شد.با درگیر شدن عناصر اصلی دفتر تحکیم وحدت در جریان تسخیر سفارت آمریکا میدان فعالیت بیشتری برای این طیف فراهم شد. برگزاری کنفرانس های بین المللی جنبش دانشجویی با حضور فعالین دانشجویی کشورهای مختلف از جمله فعالیت های این طیف بود. طرح صلاحیت نداشتن دانشگاه ها و انجمن های اسلامی دانشجویی برای دخالت در انتخابات و معرفی نامزدهای مورد تأیید و منحصر کردن این صلاحیت به تشکل های روحانی که در زمان انتخابات مجلس دوم مطرح شد و با واکنش و عتاب شدید امام مواجه شد، نیز از طرف منسوبین به همین جریان مطرح شد. شاید بتوان برنامه ریزی برای انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها را بزرگ ترین پروژه اجرا شده توسط این طیف در زمان امام به جساب آورد. بیشتر عناصر فعال در این جریان بعدها یه مسئولیتهای بالایی دست یافتند.

چهره هايي مثل آقاي احمدي نژاد و علي احمدي و هاشمي ثمره ....

بله آقای علي احمدي در فعالیت های دانشجویی از عناصر اصلی دانشگاه علم و صنعت بود. آقای احمدي نژاد رده پایین تری داشت و آقای هاشمي ثمره هم عنصر اثرگذاری بود که بيشتر در بيرون از دانشگاه فعاليت مي کرد. از دانشگاه پلی تکنیک نیز افرادی مثل آقای ضرغامي که از دانشجویان سال پایینی محسوب می شدند در همین جریان رشد کردند.

اگر چه در اواسط دهه 60 که هنوز امام در قید حیات بودند بحث بلا اشکال بودن نقد مواضع و رفتار حاکمین و مسئولین حکومتی در همه سطوح در محافل درونی دانشجویان مطرح شده بود، ولی کماکان التزام به پیروی کامل از امام و مشی او در بین دانشجویان وجود داشت.

به عنوان مثال دفتر تحکیم وحدت در ماه های پایانی جنگ در اعتراض به فرماندهی جنگ برای جدی نبودن در پشتیبانی از جبهه ها شعار «جنگ همه جانبه» را مطرح کرد که در چارچوب راهبرد پیروی همه جانبه دفتر تحکیم از نظرات امام قابل تحلیل است.

خلاصه این که تا زماني که جنگ ادامه داشت و امام (ره) در قيد حيات بودند، يک راهبرد کلي و يک چراغ روشن برای وحدت نمودی و عملیاتی به رغم وجود اختلافات جدی درونی وجود داشت. خاتمه جنگ و رحلت امام از یک طرف و تغییرات نسلی در فعالین جنبش دانشجویی موجب شد آن رویه و پوسته ظاهری ترک بردارد و بحث هاي اختلافی به بیرون کشیده شود.

ایجاد تشکل های دانشجویی و دانشگاهی جدید مانند اتحاديه انجمن هاي اسلامي فارغ التحصیلان دانشگاه ها، توسط چهره هايي مانند آقاي  طبرزدي و احمدي نژاد از پیامدهای همین پوست اندازی بود.

آقاي احمدي نژاد و آقاي طبرزدي در يک طيف بودند؟

بله ابتدا در بیانیه اعلام موجودیت از آقاي هاشمي به عنوان «آيت الله» و از مقام معظم رهبری به عنوان «امام» ياد کردند، ولی مدت زیادی نگذشت که آقای طبرزدی يک نشريه راه انداخت که محور اصلی آن حمله به آقای هاشمی بود .

نشريه «پيام دانشجو» را مي گوييد؟

بله اسم کاملش «پيام دانشجوي بسيجي» بود. بعدها از درون همین طیف تشکل جامعه اسلامی نیز سر بر آورد.

شما به اقدامات جرياني که در داخل جنبش دانشجويي شکل گرفت، اشاره کرديد. اما درباره اقدامات کساني که به زعم شما جريان اصلي جنبش دانشجويي بودند، ورود پيدا نکرديد. شاخص ترين کاري که آن ها کردند، چه بود؟ چهره هايي مثل خود شما، آقايان اصغرزاده، ميردامادي و ...

