های ساوالان، سلطان ساوالان/ داستانی برای دختران و پسران ایل شاهسون

اجتماعی

محمدعلی اینانلو

برخی رسیده اند، بعضی در راه اند، آنها که در راه اند از کوه بالا می روند، به رودخانه می زنند، گوسفندها را از آبهای خروشان رد می کنند، شبها دور آتش جمع می شوند، نی می زنند، آواز می خوانند، قصه می گویند و در کپنک های خود می خوابند، گرگها همان دور و برها می چرخند، زوزه می کشند، اما از ترس سگهای گله سرابی جرأت نزدیک شدن ندارند...

آنها که رسیده اند، پس از کوچی طولانی به ییلاق آبا و اجدادی خود رسیده اند، سبز و خرم، مردها سیاه چادرها را برپا می کنند، زن ها در کار آتش اند برای شام، دختران با لباس های رنگارنگ آوازخوانان از چشمه آب می آورند، پسران چشمی به آنها اما بی اعتنا کشتی می گیرند، زندگی جریان دارد...

عشایر ایران از شاهسون ها و قزل باش ها در شمال غربی ایران تا کردها و لرها و ایلامی ها گرفته تا در آن سوی وطن بلوچ ها و افشارها و کردهای کرمانج و ترکمن ها، در شمال تپورها و گیل ها و تالش ها هریک به سبک خود مراسم و سفر کوچ دارند از ییلاق به قشلاق و از قشلاق به ییلاق؛ این سفرها گاهی بسیار طولانی و خطرناکند، در این سفرهای طولانی شبها در کنار آتش صدها قصه گفته می شود و ده ها رسم و رسوم باستانی یادآور می گردد، نوشته ای که در زیر می آید یکی از رسوم ایل شاهسون است [ هر جوانی که زودتر خبر دیده شدن ساوالان که نشانه ایی از خنکی و طراوت ییلاق را دارد، بیاورد از خان جایزه می گیرد] و همین رسم هرساله اجرا می شود...

من خود از ایل شاهسونم، این داستانک را به دختران و پسران عشایر سراسر ایران بویژه به دختران و پسران زیبارو و زبیاروح شاهسون تقدیم می کنم؛

ساوالان... هوی هوی هوی ساوالان، ساوالان، ساوالان...ساااااواااالان ن ن سلطان ساوالان...

صدای فریادی از میان توده غبار بود، هیچ چیز دیده نمی شد مگر توده ای از گرد و خاک و غبار که از تاخت ده ها اسب به آسمان برخاسته بود، قیامتی بود، به تدریج پیدایشان شد. به زحمت از میان غبارها، سوارها پیدایشان شدند. خم شده روی یال ها. برخاسته از زین ها، رکاب کشان، مهمیز زنان، شلاق ها در هوا چرخان، موهایشان و یال های اسب هایشان در باد پریشان، نه که تاخت، پرواز می کردند، عالمی از گرد و خاک به هوا بلند بود. آنها چنان می تاخنتد که خاک از زیر سم در نیامده ده متر عقب می ماند، اکنون گروه سوار قابل تشخیص بود. اسب ها در خود و در هم می پیچیدند، برهم بر می آمدند، از هم باز می شدند، هماهنگ و همگون و همگن همچون دسته ای سار سبک پرواز در پرواز، نه که تاخت، پرواز می کردند، اسب ها و جوان ها بر پشت آنان رکاب کشان مهمیز زنان، برخاسته از زین، سر خوابانده در یال سمند، موها آشفته در باد، دست ها رقصان با شلاق، اسب ها در پرواز...

-ساوالان... هوی هوی هوی ساوالان...سلطان سااااوااالاااان...

پیشتر از همه چندگامی «آراز اوغلان» بود که رکاب و مهمیز و زین را رها کرده، به هیچ جای اسب بند نبود، اسب جدا می آمد «آراز» جدا، اما باهم، تسمه دهنه را رها کرده، دست چپ در یال «قیرآت» انداخته. دست راستش شلاق را در هوا، در بالای سر «قیرآت» در پرواز بود، بی آنکه ضربه ای به اسب بزند، او هرگز اسبش را که برادرش بود با شلاق نمی زد، تنها در بالای سرش به صدا در می آورد و اسب می دانست که باید پرواز کند، سوارش از او پرواز می خواست، نه تاخت و اکنون« قیرات» می دانست که باید پرواز کند، می دانست که اکنون لحظه مهمی است، در زندگی او و در زندگی سوارش و سوارش می دانست که اکنون همان «اکنونی» است که چندسال است زندگی او را، شب های بیداری اورا و روزهای بلند او را پر کرده است. «آراز اوغلان» و «قیرآت» می دانستند که لحظه، لحظه سرنوشت است.از جان مایه گذاشته بودند، نه که تاخت، پرواز می کردند. هر دو به قدر پنج هیکل اسب از دیگران پیش بودند، «آراز» یال اسب را رها کرد به چابکی بر بالای زین اسب در حال تاخت ایستاد، دست ها را بلند کرد و برای دهمین بار فریادی بلند سرداد...

