۰

ما و همسایگان جنوبی ما: کدامین راهبرد

  • ۲۳بازدید
  • ۰ رای
  • ۰ دیدگاه
شورای همکاری خلیج فارس,جهان عرب,خلیج فارس

حجت الاسلام دکتر محمد مسجد جامعی:

هم­اکنون موقعیت منطقه­ای ما و موقعیت ما در جهان مسلمان و تا حدودی در سطح بین المللی، عمیقاً متأثر است از رابطه ما با همسایگان جنوبی. این بدین معنی  است که این رابطه را اهمیتی است به مراتب بیش از سطح دو جانبه. رابطه ما و همسایگان دیگرمان  در هیچ زمانی، و حتی در اوج جنگ تحمیلی، هیچگاه چنین حساسیت­ها و پی­آمدهایی نداشته است.

این که چرا چنین شده را دلائل فراوانی است و عمدتاً به شرائط بحرانی و قطبی شده منطقه و بلکه تمامی قلمرو مسلمان­نشین، باز میگردد و به هر صورت باید جدی گرفته شود. چرا که نه تنها سیاست خارجی، بلکه چنانکه گفتیم وضعیت عمومی ما و حتی آینده ما را تحت تأثیر قرار می دهد.

بدون شک بخش مهمی از این مشکل را همین همسایگان جنوبی هستند که به وجود آورده­اند. اما قابل انکار نیست که ما به گونه­ای خواسته یا ناخواسته در ایجاد چنین شرایطی نقش داشته­ایم. در آنجا که مسئله به ما بازمی­گردد مهمترین عامل عدم درک همدلانه ما است نسبت بدین کشورها و ویژگی­های استنثنایی و شکنندگی­ها و دلواپسی­های متعدد آنان. تا این ویژگی­ها و دغدغه­ها دریافت نشود نمی­توان به راه حلی قابل قبول و قابل اجرا دست یافت. اینان در تمامی ابعاد با دیگران متفاوتند. همچنانکه تصور و توقع­شان از ما نیز با دیگران تفاوتهای فراوانی دارد.

در این نوشتار تلاش می شود با اختصار و با رعایت ملاحظات به مهمترین عوامل اشارت رود و البته در چارچوب مسائل نظری و راهبردی و نه ارائه راه­کارهای علمی.

1.       در اینجا منظور از همسایگان جنوبی شش کشور عضو سازمان همکاری خلیج فارس هستند که با اندکی تسامح می­توان گفت شش شیخ نشین خلیج فارس.

واقعیت این است که دیگران هم عموماً از منظری منفی بدانها می­نگرند. صرف­نظر از دیدگاه غربیان نسبت به این رژیم­ها و مردمانشان، منفی­ترین دیدگاه نسبت بدانها به خود اعراب راجع می­شود. از چپ­گرایان و ناسیونالیستهای عرب گرفته تا قدرت بدستان و مردمان عادی. مدتی پس از آنکه سیسی در مصر قدرت را به دست گرفت فرازی از گفتگوی خصوصی او با برخی مقامات مصری پخش شد که در آن به سعودی­ها ناسزا می­گوید و از آنها با تحقیر و توهین انتقاد می­کند.

بعدها انتساب این سخنان به سیسی تکذیب شد، اما کسانی که جهان عرب و تلقی آنان از شیخ­نشین­ها را می­شناسند می­دانند که عموم آنان چنین می­اندیشند. مهم این تکذیب نیست، تلقی عمومی این­گونه است. گاه با صراحت می­گویند و می­نویسند و گاه در محافل خصوصی بیانش می­کنند. نگارنده به کرات شاهد این انتقادهای بسیار تند در محافل خصوصی بوده است. اصولاً بخش مهمی از دلائل حمایت از صدام در جریان اشغال کویت، به دلیل تنفر طبقات مختلف عرب از شیخ­نشین­ها بود.

