۰

مصر؛ سرزمین انقلابهای بی‌پایان/ چرا سرزمین فراعنه دموکراسی نداشته

  • ۶۲بازدید
  • ۰ رای
  • ۰ دیدگاه

مردم کشور مصر در طول تاریخ پر فراز و نشیب خود هیچ گاه طعم آزادی و یا به عبارتی روشن تر و ملموس تر طعم دموکراسی را نچشیده است.

گروه بین الملل- قیصر خسروان: تاریخ و تمدن شکوهمند و پر اسرار مصر سخنان بسیاری برای بشریت و اندیشه بشر کنجکاو دارد اما جای تعجب بسیار است که این تمدن بزرگ و چندین هزار ساله که می تواند برای موارد و موضوعات فراوانی الگو ارائه دهد نمی تواند حتی یک الگوی کوچک از یک نظام سیاسی آزاد ارائه دهد.

در تمدن و تاریخ چند هزار ساله مصر هیچ گاه یک نظام مردم سالار که ما آنرا «دموکراسی» می نامیم یافت نمی شود. هر چند مصر باستان با یونان باستان دارای داد و ستدهای تجاری و سیاسی فراوانی بوده و مصری ها از نزدیک نظام دموکراتیک و مردم سالار یونان باستان را شاهد بوده اند اما هیچ گاه برای یک نظام سیاسی مردم سالار و دموکراتیک از خود علاقه و تلاشی نشان نداده اند و همیشه فراعنه را در قامت خدایان دیده اند و پس از سپری شدن دوران فراعنه «زمامداران» را در قامت فراعنه می دیدند.

البته و بدون شک این نقد هم پذیرفته است که کشورها و جوامع دیگری هم بوده اند که دارای تاریخ و تمدن های بسیار بزرگ و غنی بوده اند و در برپایی و پیش رفت تمدن بشری سهمی بزرگ و مهم را ادا کرده اند و در روزگار باستان حتی بسیار بیش از مصری ها با یونانیان دارای داد و ستد سیاسی و تجاری و نظامی بوده اند اما هیچ گاه نتوانسته اند نظام های سیاسی دموکراتیک و مردم سالار را بر جوامع خود حاکم کنند .

اما به هر حال مصری ها در سه – چهار سال اخیر به تاثیر از جنبش مردم تونس استحاله یی را در جامعه و نظام سیاسی خود به وجود آوردند که بسیاری از کارشناسان سیاسی از عنوان انقلاب برای استحاله نظام های سیاسی مصر و حتی تونس و دیگر کشورهای عرب استفاده کرده اند. نخست باید بررسی کرد که آیا به واقع در چند سال اخیر تغییرات کشورهای عرب انقلاب هستند و یا نیستند و اگر انقلاب هستند مردم این کشورها توانسته اند پس از پردازش آن همه هزینه سنگین که به هر حال شیربهای هر انقلابی است به خواست های خود دست یابند؟

می توان برای انقلابات که معمولا تحت عنوان انقلاب سیاسی نام گذاری می شوند سه تعریف و سه چهره  اساسی و کلان را در نظر بگیریم:

نخست انقلاب یک تغییر و استحاله اساسی است که باعث تغییر نظامهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فلسفی و دینی یک جامعه و یک کشور می شود البته باید یادآور شد می توان این تعریف را تعریفی کلاسیک و اساسی از انقلابی فراگیر دانست. چهره دوم انقلاب معتدل تر است و باعث تغییر نظامهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی می شود و نظامهای دینی و فلسفی و باورهای مذهبی مردم دست خوش تغییر و استحاله نمی شوند .

اما در شکل و چهره سوم انقلاب حداقل موردی که دست خوش تغییر قرار می گیرد نظام سیاسی جامعه است و دیگر نظامات جامعه دست خوش استحاله و تغییر نمی شوند و اگر دست خوش استحاله و تغییر هم شوند این استحاله اساسی و فراگیر نیست بلکه محدود و جزیی و به مرور است.