ساوااالان... هوی ی ی ی ی سلطان ساوالان...همه ایل ایستادند، زن و مرد و کوچک و بزرگ، همه ساکت، حتی «ممش» کوچکترین نوه «گوزل» نیز پستان مادر را رها کرد و در سکوت گوش داد، اکنون تنها باد بود که می وزید، گرد و خاک اسبان را می برد و اسب ها بودند که با دهان های کف کرده و سینه های عرق ریز عضلانی می آمدند و صدای نفس هایشان که با بخار از بینی هایشان بیرون می آمد و صدایی مهیب داشت...

«آراز» با همان چالاکی که بر بالای زین ایستاده بود، پایی به عقب بر کفل اسب گذاشت و هنوز «قیرآت» از تاز نایستاده بود که از پشت آن بر زمین جهید، چندگامی به همراه آن دوید،اسب که دیگر سوار نداشت، نفس زنان، عرق ریزان، کف بر دهان ایستاد، سوارش، «آراز» چندگامی دوید و درست پیش پای « بیک» که پیش از همه ایستاده بود فرود آمد، زانو زد. دامن قبای بیک را گرفت، بوسید، بر چشم گذاشت، سربالا کرد و با صدایی که از فریادهای مدام گرفته بود، گفت:

به سر خان قسم که دیدم، سلطان را دیدم، ساوالان را خودم با همین چشم هایم که کور شود اگر دروغ بگویم، ساوالان را دیدم.

همه هنوز در سکوت بودند، حتی اسب ها نیز از صدا ایستادند، نفس از کسی در نمی آمد، «بیک» به آرامی در حالی که دستی به ریش سفیدش داشت، چندبار آن را از بالا به پایین نوازش کرد، نگاهی به پایین، به صورت خاک آلود «آراز» که رد قطرات عرق آن را راه راه کرده بود انداخت، دست در جیب قبایش کرد، مشتی اشرفی، در حالی که چند دانه ای هم بر زمین می ریخت از جیبش در آورد، دست چپ در موهای سیاه آشفته «آراز» برد، چنگ در موهایش انداخت، بلندش کرد و دهان پسر را پر از سکه طلا کرد:

-چشمان دشمنت کور پسرم، چشم تو روشن که پیش ازهمه سلطان ساوالان را دیدی...

به ناگهان گویی با اشاره های خاموش، همه ایل که سنگ شده بودند جان گرفتند، ناگهان هلهله و فریاد همه ایل را گرفت. صدای مرد و زن و کودک و شیهه اسبان به آسمان رفت، بیک دست «آراز» را گرفت که باهم به خدمت خان بروند و خبر دیده شدن ساوالان را به خان بدهند، «بیک» و «آراز» دست در دست در پیش و همه ایل پشت سر آنان و در پشت سرشان بچه ها در جنگی واقعی برای سکه هایی که از دست بیک به خاک ریخته و برداشتن آنها را دون شان خود می دانست، درگیر شدند.

این یک رسم قدیمی بود، ایل که زمستان را با همه سختی‌هایش در دشت مغان پشت سر گذاشته بود، در روزی معین در « قره قیه» که میدانی بزرگ و سبز محصور در تپه های بلند بود گرد می آمدند، همه طایفه ها، اسب ها، شترها و جوانهایشان را در قره قیه به رقابت و مسابقه وا می داشتند، سه روز گوسفند و شتر بود که به شادی رفتن زمستان سیاه قربانی می شد، کباب بود که با کاردهای تیز پسران ایل از تنه های درسته کباب شده جدا می شد، چربی های کباب از میان انگشتان و لبان بچه ها سرازیر می شد، همه سه روز می دویدند، تیر می انداختند، اسب و شتر می دواندند، کشتی می گرفتند، می رقصیدند، برنده ها جایزه ها را درو می کردند و پس از سه روز که رفتن زمستان را جشن گرفته بودند به سوی دامنه های سبلان که آن را «سلطان ساوالان» می خواندند راه می افتادند.

