۰

خاورمیانه تونل عبور ایالات متحده از غرب به شرق/ آمریکا توان مدیریت تحولات را ندارد

  • ۱۶بازدید
  • ۰ رای
  • ۰ دیدگاه
بین الملل آمریکای شمالی

زمینه های ظهور گروه های تروریستی در سوریه و عراق، پشت پرده تشکیل ائتلاف ضدداعش و علل حضور نظامی مجدد آمریکا در منطقه از جمله موضوعاتی است که در بخش نخست نشست "بررسی عملکرد آمریکا در بحران های منطقه" مورد اشاره کارشناسان قرار گرفت.

به گزارش خبرگزاری مهر، نشست "بررسی عملکرد آمریکا در بحران های منطقه" با حضور دکتر "مهدی مطهرنیا" استاد دانشگاه و کارشناس مسائل سیاسی و "حسین هواسی" فعال رسانه ای و کارشناس مسائل استراتژیک در غرفه خبرگزاری مهر در بیستمین جشنواره مطبوعات برگزار شد. در این نشست کارشناسان با تشریح علل تغییر در رویکرد منطقه ای و بین المللی آمریکا به بررسی عملکرد این کشور در بحران های منطقه پرداختند.

دکتر مهدی مطهر نیا: منطقه در یک مرحله حساس برای گریز از بحران گذار به سر می برد. خاورمیانه تونل عبور ایالات متحده آمریکا از غرب به شرق است. آمریکا برای عبور از این تونل سه گام اساسی را تجربه کرده و تکمیل خواهد کرد. گام نخست که بارها بر آن تاکید کرده ایم مدیریت ناامنی در منطقه است. حملات 11 سپتامبر 2001 نه یک توطئه بلکه یک ضدواقعه ای بود که ایالات متحده آمریکا از آن بیشترین بهره را برد تا حضور خود در خاورمیانه را معنا ببخشد. آمریکایی ها با 7 داکترین امنیتی از سخنرانی خداحافظی واشنگتن تا داکترین امنیتی آزاد سازی که با آن اتحاد جماهیر شوروی را فروپاشاندند توانستند بر غرب و اروپای شرقی حاکم شوند.

اما ورود آمریکایی ها به آسیا باید از مجرای خاورمیانه می بود. در این مجرا داکترین امنیتی که ایالات متحده آمریکا به دنبالش بود، یک داکترین امنیتی جدید است که با پیش دستی شروع شد. این هشتمین داکترین آمریکایی ها برای حضور در منطقه خاورمیانه و گسترش فضای قدرت ایالات متحده در این بخش از جهان بود.

لذا اگر این نکته را بپذیریم، آمریکا به دلیل این که می خواست نظم نوین جهان را خود کنترل کند و در داکترین نظم نوین جهانی در سال 1990 "جرج بوش" پدر نیز این دکترین را به عنوان اصلی ترین رویکرد ریاست جمهوری اش بیان کرد، این کشور نیاز داشت که در خاورمیانه حضور بیابد. حملات 11 سپتامبر 2001 این گشایش را در سیاست خارجی آمریکا ایجاد کرد. در اینجا بود که اولین گام از گام های سه گانه مورد اشاره، در خاورمیانه یعنی دکترین مدیریت ناامنی عملیاتی شد.

در منطقه باید ناامنی ایجاد می شد تا ظهور و حضور آمریکا در منطقه برای افکار عمومی در دو سطح توده ها و نخبگان بارور می شد. سپس ایالات متحده آمریکا با استفاده از 11 سپتامبر دست به تالیف دیگری زد؛ تروریسم و مبارزه با آن را در منطقه هدف قرار داد. اگر چه نمی توان گفت زایش گروه های تروریستی با سوگیری هایی مانند القاعده، النصره و داعش کار آمریکا است، اما مولف این گروه ها آمریکا بود و به معنایی از آنها استفاده کرد. به گونه ای که استمرار این حضور را در منطقه شکل و محتوا و مشروعیت نسبی بخشید.