بر اساس این تعاریف که از انقلاب ارائه شد حال باید بکاویم که تغییرات در حوزه کشورهای عرب به واقع انقلاب هستند و یا فقط رفرم هایی سطحی بوده اند که صرفا در سطح نظام های سیاسی انجام پذیرفته اند. هر انقلاب هدف و یا اهدافی مشخص را در نظر دارد که به صورت حداقلی نظام سیاسی جامعه را از بن و ریشه بر می دارد و نظام سیاسی دیگری را جایگزین آن می کند. اما تغییرات کشورهای مصر و لیبی و یمن و تونس و غیره تغییراتی هدفمند برای استقرار دموکراسی نبودند بلکه اساسا این تغییرات نتیجه حرکتها و خواستهای احساسی عمومی بودند که بر اثر فشار شدید فقر بوجود آمدند.

یک انقلاب حتما باید دارای دو ویژگی بسیار مهم و اساسی باشد تا بتواند خواسته های جامعه را محقق سازد. این دو ویژگی اساسی و بسیار مهم عبارتند از: نخست رهبری و دوم دستگاه فکری.

اما این دو اصل و این  دو ستون اساسی را در جنبش های مردم کشورهای عرب شاهد نبودیم و به علت نبود این دو اصل اساسی در این کشورها و جنبش ها هزینه های سنگینی که پرداخته شد دست آوردهای مهمی نداشت و یا حتی نتایج معکوس داشت و به آشوب انجامید و یا به دیکتاتوری هایی از نوع و جنسی دیگر انجامید.

نبود رهبری و دستگاه فکر به عنوان دو اصل اساسی هر انقلاب موفق و به عنوان دو اصل اساسی هر گذار موفق باعث شد تا انقلابهای مردم کشورهای عرب انقلابهایی ناقص باشند و پس از چند ماه و یا پس از یک سال دوباره مردم این کشورها کمرها را بستند و دوباره به میدان ها و خیابان ها آمدند تا انقلابی دیگر به راه اندازند .البته برخی هم به آشوب و بلبشو انجامیدند.  به زبان ساده به این کار و رفتار مردم این کشورها دوباره کاری گفته می شود. البته دوباره کاری هایی که خود را برای سه باره کاری و چهار باره کاری مهیا می سازند.

برای نمونه مردم کشور مصر بدون داشتن رهبری و دستگاه فکری اقدام به انقلابی کردند که انقلابی ناقص و انقلابی بی سر بود و نظام میلیتاریست به زمامداری «حسنی مبارک» را سرنگون و نظامی شبه دموکراتیک جایگزین آن کردند.

پس از چندی مردم مصر دریافتند که بیراهه رفته اند اما دوباره کاری کردند و بدون ارائه اهداف مشخص دوباره به میدان و خیابان آمدند و اعتصاب و تحصن کردند و دوباره برای میلیتاریسم آغوش گشودند. هر چند گفته می شود نظامیان فقط دولت گذار را رهبری خواهند کرد اما این گفته چندان دورنمای امیدوار کننده یی را منعکس نمی کند. چون که هم اکنون حضور نظامیان بسیار پر رنگ است و پست های کلیدی دولت گذار را خود در اختیار گرفته اند.

مردم کشورهای عرب و به ویژه مردم کشور مصر اگر بدین شکل بخواهند این روند دوره گذار را سپری کنند بدون شک در زمانی نه چندان دور و حدود یک سال دیگر باید خود را برای انقلابی دیگر و رهایی از چنگ میلیتاریسم مهیا سازند و این یعنی دور و تسلسلی باطل که هزینه هایی بسیار گران برای یک جامعه و یک تاریخ در بردارد. میلیتاریسمی که اکنون در کمین جامعه و کشور مصر نشسته شاید در ماه های آینده بر گرده مصر سنگینی نکند. اما دلائل را می توان بر شواهد استوار ساخت و این چنین استدلال کرد که «پدر خوانده های چکمه پوش» در پشت  پرده فرمان خواهند راند.

مردم مصر به علت نداشتن همان دو اصل اساسی یعنی رهبری و دستگاه فکری دائم دچار دوباره کاری هستند و دم به دم و هر سال یک انقلاب به راه می اندازند و دولت و نظام بعدی که سکان قدرت را در کشور مصر به دست می گیرد از همان راهی می رود که دولت و نظام پیشین از آن راه رفته و تنها تفاوتشان با دولت و نظام پیشین در نوع پوشش و اصلاح صورت ها است. در راستای پیش بینی بالا «عبدالفتاح السیسی» برآمده از خواست بدون اندیشه ملت مصر بود و میلیتاریسمی را بر کشور و جامعه مصر تحمیل کرد و می کند که سه تا چهار سال پیش مردم مصر از آن رویگردان و فراری بودند و برای رهایی از شر آن میلیتاریسم انقلاب کرده بودند.