رمه ها از سویی، چوپانان در پی و ایل با همه جلال و شکوه در پی، به گردنه «بران» که می رسیدند، اگر هوا صاف بود قله سرافراز «سبلان» از فرسنگ ها دورتر پیدا می شد و هرکس که اول آن را می دید و خبرش را برای ایل می آورد جایزه و خلعت می گرفت و این چنین بود که «آراز اوغلان» و اسبش «قیرآت» باهم قرار گذاشته بودند که امسال باید پیش از همه «سلطان» را ببینند و پیش از همه خبرش را برای ایل بیاورند، اینچنین بود که هر دو از جان مایه گذاشته بودند، چرا که هر دو آرزویی بزرگ در دل داشتند و یا حداقل «آراز» این آرزو را داشت و اسبش برادرش نیز، در این آرزو با «آراز» شریک بود.

«بیک» در حالی که دست «آراز» را همچنان در دست داشت به خدمت خان رسید. همه ایل پشت سر آنان بودند. خان، میانه سال مردی تنومند اما چابک در حالی که قطار فشنگی حمایل داشت و تفنگ کارابین کوتاهش را به زانو تکیه داده بود، خود تکیه داده بر جایگاهی که از جهاز شتر و زین اسب، مفرش با گلیم های ابریشم بافت «ورنی» نی پیچ قلیان در دست، باوقار به آنان نگاه می کرد و به آرامی دود قلیان را از گوشه سبیل های تابیده اش بیرون می داد. «بیک» دست «آراز» را رها کرد، چندگامی پیش گذاشت، زانو زد.

-خان به سلامت باد، این پسر، «سلطان» را دید. همه در سکوت بودند، گویی همه ایل سنگ شده بود، خان، تفنگ بر زانو، نی پیچ در دست، پک طولانی به قلیان زد، صدای غلغل قلیان تنها صدایی بود که شنیده می شد، از زیر ابروان پرپشت نگاهی طولانی به «آراز» که با هیکل کشیده و رعنا، صورتی خاک آلود و موهایی پریشان هنوز ایستاده بود افکند و با صدایی بم و پر طنین« آراز» را مورد خطاب قرار داد: بیا جلو پسر...

آراز چندگامی پیش رفت، در کنار بیک، روبه روی خان زانو زد و سر را پایین انداخت. تو خودت «سلطان ساوالان» را با چشم خودت دیدی؟ می دانی که سزای دروغ چیست؟

سزای حقه بازی، کلاهبرداری، دزدی و دروغگویی در ایل سنگین است. آراز با صدایی که هنوز از فریادهای پیشین گرفته بود، در حالی که هنوز سر به پایین داشت گفت: به سر خان قسم با همین چشم هایم «سلطان» را دیدم، کور شوم اگر دروغ بگویم خان لختی سکوت کرد، نگاه نافذ و طولانی اش را از «آراز» بر نداشته بود.

- چشم دشمنانت کور پسرم، «سلطان» را دیدی، چشمت روشن، چشم همه ما روشن، دهانت را پر از طلا می کنم که این خبر را دادی.

«آراز اوغلان» به پا خاست ندایی گنگ از ناباوری از ایل برخاست، هنوز هیچ کس جرأت نکرده بود که بی اجازه خان از زانو به پا خیزد، اما «آراز» برخاست، یکسال بود که برای چنین لحظه ای، لحظه شماری کرده بود، او برخاست، خدنگ بر پا ایستاد و راست در چشمان نافذ خان نگریست، کاری که هیچ کس جرأت آن را نداشت، همه نیروی بود و نبودش را جمع کرد و با صدایی که اکنون دیگر گرفته نبود گفت: در زیر سایه خان دهانم پر از طلاست، اگر خان رخصت دهد آرزویی دارم.

خان که از برخاستن «آراز» هنوز شگفت زده بود، دقایقی طولانی که برای «آراز»، بیک و ایل مانند قرنی بود به او نگریست:

-بگو آرزویت را بگو...