چنین سوابقی وجود دارد و هنوز هم زنده است. اما در شرائط جدید این همه در حال کمون قرار گرفته است و در خلأ حضور قطب­های جهان عرب اینان به مثابه سخنگویان و بلکه قطب­های جدید این مجموعه بزرگ، به میدان آمده و یکّه­تازی می­کنند.

این جریان بیش از آنکه به دلائل سیاسی و اقتصادی باشد به دلائل رسانه­ای، فرهنگی و دینی است و عمدتاً از همین ابعاد است که بیشترین تعارض را با ما پیدا می­کنند و دلیل تأثیرگذاری­شان نیز بیشتر به همین نکته باز می­گردد. اگرچه در حال حاضر سیر تحولی مجموع دنیای عربی به گونه­ای است که اینان می­بایست در موقعیت کنونی قرار گیرند.

2.       خلیجیان از اوائل دهه نود رسانه را جدی گرفتند. اعم از نشریات و روزنامه­ها تا کانال­های مختلف محلی و ماهواره­ای و تا سایت­های مختلف خبری و دینی و تحلیلی. آنچه بدان­ها کمک می­کرد گذشته از سرمایه­گذاری کلان، توده تحصیلکرده و فنی مجموع جهان عرب بود. سقوط  بلوک شرق و شکست تحقیرکننده عراق در جریان اشغال کویت، تحصیلکردگان و روشنفکران عموماً مدعی عرب را ایدئولوژی­زدایی کرد. این نکته به همراه نیازهای مادی، آنان را در خدمت شیخ­نشین­ها درآورد.

ضربه 11 سپتامبر و فشار غرب و آمریکا بر روی اعراب و رژیم­های عربی رابطه مذکور را نیرومندتر و تنگاتنگ­تر کرد. چرا که آنان احساس می کردند که مجموع اعراب به دلائل نژادی و هویتی مورد تحقیر قرار می­گیرند و نه صرفاً رژیم­هایشان. و کشورهایی که بیشتر در برابر این تحقیر می­ایستادند، اگرچه به طور غیرمستقیم، همین شیخ­نشین­ها بودند. نتیجه آن شد که با منابع مالی خلیجیان و پشتیبانی فکری و تکنیکی نخبگان عرب رسانه­هایی به میدان آمد که عملاً در خدمت رژیم­های حاکم بود و این جریان به مرور قوی­تر شد.

بخش دیگر به سرمایه­گذاری­های کلان آنها در نهادهای دینی و مؤسسات آموزش دینی و رسانه­های دینی بازمی­گشت که عموماً مبانی سلفی و یا نیمه سلفی داشتند. جریانی که پس از 11 سپتامبر چه به لحاظ کمی و چه کیفی تقویت شد. در این میان بخش خصوصی ثروتمند و کلاً سلفی­مزاج نیز فعال و بلکه بسیار فعال بود.

3.       این مجموعه در نوعی تعارض با ایران و متحدانش قرار داشت که به جز بخش سلفی­اش کم و بیش ساکت و نظاره­گر بود. تعارضی که تا حد زیادی طبیعی بود و نه ناشی از نوعی برنامه­ریزی. چرا که اصولاً ما دو گونه هستیم و خصوصاً تاریخ معاصر را به دو گونه تجربه کرده­ایم و اندیشه و حساسیت­هایمان و به طور کلی ساختار شخصیتی و ساختارهای اجتماعی ـ تاریخی­مان دو گونه است. و جهان را و جهان سیاست را دو گونه در می­یابیم. مسئله­ای که متأسفانه در ایران کمتر به گونه­ای همدلانه دریافت می­شود و عموماً می کوشند خود را چون آنان قلمداد کنند. و منافع و مصالح خود با آنان و دیگران را صرفاً با تکیه بر وحدت اسلامی، همسان و همراستانشان قرار دهند. حال آنکه هر کشوری متناسب با موقعیت و مجموع ویژگی­هایش منافع خاص خود را دارد و آن را دنبال می­کند.