«السیسی» در یک خیزش آرام و پنهان خود را به کرسی قدرت نزدیک ساخت و در یک جهش برق آسا خود را قهرمان ملت کرد و قدرت را به دست گرفت. مردم مصر اگر طالب دیکتاتوری نظامی بودند که حسنی مبارک بر سر قدرت بود و پخته تر از عبدالفتاح السیسی هم بود و دموکراتیک تر هم بود. پس این همه دوباره کاری برای چیست؟ خواهی نخواهی و حداقل یک انقلاب دیگر پیش روی مردم مصر است. البته اگر مردم این کشور خرد پیشه خود سازند باید یک انقلاب کنند برای همیشه. مرگ یک بار و شیون هم یک بار.

چرا باز هم انقلاب؟ و چرا باز هم انقلابی دیگر بر سر راه مردم کشور مصر است؟ از یک جانب مردم کشور مصر به حداقل خواست های خود دست نیافته اند. از سویی دیگر عبدالفتاح السیسی همین گونه که رفته رفته خود را به قدرت رسانید اکنون هم در یک خیزش آرام اما بسیار هدفمند و حساب و کتاب شده به جانب دیکتاتوری تمام عیار گام بر می دارد و هر از چند گاهی ممنوعیت و محدودیتی را بر قشر و گروهی و ایدئولوژی ای اعمال می دارد.

قیام مردم مصر علیه دولت و حکومت حسنی مبارک به صورت آشکار و به دور از هر گونه مبهم سازی برای «آزادی» بود. اما مردم مصر پس از حسنی مبارک از هر چاله یی به چاله بزرگ تری فرو افتادند و نه فقط آزادی سیاسی را به دست نیاوردند بلکه رفته رفته آزادی های اجتماعی خود را هم از دست داده اند و در این روند از دست دادن ها خُرده نانی را هم که بر سر سفره داشتند یا از دست داده اند و یا در حال از دست دادن آن هستند.

مردم مصر و حتی آنانی که اکنون از هواداران عبدالفتاح السیسی هستند به زودی آگاه خواهند شد و در خواهند یافت که مطالبتاشان برآورده نشده است. بر همین اساس اراده ملی میدان تحریر را نشانه خواهد رفت و خواست های دست نیافته ی خود را مطالبه خواهند کرد.

هر زمامداری آزادی ملت را بستاند راه را اشتباه رفته و حکم نابودی خود و ایدئولوژی خود را امضاء کرده است. اما عبدالفتاح بسیار راه را اشتباه در پیش گرفته و هلهله ی عوام او را فریفت. با ورود به هزاره سوم میلادی «عصر دموکراسی جهانی» هم آغاز شده است. اما در کشور مصر که مردمش به این شجاعت دست یافته اند تا میدان ها را تسخیر اعتصاب خود کنند این حماقت محض است که زمامداری از سر و دست مردم بالا رود و با چماق بر سر و دست همان مردم بکوبد. باید امیدوار بود قهرمان و رهبر بعدی انقلاب بعدی مردم مصر انسانی همچون «محمد البرادعی» و «عمر موسی» باشد. البته اخوان المسلمینی ها هم حق آزادی فعالیت های اجتماعی خود را دارند که توسط عبدالفتاح آزادی های اجتماعی این جماعت ممنوع شده است.

آینده تغییرات در حوزه کشورهای عرب چنان تعریف ناشده هستند که توان ختم شدن به مردم سالاری و دموکراسی و آزادی را ندارند. اگر قائل به تقسیم بندی کشورهای جهان به کشورهای جهان نخست و جهان سوم باشیم خواهی نخواهی باید در این میان قائل به کشورهای «جهان دوم» هم بود البته در ادبیات سیاسی تنها قائل به دو جهان هستند و سخنی از جهان دوم به میان نیامده است. اما اگر این مرزبندی ها را نیک بنگریم و درست مورد مطالعه قرار دهیم کشورهایی هم در این میان قرار دارند که به واقع نمی توان آن ها را عضو جهان نخست محسوب کرد و از دیگر سو هم نمی توان آن ها را به جرگه کشورهای جهان سوم تنزل داد. پس شاید بهتر باشد این دست از کشورها را کشورهای «جهان دوم» به شمار آوریم.