هم اکنون آمریکا یک ائتلاف بین المللی ضدداعش تشکیل داده است که به منزله ناتوی شرقی عمل خواهد کرد. به این ترتیب درمی یابیم که آمریکا با مدیریت ناامنی در منطقه استمرار حضور پیدا کرد. سپس وضعیت را به گام دوم یعنی گام توازن ضعف در منطقه منتقل کرد. با ورود ایالات متحده آمریکا به منطقه دیگر اسرائیل شریک حیاتی این کشور نبوده بلکه شریک کلیدی است یعنی یک درجه تنزل کرده است. با این تنزل هست که ما شاهد یک منطق رفتاری جدید هستیم. این که آمریکا برای حضور خود در منطقه زمینه سازی می کند. امروز دولت عراق با تمام نزدیکی با ایران در مورد تقابل با ایالات متحده آمریکا درخواست حضور نظامی آمریکا در منطقه را دارد. آمریکایی که زمانی حضورش را در منطقه غیرمشروع می دانست.

پس آمریکا با دکترین توازن ضعف منطقه ای حضور خود را عمق و گستره بیشتری بخشیده است. گام سوم آمریکا در خاورمیانه مدیریت امنیت نسبی خواهد بود چرا که این کار باید در چارچوب ایجاد دولت های مدرن رفاه گرای دمکراتیک با تفسیر آمریکایی در منطقه انجام گیرد تا همراهی بیشتری را با سیاست های ایالات متحده شاهد باشیم و این کشور بتواند زمینه های کشیدن دیوار جدیدی را علیه چین فراهم کند.

امروز آمریکا تلاش دارد که چین را نیز فتح کند و در نشست اپک دیدیم که به جای فرش قرمز چینی ها خیابان قرمز زیر پای رئیس جمهوری آمریکا پهن کردند. پس می بینیم که آمریکا قدرت و سلطه خود را با وجود تمام نقدها و ضعفها در سطح بین المللی به سمت آسیای شرقی گسترش می دهد. تونل ورود به آسیای جنوب شرقی از منظر منطق ژئوپلیتیک و ژئواستراتژیک خاورمیانه است و قلب خاورمیانه نیز خلیج فارس و فلات ایران است.

لذا پرونده هسته ای در این چارچوب بسیار معنا دار می شود و حل و فصل پرونده هسته ای ایران می تواند داکترین توازن ضعف آمریکا در منطقه را به داکترین امنیت نسبی در منطقه سوق دهد. ما اکنون در مرحله گذار از توازن ضعف منطقه ای به ایجاد امنیت نسبی در منطقه خاورمیانه هستیم که پیچ خطرناک آن پرونده هسته ای است.

حسین هواسی: من در زمینه مباحث امنیتی و ژئوپلیتیک و تاثیر و تاثر اینها بر مسائل منطقه با آقای دکتر مطهر نیا اختلاف نظر دارم. به نظرم برای تحلیل مسائل منطقه در یک بعد بزرگتر در فضای بین المللی نباید از پارادایم ها یا ترمینولوژی جنگ سرد استفاده کنیم. ببینید با ترمینولوژی و دیالوگ های جنگ سرد نمی توان تحولات منطقه را تجزیه و تحلیل کرد. علتش این است که این کار به ما پیش بینی نمی دهد. زیرا بر اساس مولفه های جنگ سرد و مولفه های نظریه تک هژمونی، موجودی به نام داعش نباید در منطقه ظهور می کرد. یعنی با توجه به فضای ژئواکونومیک، اقتصاد انرژی و فضای سیاسی-امنیتی قطعا نباید داعش به وجود می آمد.

به نظرم سیر تحولات در خاورمیانه، توانمندی اقتصادی، امنیتی و سیاسی آمریکایی ها را به چالش کشیده و آمریکایی ها با نکته بینی این مسئله را متوجه شده اند که توان مدیریت در همه حوزه ها را ندارند. آمریکایی ها در چند دهه گذشته هر جا که توان و علاقه اقدام داشته اند، اقدام کرده اند؛ اما در سوریه ما شاهد چنین اقدام و واکنشی نبودیم.  