اما داستان در مورد نهادهای دینی این چنین نبود و موضع تهاجمی­­شان روندی تشدید شونده داشت. این جریان در درجه نخست ناشی  از منطق تحولی این جریان در دهه نود و دهه اول سال 2000 و حوادث پس از 11 سپتامبر بود. این درست است که این جریان در ذات خود ضدغربی بود اما مسئله این است که چنین جریانی این ظرفیت و ویژگی را داشت که می­توانست به سرعت و با شدت ضد شیعی شود تا آنجا که ویژگی ضد غربی­اش تحت الشعاع خصوصیت ضدشیعی­اش قرار گیرد و عملاً چنین شده است.

البته عوامل دیگری هم در این میان مؤثر بود. برخی از اقدامات و بعضاً ابتکارات ایران و متحدانش این جریان را تشدید می­کرد. تمایل به گسترش مذهبی و استقبال بیش از حد از کسانی که تغییر مذهب داده بودند و خاصه جنگ سی و سه روزه حزب الله، موجب تحریک کسانی شد که دلواپس جذب جوانان خود توسط ما و متحدان­مان بودند و اینکه به مثابه پاسداران حریم اعتقادات صحیح و عقائد سلف صالح عمل کنند و به دیگران هشدار دهند و خود را چنین معرفی نمایند. از نظر ما جنگ سی­وسه روزه یک مقاومت قهرمانانه بود که بود، و از نظر آنان بهانه و وسیله­ای برای فریب و گمراهی جوانانشان.

4.       سقوط صدام هر دو جریان را تشدید کرد و به نقطه عطفی بزرگ در نگاه عمومی اعراب نسبت به ایران و به ویژه نگاه صاحبان نفوذ سیاسی و دینی تبدیل شد. این تحولات در کنار فشار آمریکایی­ها برای نوسازی سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و آموزشی جهان عرب عملاً به تقویت رابطه درونی تشکیلات رسانه­ای و نهادهای دینی و نظام­های حاکم منجر گردید.

مدتی بعد بن علی سقوط کرد و ناآرامی­های مصر و لیبی به سقوط نظام­های حاکم انجامید. متعاقب آن سوریه و یمن، و نیز بحرین، ناآرام شد. کشورهای دیگر منطقه نیز چنین شدند و هر کشوری در فکر حفظ تعادل و آرامش خود بود. این سخن در مورد شیخ­نشین­ها و به ویژه سعودی هم صحیح بود. تا بدانجا که ملک عبدالله شخصاً و با عجله سفیر شناخته شده و متنفذش در مصر را تغییر داد، صرفاً به دلیل اعتراض جوانان که چرا نسبت به درخواست زنی سعودی که از وی برای خروج از مصر کمک خواسته بود، بی­تفاوت بوده است. این زن در اوج ناآرامی­های قاهره از سفیر می­خواهد او را با سرعت به سعودی اعزام کند.

در چنین شرایطی دو رکن رسانه و تشکیلات دینی به کمک شیخ­نشین­ها و خصوصاً سعودی­ها آمدند و اوضاع را کنترل کردند و این مقدمه­ای بود برای «قطب» شدن در مجموعه­ عربی بزرگی که تمامی قطب­ها و مدعیانش، همچون مبارک و قذافی، را از دست داده بود.

مسئله تا اینجا کم و بیش ناشی از تحولات درونی این کشورها بود. اما از این به بعد می­باید از عوامل بیرونی هم کمک گرفت. عامل نخست تلاش برای قطبی کردن منطقه بود و اینکه درخواست­های عدالت­طلبانه و آزادی­خواهانه را تحت الشعاع جنگی طائفی و مذهبی قرار دهند و بدین وسیله خود و متحدان خود را برهانند و مخصوصاً بگویند اعتراضات مسالمت­آمیز بحرین صرفاً به دلائل طائفی و مذهبی است و نه جهت نیل به آزادی و حقوق مشروع شهروندی. عامل دوم ایران و خطر ایران بود و اینکه این سهمگین­ترین خطری است که اعراب با آن مواجه هستند و به مراتب خطرناک­تر از غرب و آمریکا و حتی اسرائیل. اگرچه این دو عامل از دیدگاه آنان نوعی ارتباط وثیق درونی داشتند.