نسل ما در شرایط تاریخی بی نظیری دوره دانشجویی را تجربه کرد. وقتی با تجربیات و اطلاعات امروز به گذشته نگاه می کنم فکر می کنم با فرصت هایی که در اختیار ما قرار گرفت می توانستیم بسیار اثربخش تر عمل کنیم. اقدامات ما کم تر معطوف به موضوعات بنیادی آینده نگرانه و نهادسازی های زیربنایی بود و توان ما بیشتر صرف موضوعات روزمره و روبنایی شد. البته ما در آن روزها این تجربیات و این نوع نگاه را نداشتیم و چه بسا اگر دانشجویان امروز هم در شرایط تاریخی آن موقع قرار داشتند همان اقداماتی را انجام می دادند که ما انجام دادیم. شاید شاخص ترين کار نسل ما که ماهیتی کاملاً دانشجویی داشت، بحث تسخير لانه باشد. البته همین حادثه را شاید بتوان نقطه عطفی برای تغییر نسل جنبش دانشجویی به حساب آورد. اعضای اصلی جنبش دانشجویی آن روز که از طرف دانشگاه وارد لانه شده بودند موقع خروج از لانه از درب دیگری خارج شدند و نوعاً به دانشگاه بازنگشتند. برخی به وزارت کشور، وزارت خارجه، و دیگر دستگاه های دولتی ملحق شدند. بخش قابل توجهی به جهاد سازندگی و سپاه پیوستند. دانشگاه نیز که پس از چند سالی تعطیلی باز شد، به تدریج میزبانی نسل جنبش دانشجویی را به عهده گرفت.

بر اساس سخنان شما مي توان گفت که اختلافات در جنبش دانشجويي پس از انقلاب، در همان ماجراي تسخير لانه جاسوسي، آغاز شد. درست است؟

از قبل از ماجراي لانه فراکسیون اقلیتي در ميان جنبش دانشجويي ايجاد شد که برنامه ریزی برای انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها را بزرگ ترین پروژه اجرا شده توسط این طیف در زمان امام به حساب آورد. بیشتر عناصر فعال در این جریان بعدها به مسئولیتهای بالایی دست یافتند.

عرض کردم اختلاف نظر و دیدگاه از ابتدا وجود داشت. در مورد لانه هم مثلا آقاي احمدي نژاد و دوستانشان مخالف تسخير لانه بودند.

همان بحثي که معتقد بودند بايد سفارت شوري را به جاي سفارت آمريکا تسخير کرد را مي فرماييد؟

بله. ماجراي انقلاب فرهنگي را هم آنها دنبال مي کردند. به نظر من آنها می خواستند اثرگذاري اجتماعی جريان تسخير لانه را تحت الشعاع قرار دهند، و ماجراي انقلاب فرهنگي را هم به همین دلیل برنامه ریزی کردند.

تسخير لانه جاسوسي را مي توان کار جنبش دانشجويي در آن دوره دانست؟ چون برخي از جمله آقاي محمدرضا تاجيک معتقدند که اين يک اقدام خودجوشي بود که اصلا ربطي به جنبش دانشجويي نداشت و تنها برخي دانشجويان آن را رقم زدند.

ببینید به لحاظ فضاي رواني، جامعه آمادگی یک اقدام جدی علیه آمریکا را داشت و دانشجویان عامل ایجاد این فضای ذهنی نبودند. اما بالاخره کساني که آن وضعیت را شناسایی کردند و برای پاسخ به آن اقدامی را طراحی و اجرا کردند، فعالین جنبش دانشجويي بودند.