این در حالی است که شرکای استراتژیک آمریکا در منطقه مانند عربستان، برخی کشورهای خلیج فارس و رژیم صهیونیستی علاقمند بودند واشنگتن وارد شود و ژئوپلیتیک منطقه را تغییر دهد. ترک ها به این مداخله علاقمند بودند یعنی کشورهای متحد آمریکا در منطقه علاقمند بودند. اما آمریکایی ها وارد نشدند. چرا آمریکا 11 سال پیش خود به عنوان یک کنشگر وارد می شود، اما الان مانند گذشته عمل نمی کند؟ الان هزینه ها به قدری بالا رفته که آمریکایی ها به عنوان یک قدرت، توانمندی مدیریت همه تحولات منطقه را ندارند.

در مصر نیز شاهدیم که آمریکا دخالت نمی کند، در عراق، در سوریه آنچنان دخالتی به معنای یک بازیگر قوی انجام نمی دهد و تنها به نگاه داشتن حواشی کار اکتفا می کنند. این خیلی مهم است.

داعش نه در سوریه بلکه باید در عراق به وجود می آمد. بذر این تحولات را برخی از کشورهای عربی منطقه و ترک ها ایجاد کردند. در واقع زمینه ایجاد داعش در عراق قویتر بود. زیرا نارضایتی هایی در بازمانده های حزب منحله بعث، در برخی از قومیت ها و اقلیت ها بعضا به حق و بعضا به ناحق ایجاد شده بود. ببینید قبیله ابونمر در سال 1997 با صدام درگیر بودند، در اعتراضات رمادی در زمان نخست وزیر سابق عراق هم مشکل داشتند، اکنون دوباره این ها هستند که ضربه می خورند.

بسترها آن چیزی نبوده که بتوان بر اساس ترمینولوژی و ایدئولوژی جنگ سرد بتوان به تحلیل آن پرداخت. در ترمینولوژی جنگ سرد برای یک اقدام باید دو گروه را راضی می کردید، یا بلوک شرق و یا غرب.

در مدل تک قطبی هم گفته می شود تحولاتی رخ نمی دهد مگر این که هژمون آن را بخواهد در حالی که هم اکنون اینچنین نیست. فلذا برای تحلیل تحولات جهانی، استفاده از مدل تک قطبی نیز کفایت نمی کند.

این واقعیات نشان می دهد که آمریکایی ها با ضعف هایی در حوزه امنیتی، اطلاعاتی، اقتصادی و ضعف هایی در عزم ها مواجه هستند. آمریکایی ها عزمی جهت ورود مستقیم و قدرتمند در تحولات منطقه ندارند. یعنی نه همه قدرت لازم را دارند و نه عزم لازم را. به همین دلیل است که می بینیم خواهان ورود چینی ها هستند. اوباما وقتی با مقامات چینی صحبت می کند از آنها می خواهد که مسئولیت به عهده بگیرند. از اروپایی ها همین را می خواهد. به نظر می رسد قدرت آمریکا و اروپا در سبد قدرت جهانی افت داشته است.

چه کسی گمان می کرد که در تحولات اوکراین اختلافات غرب و شرق اینطور تمام شود. یعنی به سمتی بروند که کار را فریز کنند. در تحولات جنگ سرد چنین مسئله ای دیده نمی شد. در سال 2003 می بینیم که تحولات اوکراین شکل می گیرد و روس ها نمی توانند کاری کنند ولی آمریکایی ها وارد می شوند و می ایستند. چه شده که در سال 2013 این شرایط تغییر می کند؟ این خیلی مهم است. در مورد داعش نیز با چنین وضعیتی روبرو هستیم.

دکتر مطهر نیا: بگذارید من هم چیزی را توضیح دهم. آنچه که من بیان کردم نه در ادبیات و ترمینولوژی جنگ سرد بلکه در ادبیاتی است که در ایالات متحده آمریکا در چارچوب هژمونی بسیط و مرکب مطرح می شود. جنگ سرد پایان پیدا کرده است اما جنگ همچنان به قوت خود باقی است. جنگی که هم اکنون در جریان است، جنگی پنهان است. در این جنگ که من نامش را "پنهان" می گذارم رقابت بر سر رهبری آینده جهان است نه مدیریت آینده جهان و اکنون آمریکا در این رقابت پیروز شده است.