5.       چنانکه گفتیم فارغ از عامل رسانه­ای و دینی، عاملی سیاسی هم وجود داشت. این همان عاملی است که می­کوشید و می­کوشد موقعیت بین المللی ایران در قلمرو جهان غیر مسلمان را تخریب کند. این جریان در طی سالیان اخیر به مسئله هسته ای متمرکز بوده و زمینه همگرایی این کشورها، و به ویژه سعودی، با اسرائیل را فراهم آورده است. اگرچه ضعف سیاست خاورمیانه­ای اوباما موجب شد تا فرانسه از این خلاء به حداکثر ممکن استفاده کند و خود را به این ائتلاف نزدیک نماید و در نهایت به بخشی از آن تبدیل شود.

واقعیت این است که در این میان بیش از آنکه ایران هسته ای برای آنان مطرح باشد، رفع تحریم­ها مطرح است. از نظر آنان با توجه به ظرفیت­های فراوان این کشور و خصوصاً ظرفیت انسانی آن، رفع تحریم موجب جهشی بزرگ در زمینه های اقتصادی و صنعتی خواهد شد و او را به قدرت بلامنازع منطقه تبدیل خواهد کرد. مسئله هسته­ای بهانه است. مشکل اصلی از نظر آنان رفع تحریم و فعال شدن رابطه ایران با غرب و تقلیل اهمیت آنان به عنوان متحدان آنها است.

6.       با توجه به آنچه گفته شد اینان نباید به مثابه کشوری همسایه نگریسته شوند. علیرغم تمامی بدبینی­هایی که خود اعراب نسبت بدانها داشته اند شرائط به گونه ای درآمده که که کم و بیش رهبری­شان را پذیرفته­اند و تا هنگامی که شرائط موجود دگرگون نشود این سیادت ادامه خواهد داشت. البته اینکه اوضاع یمن و اقدامات بی­خردانه و غیرانسانی آنان شرائط را تغییر دهد، احتمال ضعیفی نیست. البته این در صورتی است که سازمان ملل و سازمانهای غیردولتی فعال موجود در کشورهای صنعتی و نیز جامعه بین الملل به صحنه آیند. چرا که شرائط منطقه و بلکه کل سرزمین­های اسلامی آنچنان قطبی شده است که چنین جنایت­هایی نه تنها حساسیت کسی را برنمی­انگیزد، بلکه عملاً در کنار متجاوز قرار می­گیرند.

حال سخن در این است که چه سیاستی در قبال آنان در پیش گیریم. قبل از پاسخ بدین نکته می­باید نکاتی دیگری روشن شود.

7.       علیرغم تمامی آنچه گفته شد واقعیت این است که در وضعیت کنونی حضور رژیم­های حاکم عملاً بیشتر به نفع ما و متحدان ما است. جانشینان احتمالی اینان در نهایت در تعارض بیشتری با ما قرار خواهند گرفت. بدان دلیل که عملاً کسانی جز سلفیان افراطی، شانسی برای قبضه قدرت ندارد.

در کشوری چون سوریه که به لحاظ فرهنگی و تاریخی به مراتب توسعه­یافته­تر از شیخ­نشین­ها است با تمامی کمک­هایی که به معارضان به اصطلاح معتدل می­شود، عملاً این سلفیان هستند که قدرت را در دست دارند. طبیعتاً در چنین کشورهایی که فرهنگ نجدی فرهنگ غالب است و در بسیاری از موارد قدرت اقتصادی و تجاری و حتی اجتماعی و سیاسی در دست سلفیان است، امکان ندارد کسانی جز آنان بر سر کار آیند و با پوزش از برادران بحرینی، این سخن در مورد آنان هم صحیح است.