جنبش دانشجويي زماني با تسخير لانه جاسوسي، نظام را درگير اقدام خود کرد و تا يکسال و نيم تمامي قواي کشور به نوعي مشغول بررسي مساله و نحوه آزادي گروگان ها بودند. اين جنبش در طول دفاع مقدس هم جانفشاني هايي از خود نشان داد و برخي از آنان شهيد، اسير و يا جانباز شدند. اما پس از آن ديگر چه کار شاخصي از سوي آنها ديده شد؟

جنبش دانشجويي در زمان پيروزي انقلاب، خودش را در کنار امام(ره)، متولي انقلاب مي دانست. در سال هاي اول پیروزی انقلاب که دوره استقرار نظام بود ما به عنوان یک نیروی منسجم و معتقد مدافع انقلاب در هر کجا که لازم بود ورود و مداخله می کردیم در واقع نسل ما در شرایط اضطراری آن سال ها بسیار فراتر از یک نهاد مدنی اجتماعی دانشجویی اقدام می کرد. جنبش دانشجويي در شرایط غیراضطراری و عادی که یک حاکمیت مستقر وجود دارد، کارکردهاي خاص خود را دارد. پایان جنگ را می توان آغاز چنین دوره ای دانست و از جنبش دانشجويي  باید رفتاری متناسب با این دوره را انتظار داشت. شاید کار شاخص جنبش دانشجویی امروز همین پايش قدرت و جامعه و نگاه انتقادی باشد، که وجود دارد.

خلاصه بگويم که جنبش دانشجويي در سالهاي 58 تا پايان جنگ تحميلي، خود بخشی از قدرت بود و مسئوليتي فراتر از يک جنبش دانشجويي بر عهده داشت. اما بعد از آن چنين مسئوليتي بر عهده ندارد. در شرایط جدید این جنبش به يک نهاد مدني تبدیل شده است که کارش پايش اجتماعي و پايش قدرت است. به عبارت ديگر جنبش دانشجويي اي که در سالهاي 60 و 61 مي خواست براريکه قدرت تکيه بزند و کشور را اداره کند که تا حدی نیز موفق شد، در نسل بعدي منتقد قدرت شد تا مراقب نسل قبل باشد که خطا نکند. کار شاخص آنها اگر درست عمل کنند،همین است.

شما در سخنانتان به انشعاب دروني جنبش دانشجويي اشاره کرديد. اما به تدريج شاهد انشعاب هايي در اين جنبش هستيم که به نظر نمي رسد از درون باشد. انشعاب​ هايي که برخي آن را تحميلي و با سر منشايي از بيرون از جنبش دانشجويي ، مي دانند. نظرتان در اين باره چيست؟

من بر اساس بعضاً اطلاعات و نوعاً تحليل شخصي خودم معتقدم برخی از اين انشعاب​ها کاملاً هدايت شده اتفاق افتاده است. در سال هاي آخر دهه60، زمزمه هايي را در اين باره شنيده بودم که برخي مقامات امنیتی برای کنترل جنبش دانشجویی ایجاد جريانات موازي را پيشنهاد مي دادند. بر اين اساس من از کساني هستم که معتقدم اين انشعاب ها  تماما خودجوش نبوده و حداقل بخشي از آنها هدايت شده بوده است.

مقامات عالیرتبه نظام حمله به دانشجویان را جنایت نامیدند و گزارش شورای امنیت ملی نیز بر صنفی بودن اعتراض دانشجویان، بی تدبیری نیروی انتظامی و بعد از یورش نیروهای خودسر لباس شخصی به کوی در روزهای بعد صحه گذاشت.

من در آن سالهای ایجاد انشعاب در دفتر تحکیم از برخی دوستان فعال در جنبش دانشجویی شنیدم که برخي نهادهاي اطلاعاتي و امنيتي با آنها تماس گرفته و ضمن وعده و وعید درخواست همکاری کرده بودند. با این همه، نمي توانم  قسم بخورم که بحث جدايي طيف شيراز و علامه در دفتر تحکيم وحدت، خودجوش نبوده.ولي به لحاظ اطلاعاتي و تحليلي، حتي اگر نتوان منشا اين انشعاب را به وزارت اطلاعات و نهادهاي امنيتي نسبت داد، ولي مي توان با احتمال بالا اظهار کرد که آنها اين مساله را تشديد کرده اند.

البته به نظرمن دخالت نهادهاي امنيتي از هر دو طرف، هم از طرف راست و هم از طرف چپ انجام شده است. لطمه اي که چپ روها به جنبش دانشجويي زدند شايد کمتر از لطمه طرف مقابل نبود. جنبش دانشجويي از هر دو طرف لطمه خورد و در بخشي از هر دو طرف هم نيروهاي امنيتي نقش داشتند.