آمریکا امروز به چین می گوید وارد شو و چین هم فرش قرمز نه بلکه خیابان قرمز در پیش پای این کشور می گستراند. موضوع مدیریت جهان نیست، بلکه رهبری جهان است که آمریکا آن را به عهده می گیرد. آمریکا در منطقه نمی خواهد مستقیم وارد شود چون یک مدیر مدرن است. در نگرش مدیریت مدرن بیکارترین فرید مدیر است زیرا در یک تقسیم کار، وظایف را به دیگران منتقل کرده و انرژی دیگران را به نفع خود مدیریت می کند. امروز آمریکا در خاورمیانه انرژی دیگران را به نفع خود مدیریت می کند.

آیا در سوریه، آمریکا پیروز میدان نبوده است؟ این شعاری بیش نیست که آمریکا بگوییم آمریکا می خواهد به سوریه حمله کند، آنها تنها با تهدید به حمله سوریه را از سلاح های استراتژیک تهی کردند. تمام ذخیره سلاح های شیمیایی سوریه را گرفتند. بشار اسد ماند اما این ماندن، تنها پیروزی سیاسی را نصیب حامیان وی یعنی ایران و روسیه کرد. اما پیروزی استراتژیک را چه کسی برد؟ چه کسی حضورش در منطقه شکل گرفت؟ امروز آمریکای نودمکرات اوباما نمی خواهد مانند آمریکای نئوکان بوش مدیریت جهان را بعهده بگیرد، بلکه می خواهد رهبری امنیتی جهان را عهده دار شود. رهبر با مدیر متفاوت است.

لذا حضور امروز آمریکا در خاورمیانه به بهانه ظهور داعش و با شعار مبارزه با تروریسم شکل می گیرد. چگونه است که تنت در سال 1950 "دگر استراتژیک" ایالات متحده آمریکا را تروریسم معرفی می کند و امروز تروریسم به عنوان یکی از مهترین ارکان خطرآفرین از سوی ایدئولوژی ها و خوانش های مختلف جهان پذیرفته می شود. پس آمریکایی ها تئوری یکجانبه گرایی بوش نخست در این جنگ پنهان را به تئوری هژمونی مرکب جوزف جوف پیوند داده اند. در هژمونی مرکب، هژمون بسیط در میدان عملیات نیست بلکه میدان عملیات را مدیریت می کند. بحث استراتژی است، یعنی آن استراتژیستی که در محیط عملیات، فرماندهی می کند و نیرویش در عملیات دخالتی ندارد، هزینه نمی پردازد.

آیا واقعا موسس داعش ایالات متحده آمریکا است؟ پاسخ من این است که نه، آمریکا موسس داعش نیست، موسس این گروه سیستم های امنیتی و اطلاعاتی در داخل منطقه اند. در فضای گفتمانی ناشی از انقلاب اسلامی که آمد دین را بازتعریف سیاسی کرد و رسالت حکومتی برای آن قائل شد. همانگونه که انقلاب اسلامی برای شیعه رسالت تشکیل یک حکومت سیاسی دارد الان اهل تسنن هم می گوید داعش یعنی دولت اسلامی عراق و شام که به دنبال ایجاد خلافت و دولت اسلامی بوده و رسالت حکومت برای خود قائل است.

در پرتور این معنا آمریکا مولف جریان است، می خواهد در این تونل حضور جدی داشته باشد. امروز آمریکا "دگر استراتژیک" خود را چین نمی داند، یک "دگر" آفرینی می کند و بر مبنای آن حضور خود را در منطقه توجیه و تفسیر می کند و استمرار می بخشد چون قرار است آمریکا پس از فتح اروپای شرقی، جهت رهبری امنیتی جهان دیگر اجازه بروز نظام دو قطبی و جنگ سرد را ندهد. پس رهبری امنیتی جهان را تا آنسوی اقیانوس آرام گسترش داده و به سمت و سوی استرالیا می رود. به همین دلیل می بینیم که آمریکا کمربند امنیتی خود را در اطراف جهان مستقر می سازد.

--------------

ادامه دارد

نظر شما چیست؟

اولین نفری باشید که نظر خود را در مورد این مطلب بیان می کند.