۱

سرچشمه های نیاز استراتژیک آمریکا به ایران

  • ۴۲بازدید
  • ۱ رای
  • ۰ دیدگاه

جایگزین عاقلانه برای آمریکا، تحدید مسئولیت ها و تعهدات سیاسی و نظامی آن و تمرکز بر مهار تهدیداتی است که منافع حیاتی آمریکا را هدف گرفته اند. همزمان، امریکا باید بخشی از مسئولیت های حفظ ثبات نظام جهانی را که عدم وقوع جنگ میان قدرت های اصلی نظام در کانون آن قرار دارد، به متحدان خود و یا بطور دقیق تر به کشورهایی که از وضع موجود در مقایسه با تجدیدنظرطلبی قدرت های ناراضی حمایت می کنند، واگذار کند.

احساس نیاز به تغییر جهت روابط ایران و آمریکا در درون جامعه آمریکایی را باید در چشم انداز نظام جهانی در سراغاز قرن بیست و کم جستجو کرد؛ چشم اندازی که مطالعه آن که در سالهای اخیر طرفدارانی را در میان نخبگان و تصمیم گیرندگان آمریکایی یافته است.شورای اطلاعات ملی (NIC) طی گزارشی تحت عنوان « روندهای 2025: جهان تغییر شکل یافته » در سال 2008 گرایشات ژئوپولیتیکی آمریکا را در جهان جدید به تصویر کشید که تا پیش از آن بحثی منحصر در میان دانشگاهیان و موسسات تحقیقاتی غرب بود. این گزارش نتیجه گرفت که جهان تک قطبی به رهبری آمریکا طی دهه آینده بواسطه دو مکانیزم ظهور قدرت های جدید و محدودیت های اقتصادی، مالی و سیاسی داخلی در آمریکا که توانایی های این کشور را به تحلیل می برد، به یک جهان چندقطبی تبدیل خواهد شد. طبق این گزارش چین و هند طی افزایش رشد اقتصادی خود بزودی جایگاهی را که تا دویست سال پیش برخوردارند بوده و چین 30 درصد و هند 15 درصد از تولیدات جهانی را در اختیار داشتند، بار دیگر بدست خواهند آورد. با گذشت زمان اندکی،گزارش مشهور اقتصاددانان گلدمن ساچ نیز از این دیدگاه حمایت کرد: چین در سال 2027 جایگزین اقتصاد آمریکا خواهد شد و گروه BRICS ( برزیل، روسیه، هند و چین، آفریقای جنوبی) تا سال 2032 اقتصادی بزرگتر از گروه G8 خواهند داشت. این گروه از کشورها بین سال های 2000 تا 2008، 30 درصد در رشد اقتصاد جهانی سهم داشتند در حالیکه یک دهه قبل سهم آنها 16 درصد بود.تا سال 2050 نزدیک به 50 درصد از دارایی های بازارهای جهانی متعلق به این گروه از کشورها خواهد بود.

به این ترتیب برای کسی جای تردیدی نمانده است که ایالات متحده با جهانی رو به روست که ثروت در آن بصورت عادلانه تری تقسیم شده و شمار کشورهایی که با تبدیل پایه قدرت اقتصادی به پایه قدرت نظامی بزودی خواستار نقش بیشتری در مناطق خود هستند، رو به افزایش خواهد گذاشت. در میان قدرت های نوظهور اقتصادی، دست کم دو کشور روسیه و چین بصورت پذیرفته شده ای درون جامعه آمریکایی به عنوان چالشگر وضع موجود شناخته می شوند و برخی دیگر مانند ترکیه و برزیل و آفریقای جنوبی ممکن است راهی مستقل تر را انتخاب کنند که گهگاه مستلزم به چالش کشیدن ایالات متحده است. با این وجود، ظهور قدرت های جدید تنها مشکلی نیست که ایالات متحده باید مراقب باشد به تناقضاتی جدی درون نظام جهانی نیانجامد. ظهور قدرت های جدید به بازتوزیع قدرت مادی در ساختار نظام جهانی مربوط می شود اما همراه و همزمان با این بازتوزیع قدرت، بحران کنترل بر قلب ها و ذهن ها که بطور عام تر از متزلزل شدن اتوریته متمرکز حکومت ها سرچشمه می گیرد، برای ایالات متحده نیز که مسئولیت های گسترده ای را در رابطه با آن برعهده گرفته است، آزار می دهد. این بحران کنترل بطور مشخص نشات گرفته است از بیداری سیاسی ساکنین جهانی است. وقوع بیداری سیاسی به عنوان یک عامل حرکت دهنده مردمی به هویت های سرکوب شده و یا فراموش شده ای که نه تنها امروز در سایه رشد تکنولوژی های ارتباطی، سوادآموزی و توانایی بسیج کردن مردمان