منظورتان از دخالت نيروهاي امنيتي در بخش چپ روها دقيقا چه بود؟

يکی از رویه های کنترل گروه ها و اجتماعات، ایجاد بی نظمی و تنش در درون آن ها و دخالت به بهانه ایجاد نظم است، این رویه در درون سازمان های اطلاعاتی بر یک نظریه مبتنی است. شاید دستگيري برخي از چهره هاي تندرو، که در زندان تندروتر و پس از آزادی نیز فعال تر مي شدند، در همین چارجوب اتفاق افتاده باشد. البته من اطلاعاتی در این زمینه ندارم صرفاً براساس تحلیل و تجربه عرض می کنم.

منظورتان از دستگيري چهره هاي تندرويي که بعدا تندرو تر شدند، مشخصا چه کساني بود؟ کساني مثل طبرزدي يا مثلا علي افشاري و عبدالله مومني؟

من از هیچ کس نمی توانم اسم ببرم چون اطلاعاتی ندارم. این را هم اضافه کنم ممکن است برخی از این افراد به صورت هدایت شده عمل کرده باشند و بسیاری دیگر بدون این که خودشان بدانند به اهداف مقامات امنیتی کمک کرده باشند.

اين نوع انشعاب​ها چقدر به جنبش دانشجويي، ضربه زده است؟

به نظر من نفس تفاوت و اختلاف و حتی انشعاب مذموم نیست. آن چه ناپسندیده است خودمطلق پنداری و تضییع حقوق دیگران است.

اگر چند شاخه شدن به تلف شدن انرژی ها در اصطکاک های بینابینی و تلاش برای حذف یکدیگر منجر شود، خسارت بار است هم اثرگذاري جنبش را کم مي کند و هم ضربه زدن به آن راحت تر مي شود. ولی اگر انشعاب به شفافیت منجر شود، همه همدیگر را به رسمیت بشناسند و از حقوق یکدیگر دفاع کنند چه بسا انشعاب به سودمندی و اثرگذاری آن ها بیفزاید.

برخي معتقدند که جنبش دانشجويي به لحاظ زاويه اي که با دولتمردان يافته و نقدهايي که مطرح کرده، به تدريج تندرو تر شده است. مثلا به گفته شما اگرچه در سالهاي 65 و 66 جنبش دانشجويي انتقادهايي به مسئولان داشت اما آن را مطرح نمي کرد، اما در دهه 80 ما شاهد نقد جايگاه ولايت فقيه در بيانيه هاي تحکيم بوديم. آيا اينها را مي توان مصداق تندروتر شدن جنبش دانشجويي دانست؟ آيا اين انشعاب هاي متعدد آن ها را به سوي تندروي بيشتر سوق نداده؟

پرسش شما به یک پاسخ چند وجهی نیاز دارد. وجه اول این که از یک زماني به بعد، شرايط ورود به انجمن هاي اسلامي ساده تر و درهاي انجمن بازتر شد. به طوري که گاهی در انتخابات اعضاي شوراي مرکزی انجمن ها همه دانشجويان می توانستند رأی بدهند. در حالي که در گذشته اينگونه نبود و انتخاب ارکان انجمن توسط اعضای انجمن که شرایط خاص ورود به انجمن را داشتند، انجام می گرفت. طبعاً برون داد این دو رویکرد کاملاً متفاوت است.

رد پيشنهاد اجازه ثبت تشکل هایي غیر از انجمن اسلامی در دانشگاه ها با سلایق مختلف از سوي وزارت علوم و شوراي عالي انقلاب فرهنگي یکی از دلایل بروز آشفتگی در انجمن های اسلامی و هرج و مرج و تندروی در آن بود.