اگر بپذیریم که برخی از کشورها به علت داشتن ویژگی هایی دارای جایگاه نخست جهانی هستند پس پذیرفته ایم دیگر کشورها هم اگر توانستند این معیار را کسب کنند می توانند به جایگاه نخست نائل آیند. بدون شک اگر کشورهای آلمان و انگلستان و کانادا کشورهای جهان نخست هستند و در برابر کشورهای زیمبابوه و سودان و سومالی و کره شمالی کشورهای جهان سوم به شمار می آیند باید پذیرفت کشورهای مصر و تونس و برخی دیگر از کشورها بر اساس معیارهایی که نزدیک به معیارهای جهان نخست هستند جهان دوم نامیده می شوند.

اگر معیارهای اساسی جهان نخست تحصیلات بالا و سواد عمومی بالا و درآمد پولی و رفاه مادی مناسب برای عموم اجتماع و توسعه فلسفه در میان قشر روشنفکر و آزادی قلم و در نهایت داشتن دموکراسی واقعی و سالم باشد برای سنجش ابزاری مناسب در اختیار خواهیم داشت. پس آن دست از کارشناسان سیاسی و جامعه شناسان که جهان را فقط به دو طیف نخست و سوم تقسیم می کنند در اشتباه هستند.

اگر کشورهای مصر و تونس و دیگر کشورهای مشابه را به علت عدم برخورداری کامل این معیارها نتوانیم در کنار کشورهای آلمان و فرانسه و کانادا به عنوان کشورهای جهان نخست به حساب آوریم بر اساس همین معیارهای جهان نخست نخواهیم توانست آن ها را در گروه کشورهای جهان سوم قرار دهیم. چو ن به هر حال کشورهای مصر و تونس و کشورهای مشابه و تراز آن ها دارای دانشگاه های فراوان و قشر تحصیل کرده پر تعداد و فربه و رشد چشمگیر فلسفه در میان روشنفکران و سواد عمومی رو به رشد و نویسندگان جهانی و روی هم رفته دارای تعدد ادیان و ایدئولوژی ها هستند.

هر چند این موارد در کشوری چون مصر هم تراز با موارد کشورهای فرانسه و آلمان نیستند اما همین موارد بستر مناسبی برای دست یابی به تمامی معیارهای یک دموکراسی سالم و جهان نخست هستند. نباید از نظر دور بداریم که همین موارد که آن ها را بستر مناسبی می نامیم باعث شده است تا در این کشورها طبقه یی مشخص با نام طبقه متوسط بوجود آید که هم دارای رفاه مطلوب و هم دارای مطالعه مطلوب است. بدون شک کشوری که دارای طبقه متوسط فربه باشد در حال گذار به جانب دموکراسی و جامعه آزاد و جهان نخست است.

در پایان باید افزود انقلابات جهان عرب ناقص بودند و به نظامهای ناقض و یا به آشوب انجامیدند. اما کشور مصر که از لحاظ فرهنگی در جهان عرب دارای جایگاه نخست است دو انقلاب ناقص طی همین سه تا چهار سال انجام داده است که همین طور که پیش تر افزودیم انقلاب دوم آن ها هم دستاوردی مطلوب نداشت و حتی در مسیر خطرناک ترین دیکتاتوری ها که دیکتاتوری نظامی است گام بر می دارد. جهان دومی ها باید بر اساس و توسط «رهبری و دستگاه فکری منظم و مشخص» انقلاب هایی را سامان دهند که به جهان نخست صعود کنند و نه این که به جهان سوم سقوط کنند. مصر که از طبقه روشنفکر و طبقه متوسط فربهی برخوردار است و دارای این توانایی و قابلیت بود که خیزش مردم را به سمت و سویی بهتر هدایت کنند.

نظر شما چیست؟

اولین نفری باشید که نظر خود را در مورد این مطلب بیان می کند.