واقعیت این است که به قدرت رسیدن سلفیان افراطی و حتی نفوذ بیشتر آنان، اوضاع را به مراتب پیچیده­تر و خطرناک­تر خواهد کرد. مضافاً که امنیت شیعیان بومی این کشورها را از بین خواهد برد و اصولاً تعادل جمعیتی و اجتماعی را نابود می­کند. باید بپذیریم در منطقه­ای زندگی می کنیم که فاقد ابزارهای لازم برای کنترل افراطی­گری و افراطی­گری مذهبی است. حال آنکه ساختارهای اجتماعی و فرهنگی در مناطق دیگر جهان، و حتی در قلمرو جهان سوم، به گونه ای است که می­تواند در برابر افراطی­گری چپ و راست بایستد و آن را تعدیل کند.

چنانکه گفتیم مسئله صرفاً تغییر رژیم نیست، هر آن اقدامی که موجب نفوذ بیشتر افراطیان سلفی شود نیز به زیان ما و متحدان ما است. نه تنها در درون شیخ­نشین­ها، بلکه در کل منطقه و بلکه در تمامی قلمرو مسلمان­نشین.

8.       برخی از شیخ­نشین در گسترش اندیشه های افراطی و تکفیری نقش اول را داشتند و این عمدتاً به دلائلی سیاسی بود. مهم این است که اینان ابزارهای دینی لازم داشتند و دارند. اگر قرار است این جریان­ها کنترل شوند، اینان بیش از دیگران بدان توانایی دارند. مرکز اندیشه سلفی شبه جزیره العرب و به ویژه منطقه نجد آن است و عالمان دینی این منطقه هستند که مورد رجوع سلفیانند. خواه همراه رژیم سعودی باشند و یا در مقابل آن. هر گروهی عالم خود را انتخاب می­کند اما تمرکز این عالمان بهر حال در این منطقه است.

جایی چون الازهر علیرغم قدرت و موقعیتش نمی­تواند پاسخگوی سلفیان طراز جدید باشد. خصوصاً پس از همکاریش با رژیم سیسی. آنها می­توانند توده مردم مصر را به خود جذب کنند اما قادر نیستند نه تنها سلفیان که حتی طرفداران اخوان المسلمین را نیز، قانع سازند.

یک بار راشد الغنوشی گفت متأسفانه به دلیل فقر آموزش دینی در تونس که توسط بورقیبه و پس از او انجام گرفت ما دیگر قادر به پاسخگویی به انحرافات افراط­گرایانه جوانان­مان نیستیم. نگاه آنان به سوی جزیره العرب است و به نظرات و فتاوای آنان مراجعه می­کنند.

ممکن است گفته شود که سلفیان افراطی به عالمان حکومتی گوش فرا نمی دهند. اما در کشور پیچیده و ناشناخته­ای چون سعودی طبقات مختلف دینی اگر بخواهند می­توانند با یکدیگر صحبت و مباحثه کنند و به نظرات نسبتاً مشترکی دست یابند. این جریان از دهه نود به بعد اتفاق افتاده و موجب تغییر فکر و رفتار ناراضیان شناخته­شده­ای همچون «سلمان العوده» شده است. آنها اگر مصممانه بخواهند می­توانند چنین کنند. ساختار شخصیتی همگون و افکار و عواطف مشترک و نوعی ناسیونالیسم نجدی و سعودی ـ که سخت بدان مفتخرند ـ به مراتب فراتر از اختلاف سلیقه آنان در درک اسلام سلفی و وهابی است. و اصولاً با توجه به همین نکات است که سعودی­ها از دهه شصت به بعد در برابر انواع و اقسام گرایش­های فکری غیروهابی و حرکت­های افراطی و براندازی همچون جهیمان العتیبی ایستادند. اگرچه منشأ عموم جریان­های تکفیری سعودی است، اما بهترین و مؤثرترین عامل در مقابله با آن هم، خود سعودی است. البته لازم است این نکته با تفصیل به مراتب بیشتری توضیح داده شود.