در زمان های دور مثل زمان ما بدنه اصلی دانشجویی دنبال درس و تخصص بودند و فقط عده معدودی که به فعالیت های غیر آموزشی (نوعاً سیاسی) علاقه داشتند جذب انجمن ها می شدند. طبعاً اهداف، عقاید، و نوع نگرش اعضای این انجمن ها به موضوعات به هم شبیه بود و اقداماتشان نیز با هم فکری در چارچوب همان نگاه غالب انجام می گرفت. بعدها در برخي دانشگاه ها انجمن های اسلامی به مراکزی تبدیل شدند که همه فعالین اجتماعی با هر نگرشی می توانستند در آن جا فعالیت کنند و همه دانشجویان نیز می توانستند در انتخاب ارکان انجمن مشارکت داشته باشند. طبعاً در چنین انجمن هایی تنوع و تکثر تفکرات می تواند بسیار گسترده باشد. یکی از دلایل ایجاد چنین وضعیتی این بود که انجمن های اسلامی تنها تشکل هایی بودند که مجوز فعالیت داشتند و کم و بیش از امکانات دانشگاه نیز می توانستند استفاده کنند. به خاطر دارم در آن زمان ها برای رفع این مشکل پيشنهاد شد که اجازه ثبت تشکل های غیر از انجمن اسلامی در دانشگاه ها نیز داده شود تا افراد با سلایق مختلف تشکلهای خود را ایجاد کنند و به صورت شفاف فعالیت کنند. این پيشنهاد به وزارت علوم و شوراي عالي انقلاب فرهنگي ارایه شد، اما مورد موافقت قرار نگرفت. این موضوع یکی از دلایل بروز آشفتگی در انجمن های اسلامی بود، و هرج و مرج و تندروی یکی از خروجی های آن بود.

وجه دیگر پاسخ پرسش شما این است که جنبش دانشجویی شاهد تغيير نسلي اساسی در درون خود بود و این تغییر با توجه به شرایط اجتماعی- سیاسی داخلی و بین المللی و گسترش شتابناک فناوری اطلاعات و گسترش آگاهی ها بسیار شدیدتر از گذشته و تغییری شبه گسسته بود. البته این گسستگی در برخی دانشگاه ها مثل دانشگاه تهران که ریشه دارتر بود و طی چند ده سال به صورت نسبتاً پیوسته تداوم داشت، خفیف تر، و در برخی دیگر که انجمن ها کم سابقه بودند یا در دوران حیات ناپیوستگی ها و نوساناتی را تحمل کرده بودند، شدیدتر بود. در هر صورت نسل های جدید هم مطالبات خود را دارند که ممکن است کاملاً طبیعی باشد، ولی از نگاه اصحاب قدرت و ما قدیمی ها تندروی تلقی شود. 

به نظر مي رسد که ميزان تدين در نسل هاي مختلف جنبش دانشجويي به تدريج کم شده است. نسل اولي که شما سمبل آن هستيد، اهل نماز اول وقت  و مقید به رعایت احکام شرع بود و حتي در برخورد با نامحرم هم حجب و حياي خاص خود را داشت و دارد. اما در نسل حاضر، مي توان رگه هايي از تفکرات سکولاري را در برخي اعضاي جنبش دانشجويي يافت. چرا چنين اتفاقي افتاده است؟

برای این موضوع عوامل مختلفی را می توان ذکر کرد. در زمان ما افرادی که می خواستند وارد انجمن اسلامی شوند ابتدا خودشان تدین را با همه محدودیت ها انتخاب می کردند و همین قدرت انتخاب تعصب نسبت به حفظ آن را نیز ایجاد می کرد. اکنون  چه بسا برخی از افراد مراعات همین عرف عمومی جامعه را کافی بدانند. در زمان ما اگرچه کمیت افراد اهمیت داشت، ولی کیفیت و تدین آن ها از اهمیت بالاتری برخوردار بود و افراد با ملاکهای خاص تری جذب انجمن می شدند و مرتباً توسط یکدیگر پایش می شدند. اکنون تصور می کنم کمیت حرف اول را می زند.

نکته دیگر اینکه فکر مي کنم آمیختگی بین دین و قدرت که گرم شدن بازار تظاهر به دین داری توسط افراد غیرمعتقد و متملق را به ارمغان آورده است، می تواند یکی از دلایل گریز جوانان پاک طینت از ظواهر دینی باشد. راستش من به جای کم رنگ شدن ظواهر دینی و مناسک مذهبی نگران آسیب دیدن فضایل اخلاقی مثل راست گویی، خیرخواهی نسبت به دیگران، حق گویی و ...، و به جای آن رایج شدن تملق، دروغگویی، ریا و غیره هستم.