پراکنده ای که اهداف مشترکی آنها را به یکدیگر پیوند می دهد، می توانند راه خود را از درون مناطق مستعد آشفتگی بیابند، بلکه به عنوان موتور جنبش های ناسیونالیستی مورد حمایت حکومت هایی که با اعتماد به نفس ناشی از بازخیزی اقتصادی می کوشند حداکثر حمایت را از ماجراجویی های آینده و جبران مافات گذشته بکار بگیرند، می تواند یک نیروی انفجاری مهیبی را سازمان دهی کند که هرگونه استنباط از نظم بین المللی را مخدوش می سازد. تاثیرات بیداری سیاسی را می توانیم در سه تابلوی جداگانه تجسم کنیم. اول آن نوع بیداری هویتی که درون مرزهای ملی کشورها به منظور تمرکز زدایی از از اقتدار حکومت مرکزی و یا ایجاد اصلاحات سیاسی مانند خودمختاری، تقاضای مشارکت سیاسی و ... عمل می کند. خواسته های گروه های اقلیت که از راه ستیزهای مسلحانه سهم بیشتری از قدرت سیاسی را می طلبند در این دسته جای می گیرند.
دوم آن نوع بیداری هویتی فراملی که جمعیت هایی تقسیم شده میان کشورها را به کمک آرمان و ارزش های واحدی به گرد هم جمع می کند؛ گروه های اسلام گرا و یا اقوامی که با مرزهای تصنعی میان دو یا چند کشور تقسیم شده اند به این نوع دوم تعلق دارند و سوم آن نوع از بیداری هویتی که در خدمت حکومت های ملی علیه بیگانگان مداخله جو یا بیگانگانی که نماینده یک خصومت تاریخی و سرزمینی هستند، بکار گرفته می شوند؛ افزایش آمریکا ستیزی در جهان عرب، ناسیونالیسم تحریک شده ژاپن و چین پیرامون جزایر مورد اختلاف و یا یک نمونه مشابه دیگر میان هند و پاکستان به این نوع آخر متعلق هستند.
ترکیب به هم ریختگی های بیداری سیاسی به ویژه در پرجمعیت ترین و جوان ترین قاره جهان با ظهور قدرت های نوظهور آسیایی ابرپازلی را پیش روی دیده آمریکا قرار می دهد که حتی درک کلیت آن بسیار مشکل و طاقت فرساست. برای چیدن درست و کامل این پازل تنها کافی نیست که آمریکا از عدم کسب هژمونی چین و روسیه در آسیای شرقی و اروپای شرقی مطمئن باشد بلکه باید از هرگونه جنگی میان قدرت های نوظهور و مغرور حول موضوعاتی که تا به امروز به دلیل ضعف در حل و فصل آنها سکوت اختیار کرده بودند و همچنین برافروخته شدن آتش جنگ های داخلی که استعداد فوران به بیرون از مرزهای ملی را دارند، جلوگیری کند. یک جنگ تمام عیار میان قدرت های بزرگ آسیایی حتی اگر ایالات متحده را در کوتاه مدت تهدید نکند به فروپاشی اقتصاد جهانی و برهم خوردن ثبات و توازن ژئوپولیتیک منجر خواهد شد. تقریباً هر چیزی در آسیا می تواند به یک جنگ عالمگیر در ابعاد واقعا جهانی منتهی شود؛ از حمله ناگهانی کره شمالی به کره جنوبی تا یک سوتفاهم غافلگیر کننده از سوی ژاپن یا چین در جزایر سنکاکو و حتی دخالت چین در برمه برای حمایت از پایگاه های دریایی چین در حمایت از گذرگاه مالاکا و پاسخی که هند به دلیل هراس از نیات آتی چین ناگزیر به آن است؛ یک مثال دیگر اشتباه محاسباتی روسیه در رابطه با اوکراین یا بلاروس و پاسخی از جانب ناتو با این فرض غلط که روسیه با چنین پاسخی از بلند پروازی هایش عقب خواهد نشست و یا حتی اجیرکردن اسلام گرایان افراطی در یک عملیات تروریستی در هند و تصمیم تلافی این کشور نسبت به پاکستان است. هر کدام از این احتمالات در حال حاضر نسبتاً دور به نظر می رسند و بواسطه آگاهی هر کدام از بازیگران نسبت به عواقب خارج از کنترلی که می تواند به بار بیاورد تا حدی مهار می شوند. آمریکا نمی تواند بر سر عقلانیت بازیگران آسیایی شرط بندی کند؛ زیرا همانطور که هرمان کان (Herman Kahn) استراتژیست الهام بخش آمریکایی نیم قرن پیش از این گفته بود؛ هر نوع مباحثه عاقلانه درباره جنگ و صلح باید شامل رفتارهای غیرعاقلانه نیز باشد.