-دهان مرا از طلا انباشته اند خان، من طلای زندگی ام را می خواهم، من «سونیا» دختر بیک را از خان می خواهم، بیک که هنوز زانو زده بود سربالا کرد، شگفت زده «آراز» را نگریست و خان را، خان نیز لحظه ای به چشمان بیک نگریست، لحظه ای که به خاطر سال ها با هم بودن دنیایی گفت و گو در خود داشت، خان می بایست در این لحظه حساس جوابی پخته به «آراز» می داد، جوابی که بیک را نیز نیازارد، بیک لختی در چشم خان نگریست و سر را پایین آورد یعنی که هرچه خان صلاح بداند، ایل همه در سکوت بود مانند سنگ، خان نگاهش را از بیک برداشت و دوباره آراز را نگریست:

-بگو ببینم پسر، دختر هم تورا می خواهد؟

-بله خان! باهم قرار گذاشته ایم.

-ایل همچنان در سکوت بود، خان سر به زیر انداخت، لختی به ظاهر اندیشید. همه ایل منتظر بودند، سربالا کرد، دوباره «آراز» را نگریست:

-کسی که اول بار «سلطان» را دیده باشد دختر مال اوست، خوشبخت باشید پسرم، بیا این هم جایزه تو

و تفنگ کارا بین را به سوی «آراز» دراز کرد و «آراز» محکم قبضه تفنگ را به سینه فشرد، ناگهان گویی که رعد غریده باشد ایل به هلهله درآمد، دختران که با لباس های رنگی شان در یک جا گرد آمده بودند، هلهله کردند «سونیا» که در بین آنان بود با دست صورتش را پوشاند و از میان آنان گریخت.

ناگهان صدای صاف و رسای «عاشق عینی» به آسمان رفت که سازش را بر سینه می فشرد و آواز خوانان با گام های موزون پیش می آمد:

-های های های های ی ی ی ساوالان، سلطان ساوالان های های های...

ناگهان ولوله ای در گرفت، همه جا شلوغ شد، خرمن ها آتش فروزان گشت، ده ها گوسفند قربانی شد، دسته های رقص جوانان حلقه زدند و به یمن دیدن «سلطان ساوالان» که همیشه مبشر سبزی و فراوانی است جشن آغاز گشت، «آراز» در میان شلوغی به چابکی ناپدید شد، می دانست که « سونیا» را در کجا خواهد یافت. سر راه فراموش نکرد که بوسه ای به چشمان برادرش «قیرآت» بزند، در پشت صخره ای دور از چشم دیگران «سونیا» را یافت، لحظه ای بهم نگریستند و چون جان همدیگر را در آغوش گرفتند، آنها نمی دانستند که در میان آن همه همهمه و شلوغی هم چشمان تیز بین «گوزل» مادر «سونیا» مواظب آنهاست که پس از ناپدید شدن «سونیا» و «آراز» با لبخندی ناپیدا «ساج» را روی آتش گذاشت تا بیک خسته در پایان روزی طولانی، نان تازه و داغ داشته باشد و مشتی آرد به نشانه سفید بختی دخترش به آسمان پاشید، صدای صاف و رسای «عاشق عینی» از میان آن همه سر و صدا به وضوح به گوش می رسید که از میان ایل بر می خاست، در هوا پخش می شد، به برف های کوه مقابل که در مهتاب همچون الماس می درخشید می خورد و پژواکش همچون هزاران دانه الماس، تمام کوه و دشت را فرا می گرفت:

-های سلطان

-های ساولان

آها ها ها های سلطان ساوالان

بازهم زنده ام، بازهم می خوانم، باز هم تو را دیده ام، بازهم به سوی تو می آیم تا در چمنزارهای سبز تو در «هوشنگ میدانی» در «آت گولی» در « شیروان دره سی» سمندهای تیزپایم را به رقص در آورم

دختران سیه چشم سرو قد کبک خرام از چشمه های تو آب خنک بردارند

گوسفندها در دامنه های زمردین تو چرا کنند، برکت را از تو بگیرم و دیوها و بدی ها و پلشتی ها و دروغ ها را تو از میهن من برانی...

های ی ی ی ساوالان

سلطان ساوالان

شاهسون ها مردمانی پاک اند

پاک و غیور و زیبا روی و زیبا روح، آنها را به کمک آن مرد مقدسی که در دریاچه کبود تو خود را شست و پاک شد و تو را نیز مقدس کرد، حفظ کن

های ی ی ساوالان

سلطان ساوالان

۴۷۴۷

کد N847875