شما در سال 78، در دانشگاه تهران مسئوليت معاونت مالي و اداري را داشتيد. آن حادثه در آن سال يک اعتراض صنفي بود که رنگ و بوي سياسي گرفت. اما 10 سال بعد و پس از حوادث 88، تحليل هايي ارائه شد مبني بر اينکه «فتنه اول» در سال 78 رخ داده بود . شما که آن زمان از نزديک در جريان ماجرا بوديد، آن را يک «فتنه» مي دانيد؟

مسائل سال 78 نه به جنبش دانشجويي - به مفهوم یک تشکل سياسي ربط داشت، و نه به هیچ جریان سیاسی دیگر. عده اي دانشجو در اعتراض به یک مسئله صنفي تجمع کرده بودند و شعارهایی هم داده بودند، چیزی که پیش از آن بارها اتفاق افتاده و بدون حادثه ای خاتمه یافته بود. اما آن شب با تدبير بد نيروي انتظامي، عده اي دانشجوی شهرستانی مظلوم مورد یورش قرار گرفتند و زمینه اعتراضات شدید بعدی فراهم شد. مقامات عالیرتبه نظام حمله به دانشجویان را جنایت نامیدند و گزارش شورای امنیت ملی نیز بر صنفی بودن اعتراض دانشجویان، بی تدبیری نیروی انتظامی و بعد از یورش نیروهای خودسر لباس شخصی به کوی در روزهای بعد صحه گذاشت.

به نظر من آن ماجرا، موضوع بسيار ساده اي بود و به راحتي مي شد آن را جمع کرد. حتی پس از وقوع حادثه نیز همه از دولت گرفته تا شورای امنیت ملی و از انجمن اسلامی دانشجویان گرفته تا نماینده نهاد رهبری در دانشگاه، و از احزاب سیاسی گرفته تا شخصیت های اثرگذار تلاش کردند، عوارض حادثه را به حداقل برسانند. اساساً هیچ فرد یا جریانی دنبال دامن زدن به اعتراضات نبود و هر کسي هر کاري برای ایجاد آرامش از دستش برمي آمد انجام مي داد. ولی ظلم بسیار بزرگ بود و اعتراضات چند روزه بعد از حادثه نوعاً واکنشی به این ظلم بود.

من آن ماجرا را «فتنه» نمی دانم. شروع غائله با نیروی انتظامی بود که بعید است فتنه باشد، و اعتراضات بعدی نیز واکنش به جنایت و ظلمي بود که رخ داده بود.

به نظر من ما تا زماني که در مقابل حق، تسليم نباشيم، نمي توانيم با باطل مقابله کنيم. در سال 78، ما به عنوان نظام ظلم بزرگی را مرتکب شدیم اگر از دانشجويان عذرخواهي جدي مي شد و مقصرين مجازات مي شدند، مساله خاتمه پیدا می کرد. حالا که این کار انجام نشده است، دیگر شایسته نیست بر زخم های آسیب دیدگان آن واقعه نمک پاشیده شود.

خاطره ديگری از سالهای مسئولیت در آن زمان داريد که تا حالا جايي عنوان نکرده باشيد؟

سال 80 یا 81 بود، که یک اعتراض دانشجویی دیگر در کوی دانشگاه اتفاق افتاد که شدیدتر از 18 تیر 78 بود و چند روز طول کشید. آن موقع من معاون دانشجویی بودم و فرماندهی نیروی انتظامی تهران به عهده سردار طلايي بود که اگر تدبیر و هماهنگی ایشان با دانشگاه وجود نداشت، حادثه ای بدتر از سال 78 رخ می داد. در آن ماجرا من به یاد دارم حدود 120 ساعت نخوابیدم.

پس از خاتمه جریان، در جلسه شوراي تامين استان، موضوع صدور مجوز برای برگزاري مراسم سالگرد 18 تير توسط دانشجویان مطرح بود. سردار طلايي گفتند هرچي آقاي خداياري بگويد نظر ما هم همان است. بالاخره تصمیم گرفته شد مجوز داده نشود در آخر جلسه آقاي رحماني استاندار وقت تهران رو به من گفتند مسئولینی که در بین دانشجویان نفوذ دارند عدم صدور مجوز را برای آنان توضیح دهند و کمک کنند مشکلی پیش نیاید. آقاي مرتضوي دادستان وقت تهران هم در جلسه حضور داشتند، من به شوخي گفتم که "نمی دانم لطف آقای طلایی و استاندار محترم را «مدح شبه ذم» بدانم يا «ذم شبه مدح»!، چون می ترسم اين حرفها آقاي مرتضوي را وسوسه کند که کارهايي انجام دهد!"