در واکنش به این محیط به هم ریخته ژئواستراتژیک، نحوه پاسخ به یک جهان چند قطبی با کانون هایی از آشوب و درگیری مستلزم در نظر گرفتن چند نکته اساسی است: نخست انتظاری که آمریکا از نقش خود در جهان و آینده نظام جهانی دارد دوم؛ میزان توانایی های مادی آمریکا در مدیریت جهان جدید و سوم حمایت داخلی از تناسب بندی توانایی های مادی و رسالت جهانی. ایالات متحده در هر سه این موضوعات زیربنایی با مشکلات جدی رو به روست. انتظار آمریکا از خود و سیمای جهان آینده در اصول هدایت کننده سیاست خارجی آمریکا می باید جستجو شود؛ اصولی که به نظر می رسد هیچ تفاهم جامعی پیرامون آن وجود ندارد و آن دسته از اصول پذیرفته شده نیز با مشکلات منطقی و عملی دست به گریبان است. مقبول ترین اصول در جامعه آمریکایی بدین قرار است:
1) جلوگیری از هرگونه حمله به سرزمین آمریکا از سوی کشورهای بیگانه یا گروه های تروریستی
2) حفظ و حمایت از گشودگی اقتصاد جهانی از طریق پشتیبانی از بازار آزاد
3) جلوگیری از ظهور قدرت های چالشگر و تجدیدنظر طلب در مناطقی که برای صلح و ثبات نظام جهانی اهمیت جدی دارند؛ به ویژه اروپای غربی، خلیج فارس، آسیای شمال شرقی و اوراسیا
4) حمایت و گسترش دموکراسی به این منظور که از اصول فلسفی برتری ایالات متحده در جهان حمایت کند.
5) جلوگیری از اشاعه تسلیحات هسته ای به ویژه در رابطه با کشورهایی که ممکن است دستیابی آنها به این نوع تسلیحات مسابقات تسلیحاتی را تسریع کند و یا آنها را در برابر ایالات متحده جسورتر سازد.
آمریکا مانند همه قدرت های بزرگ قرون گذشته از این مسئله که یک قدرت بالقوه هژمون چالشگر در یکی از مناطق جهانی بتواند با کسب هژمونی منطقه ای بلندپروازی های ژئوپولیتیکی را به منظور سرنگون کردن نظام جهانی و بازتوزیع قدرت در ساختار تازه از نظام جهانی پیگیری کند و رهبری جهان آینده را به دست بگیرد، می هراسد. این هراس برخاسته از روحیه امپریالیستی و جاه طلبانه آمریکا و سایر قدرت های بزرگ تاریخ نیست بلکه ناشی از این منطق قدیمی در جهان آنارشیک است که هیچ قانون عالمگیری وجود ندارد که قدرت های بزرگ را برای استفاده از نیروی نظامی علیه سایر کشورهای سیستم بین المللی مانع بشود. بنابراین هر کشوری می کوشد با افزایش قدرت نسبی خود و ایجاد موازنه های منطقه ای در برابر قدرت های در حال ظهور و تجدید نظر طلب از هژمون شدن آنها جلوگیری کرده و به این ترتیب، بقای خود را در برابر تهاجم های احتمالی آینده بیمه کند. این منطق قدیمی، اصول اول و سوم را بی واسطه توضیح می دهد. برخلاف این اصول، پیامدهای حمایت از اقتصاد بازار و دموکراسی برای حفظ نظام جهانی به رهبری آمریکا قطعی نیست. از سده نوزدهم تا به امروز کسانی که معتقدند، معجون بازار آزاد و دموکراسی در نهایت صلح را بر محدوده قلمرو دموکراسی ها و گستره بازار