9.       مشکل بزرگ در حال حاضر قدرت به دستان سعودی هستند. قدرت واقعی اولاً در دست نسل دوم از خاندان عبدالعزیز است که در شرائطی کاملاً متفاوت با نسل اول پرورش یافته است و طبیعتاً افکار و روش­ها و سیاست­هایی متفاوت دارد و ثانیاً در ساختار قدرت موجود کم و بیش افراد معتدل و واقع بین و با حسن نیت جای خود را به افراطی­ها داده­اند.

نمونه آن برکناری وزیر اطلاعات سابق، آقای بن خوجه، بود. ایشان را از نزدیک می­شناختم چرا که سفیر کشورش در مغرب بود. فردی ادیب، شاعر و به واقع دوست داشتنی و مثبت بود. او صرفاً بدان دلیل که دستور تعطیل یک کانال افراطی دینی را داده بود، کنار گذاشته شد. در اینجا مسئله کنارگذاری یک شخص نیست، کنارگذاری یک سیاست و یک رفتار است که عملاً تا دوران اخیر، چه در بخش داخلی و چه خارجی، حاکمیت داشت.

در سطوح مختلف هم­اکنون کسانی قدرت را در دست دارند که یا افراطی­اند و یا بدان تظاهر می­کنند و به هر حال اگر به فرض معتدل هم باشند برای حفظ خود بر خلاف آن عمل میکنند.

چنین روشی نمی تواند تا بی­نهایت ادامه یابد و بالاخره با بن بست مواجه می­شود. بر اساس برآوردها تاکنون بیش از پنجاه میلیارد دلار صرف جنگ یمن شده است. مضافاً معلوم نیست سعودی و خصوصاً متحدانش تا کی و تا کجا آماده ادامه راهی هستند که بدون بررسیهای لازم اولیه بدان وارد شده­اند. واقعیت این است که این جنگ صرفاً با کمک امپراطوری رسانه­ای شیخ­نشین­ها است که توانسته تاکنون ادامه یابد. اگر چنین نبود مدتها قبل به بن­بست رسیدنش آشکار شده بود. آنها در ابتدای بمباران­ها اهداف بلندپروازانه­ای را دنبال می­کردند بدین معنی که با دخالت مستقیم نظامی در مناطقی چون سوریه و حتی لیبی کار را یکسره کنند، اما هم­اکنون به پایان دادن آبرومندانه جنگی که آغاز کرده­اند، قانع هستند.

به هر حال همسایگان جنوبی، و به ویژه سعودی، در موقعیت سختی قرار دارند. این بدان معنی نیست که سقوط خواهند کرد و اصولاً این به نفع هیچ کس جز افراطیون نیست. بدین معنی است که مجبور خواهند شد در سیاست­هایشان تجدیدنظر کنند. دقیقاً در آن مرحله است که باید با آنان سخن گفت و نه قبل از آن. استمالت جویی و اظهارات دوستانه تا قبل از نیل به این مرحله، و با توجه به روان­شناسی خاص قدرت بدستان موجود، به مصلحت نیست؛ و حتی نقض غرض خواهد بود. در اینجا برای برقراری دوستی و ایجاد اعتماد باید از طرف مقابل فاصله گرفت و خود را بی­تفاوت نشان داد.

البته پس از آماده شدن شرائط می­باید از نقطه­ای ملموس آغاز کرد و با مجامله­گویی فرصت را از دست نداد. احتمالاً بهترین نقطه مسئله بحرین باشد و اینکه ایران واسطه­ای برای مذاکره بین معترضان و رژیم حاکم قرار گیرد و البته این خود محتاج فراهم آوردن مقدماتی است. البته این نکته نیز محتاج توضیح بیشتری است که فرصت دیگری می­­طلبد. مهم این است که در زمان مناسب، همکاری از نقطه ملموسی شروع شود.

4949

نظر شما چیست؟

اولین نفری باشید که نظر خود را در مورد این مطلب بیان می کند.