ماجرای آن سال با مستقر شدن نيروي انتظامي در کوي با حکم شورای امنیت ملی خاتمه پیدا کرد. دانشگاه هم برای کمک به نیروی انتظامی همه تلاش خود را انجام داد. من پیش از ورود نیروی انتظامی به درون کوی طی جلسه ای با بسیج دانشجویی و انجمن اسلامی آن ها را در جریان قرار دادم و توجیهات لازم را انجام دادم. در جمع دانشجویان هم از اقدام نیروی انتظامی حمایت کردم و همه را به همکاری و آرامش دعوت کردم.

غرضم از این حرف ها این است که حوادث سال 78 را هم با تدبير و با کمترين هزينه مي شد کنترل کرد.

اجازه بدهيد يک سوال احساسي و نه سياسي بپرسم. در سال 78 و سالهاي بعدش که شما در دانشگاه تهران مسئوليت داشتيد، در همين ماجراي کوي و سالگردهاي آن، کجا دلتان گرفت؟

دو صحنه را به ياد دارم. يکي مربوط به روز فرداي 18 تير است که به همراه معاون اداري مالي دانشگاه علوم پزشکی تهران ماموريت يافتيم به داخل کوي برويم و ببينيم چه خبر است. دکتر سليماني و دکتر کوهی که شب قبل در کوی بودند رفته بودند تا در جلسه شوراي تامين حضور پيدا کنند. دانشجویان وحشت زده بودند و وضع بسيار آشفته ای داشتند. پشت در يکي از ساختمان​هاي کوي، جمله اي از امام در مدح جايگاه دانشجو، نوشته شده بود. دانشجويي با لباس پاره که معلوم بود کتک خورده، آمد و با دعوا به من گفت: «خجالت نمي کشيد، آن حرف امام است و اين هم وضع ما دانشجويان و رفتاري است که با ما مي کنيد!». حرف او مانند پتکی بود که بر سر من خورد. هنوز هم یادآوری آن حسی که به من دست داده بود، تکانم می دهد. راست مي گفت، حق داشت. من هيچ جوابي براي او نداشتم فقط سرم را انداختم پايين.

 

به نظر من ما تا زماني که در مقابل حق، تسليم نباشيم، نمي توانيم با باطل مقابله کنيم. در سال 78، ما به عنوان نظام ظلم بزرگی را مرتکب شدیم اگر از دانشجويان عذرخواهي جدي مي شد و مقصرين مجازات مي شدند، مساله خاتمه پیدا می کرد. 

در يکي از تجمعات دانشجويي، دانشجويان از داخل کوی و نیروی انتظامی از بیرون به سمت همدیگر سنگ پرتاب می کردند. من خواستم جلو بروم و به رفتار نيروهاي پليس اعتراض کنم که کار پلیس سنگ انداختن نيست، پلیس باید با امکاناتی مثل سپر دفاع کند تا موضوع فیصله پیدا کند نه این که با سنگ پراکنی حادثه را تشدید کند. وقتي خواستم بروم و با آنها صحبت کنم، به محض اينکه از جمع دانشجويان جدا شدم، نيروهاي پليس به سمت من سنگ پرتاب کردند! شايد باورتان نشود ولي چند نفر از دانشجويان به سرعت جلو آمدند و در جلو من یک حایل انسانی تشکیل دادند تا سنگ به من نخورد. نمي توانم نوع حس شرمندگی ناشی از ناتوانی در دفاع از دانشجویان را که با رضایت ناشی از موفقیت در جلب اعتماد آن ها توأم بود، بیان کنم.

عکس ها از محمد زندي

1727

نظر شما چیست؟

اولین نفری باشید که نظر خود را در مورد این مطلب بیان می کند.