آزاد خواهند گستراند، همواره مورد استقبال عموم مردم و سیاستمداران قرار گرفته اند اما هیچ دلیل روشن و شواهد تاریخی برای اثبات این ادعا وجود ندارد. بطور مشخص تر، عده ای دیگر به این نتیجه رسیده اند که ادامه حمایت بازار آزاد تجاری دست کم در روابط تجاری چین و ایالات متحده عمدتا به زیان دومی تمام شده و به منظور توقف این روند تخریب کننده، برای آمریکا بهتر است که با دخالت در مقررات تجاری افزایش کسری تراز تجاری را تحت کنترل بگیرد. همچنین توانایی های ایالات متحده و جامعه بین المللی در جهت اعمال محدودیت های موفقیت آمیز در اشاعه تسلیحات هسته ای کاملا تردید برانگیز است. بدون تردید در سال های پیش رو انتظار می رود که این مباحث بنیادین که سرنوشت بسیاری از رژیم های بین المللی که ایالات متحده بانی تاسیس آنها پس از 1945 بوده را تعیین خواهد کرد، درون جامعه آمریکایی تداوم داشته باشد. در حالیکه این مباحثه ها می تواند تا سالها ادامه داشته باشد، موضوعاتی وجود دارند که نیازمند پاسخ ها و تصمیمات فوری تری هستند و همانطور که انتظار می رود، موضوعات نظامی در راس همه انها قرار دارد.
امریکا فرصت زیادی برای فکر کردن در این باره دارد که آیا باید از استقرار دموکراسی به سبک غربی در چین و روسیه حمایت کند یا نه و آیا چنین حمایتی می تواند تباین استراتژیک این کشورها را که عمیقا مشتاق دست و پا کردن جایگاهی متناسب تر در نظام جهانی هستند، تخفیف دهد؟ برخلاف این، اگر مناقشات مرزی و سرزمینی در آسیای شرقی، شبه قاره هند و یا اروپای شرقی خواسته یا ناخواسته به یک برخورد نظامی منجر شود، آمریکا باید فوراً تصمیم بگیرد که باید به تعهدات امنیتی در برابر متحدانش عمل کند؛ خود را از مهلکه کنار بکشد و یا بصورت یک میانجی صادق وارد عمل شود و در نهایت باید هر کدام از این انتخاب ها را از طریق سنجیدن سود عاید شده و هزینه های آن توضیح دهد. در میدان عمل، دایره تو در توی انتخاب ها می تواند بسیار بغرنج تر از آنچه گفته شد باشد. برای مثال، در یک بحران میان تایوان و چین اگر امریکا تصمیم بگیرد طبق تعهداتش در کنار تایوان بایستد باید برای یک رویارویی تمام عیار نظامی هسته ای با چین آماده باشد؛ اگر بکوشد در کناری بلعیده شدن تایوان از سوی چین را نظاره کند باید بلافاصله شاهد روی گردانی سایر متحدانش از جمله ژاپن و آلمان که تاکنون با چتر اتمی آمریکا حمایت شده اند، باشد و مسلح شدن این کشورها به تسلیحات هسته ای را برای تضمین امنیت شان تماشا کند. در چنان روزی که یک چین جسور، توانایی های نظامی بسیار بیشتری در مقایسه با امروز دارد، تلاش آمریکا برای میانجی گری بی فایده خواهد بود؛ چون با وجود این برتری نظامی دولتمردان چینی دلیلی نمی یابند که به یک کشور بیگانه اجازه دهند که اراده چین برای تجسد چین متحد را مختل کند.
این دشواری ما را به دومین نکته راهنمایی می کند: توانایی های مادی آمریکا برای مدیریت مناقشات آینده. در حال حاضر آمریکا با شاخص بودجه نظامی و تولید ناخالص ملی، همچنان قدرتمندترین کشور جهان است ولی اگر چین با سرعت فعلی بر توان اقتصادی و نظامی اش بیافزاید، در یک تا دو دهه آینده، قدرت نظامی چین و آمریکا برابری خواهد کرد و دیگران با فاصله کمتری در پشت سر آنها قرار خواهند گرفت. در اینصورت گزینه های موجود برای ایالات متحده بسیار کمتر از امروز خواهد شد. بحران مالی سال 2008 نشان داد که تضعیف توان اقتصادی امریکا بواسطه یک فروپاشی غیرقابل پیش بینی بازارها بسیار زودتر از انچه تصور می شود، امکان تحقق دارد و در سوی دیگر، دو جنگ پرهزینه و بی فایده عراق و افغانستان با بیش از یک تریلیون دلار نشان داد که پیروزی نظامی بدون کسب دستاوردهای سیاسی قابل اتکا چقدر می تواند فاجعه بار باشد. مایکل ماندلبوم در کتاب «ابرقدرت مقتصد»، می نویسد:«آنچه در سال 2008 اتفاق افتاد،محدودیت هایی را برای سیاستگذاران آمریکایی ایجاد خواهد کرد، این اتفاق همراه با روند نزولی کاهش قدرت مالی ایالات متحده که از سال ها پیش آغاز شده بود، توانایی انجام کارهایی که آمریکا پیش از این انجام می داد را کاهش خواهد داد».امروزه کمتر کسی با شنیدن این مسئله که آمریکا همانند سال های 1945 قادر به حمایت از متحدانش نیست، شگفت زده می شود. در آن سال ایالات متحده موفق شد تنها با تخصیص 13 میلیارد دلار معادل 5 درصد از تولید ناخالص داخلی طرح مارشال را برای نجات مالی متحدانش بکار بیاندازد. تخصیص معادل این رقم برای کمک های خارجی امروز بیش از 700 میلیارد دلار است که کاملا خارج از تاب تحمل اقتصاد آمریکا قرار دارد. این درس ها در دهه دوم قرن، آمریکا را به یک چرخش محسوس وادار کرد که با استراتژی اعلام شده باراک اوباما Pivot to the Asia و یک سال قبل از آن تصویب طرح کاهش بودجه نظامی به میزان 478 میلیارد دلار طی ده سال نشان داده شد. در حال حاضر آمریکا 4 الی 5 درصد از تولید ناخالص داخلی خود را صرف بودجه نظامی می کند. این میزان احتمالا باید تا 5/2 درصد تا سال 2020 کاهش یابد. بدون تردید این کاهش به معنای تضعیف سازمان دفاعی آمریکا نخواهد شد اما دست کم بدین معناست که آمریکا نخواهد توانست مانند سابق به ماجراجویی های نظامی در گوشه و کنار جهان ادامه دهد.

مشکل بعدی عبارت است از عدم حمایت رای دهندگان امریکایی از یک سیاست خارجی مداخله جو. در یک نظرسنجی انجام گرفته در سال 2014 از سوی شورای امور جهانی شیکاگو 91 درصد از پرسش شوندگان اعتقاد داشتند که دولت باید به جای توجه به سایر کشورها به حل مشکلات داخلی توجه داشته باشد. در یک نظر سنجی مشابه از سوی موسسه نظر سنجی پیو، 80 درصد با این عبارت که « ما نباید خیلی به موضوعات بین المللی فکر کنیم بلکه بیشتر باید بر مسائل داخلی و بازسازی قدرت و شکوفایی کشور خودمان متمرکز بشویم» موافق بودند. در همان نظرسنجی شورای امور جهانی شیکاگو 47 درصد اعتقاد داشتند که آمریکا باید نقش کمتری در جهان ایفا کند؛ یعنی پایین ترین میزان از سال 1995 تا کنون. اگر دولت های آینده آمریکا نتوانند مالیات دهندگان آمریکایی را به صرف هزینه های انسانی و مادی در بیرون از مرزهای کشور، جلب کند، احتمالا نه تنها در تداوم طولانی مدت عملیات های برون مرزی مشکل خواهد داشت بلکه خود را در معرض اعتراضات داخلی و ناکارآمدی نظام سیاسی دموکراتیک نیز قرار خواهد داد.
چگونه آمریکا می تواند خود را به چنین محدودیت هایی انطباقی دهد؟ بازگشت به انزواگرایی که مستلزم فراخواندن تمام نیروهای برون مرزی آمریکا و عقب نشستن از تمامی تعهدات نظامی و سیاسی این کشور است، در پاسخ به این پرسش از جذابیت های فراوانی خواهد داشت. نه تنها دورافتادگی جغرافیایی آمریکا، امنیت ویژه ای در برابر تهدیدات خارجی به آن بخشیده بلکه امریکا اکنون با داشتن بزرگترین زرادخانه اتمی جهان، توانایی بازدارندگی رقابت ناپذیری تدارک دیده است و با برتری غیرقابل چالش در نیمکره غربی، همسایگانی بی خطر را در کنار خود می یابد که می توانند به منزله یک بازار قاره ای بزرگ با بیش از 953 میلیون نفر، مصرف کننده تولیدات آمریکایی و تامین کننده مایحتاج آن باشند. با این وجود، ایالات متحده همانند سایر قدرت های بزرگ تاریخ، مایل نیست جهان خارج را بی قید و شرط به حال خود واگذارد. علت این سختگیری، نیات شیطانی و امپریالیستی آمریکا نیست؛ بلکه هراس از ظهور یک هژمون متخاصم در اورسیا ( آلمان هیتلری و روسیه استالینی را بیاد بیاورید) است که با به دست گرفتن منابع کافی برای اعمال قدرت در مقیاس جهانی، تهدیدی برای موجودیت آمریکا تبدیل بشود. هرچند در نگاه اول، آمریکای مجهز به تسلیحات اتمی می تواند از هرنوع قدرت متخاصمی را از حمله به خاک آمریکا منصرف کند، اما جلوگیری از ظهور چنین قدرتی به مراتب عاقلانه تر از امید بستن به کارآمدی بازدارندگی است که می باید در یک موازنه دائمی و در سایه هراس ابدی محافظت شود.
جایگزین عاقلانه تر، تحدید مسئولیت ها و تعهدات سیاسی و نظامی آمریکا و تمرکز بر مهار تهدیداتی است که منافع حیاتی آمریکا را هدف گرفته اند. همزمان، امریکا باید بخشی از مسئولیت های حفظ ثبات نظام جهانی را که عدم وقوع جنگ میان قدرت های اصلی نظام در کانون آن قرار دارد، به متحدان خود و یا بطور دقیق تر به کشورهایی که از وضع موجود در مقایسه با تجدیدنظرطلبی قدرت های ناراضی حمایت می کنند، واگذار کند. از آنجایی که در عصر ظهور آسیا، نامزدهای تجدیدنظر طلبی در این قاره قرار گرفته اند، جستجوی متحدان ژئواستراتژیک در این قاره اهمیت بیشتری برای آمریکا دارد. ایران در حاشیه اقیانوس هند، کشوری با توانایی های چشمگیر انسانی و نظامی است که می تواند در حلقه دفاعی ریملند آسیا که از پاسیفیک تا مدخل شمال آفریقا گسترده شده، جای بگیرد و در تامین امنیت مهمترین گذرگاه های کالا و انرژی در قرن بیست و یکم نقشی را که سزاوار آن است، ایفا کند. بدون تردید، جمهوری اسلامی ایران را به سختی می توان در جرگه کشورهای طرفدار وضع موجود قرار داد؛ اما از نگاه ایران در حالیکه ظهور قدرت های آسیایی در مجاورت جغرافیایی از دریا و زمین به ایران دسترسی دارند و درحالیکه نمی تواند مطمئن باشد که نیات این غول های جدید مسالمت آمیزتر و منصفانه تر از قدرت های غربی خواهد بود، غروب آفتاب آمریکا، لزوماً واقعه خوشایندی نیست. بر مبنای حکم ناشی از بینش استراتژیک، ایران باید از تا هنگامی که به قدرت برابر اقتصادی و نظامی با قدرت بزرگ جهانی دست نیافته است از موازنه های آسیایی حمایت کند و اطمینان بیابد که هیچ قدرت تازه نفسی قادر نخواهد بود با چیرگی یافتن بر خشکی های اوراسیا نظم جدیدی از روابط کشورها را پایه ریزی کند که مطابق با ترجیحات ایران نیست. این دقیقا همان نقطه تلاقی و مشترک ایران و آمریکا در نظام نوظهور جهانی است؛ نقطه ای که فشارهای ساختاری و خارج از کنترل، دو کشور را به سوی آن هدایت می کند؛ در چنین نقطه ای از تاریخ است که ایران و آمریکا نه تنها برای حفظ ثبات جهانی بلکه به منظور برآوردن نیازهای استراتژیک متقابل، به کمک یکدیگر نیاز دارند.

 

 

نظر شما چیست؟

اولین نفری باشید که نظر خود را در مورد این مطلب بیان می کند.