۳

حاشیه نگاری خبرنگار خبرآنلاین از عزاداری بیت رهبری

  • ۱۱بازدید
  • ۳ رای
  • ۰ دیدگاه
آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب,محرم

باران گرفته است. نم نم می آید وصورت را نوازش می دهد. برخلاف تصور, می توانم از نرده های جلوی بیت عبور کنم و در صف کسانی قرار بگیرم که می خواهند وارد بیت شوند؛ صف بلندی است.

شب اول:

 نزدیکی های نرده دومی جوان سپاهی با لباس پلنگی  سبز رنگش به من اشاره میکند.

«شما برید آن طرف بازرسی شوید.» اینها را وقتی گفت که داشت به گچ آبی رنگ دستم نگاه می کرد. بدون سوالی راه را از او پرسیدم و برای وقتی که از من تلف شد تاسف خوردم.

با دست بانداژ شده رفتم بیرون و مسیر مستقیم را به سمت دری که چند جوان سرباز جلو اش ایستاده اند حرکت کردم.

کجا؟

گفتند بیایم اینجا بازرسی شوم.

خنده از لبم نمی افتد. دست گچ گرفته را می بیند و راهنمایی می کند به جلو. نشانه دستش به سمت چادری است که غذاهایی که قرار است به خلق الله  داده شود, در حال چیدن در سبد های آبی و نارنجی است. قیافه اش به گیت بازرسی نمی خورد.

حدسم درست است مرد جا افتاده راهنمایی ام می کند به یک ساختمان  دو طبقه.

در باز است و دستگاه چک و خنثی  مثل یک غول ،کناری ساکت ایستاده است.

سلام. گفتند بیام اینجا چک بشوم.

جوابم را مودبانه می دهد و خوش آمدی می گوید. بعد داخل اتاقی که چند  نفر دیگر در حال حرف زدن هستند می رود و دستگاه فلز یابش را می آورد و روی دستم می گیرد. صدایی بلند نمی شود.

بعد قسمتی از پنبه روی دست را می کند و به اتاقی  دیگر می رود. سرک می کشم داخل اتاق پنبه را نزدیک شعله گاز می گیرد و پنبه می سوزد.

می آید بیرون و سوال می کند که می خواهید داخل بیت  بروید؟ جوابم مثبتم را که می شنود دوباره می رود داخل اتاقک قبلی و بیرون که می آید یک کارت همراهش دارد.

 محوطه بیرونی بیت, کارت را به پاسداری می دهد و می گوید که مرا ببرد داخل.

 جوان سپاهی سوال می کند که بازرسی شده؟ وقتی جواب مثبت می گیرد  بلند می شود.

خوبی برادر؟ با این حرفش ارتباط برقرار می کند و انگار رفیق  گرمابه و گلستانش را دیده است.از دسته آدم های تپل خوش مشرب است. از گیت دوم هم رد می شویم. خلق الله در یک صف طولانی ایستاده اند که کفش ها را تحویل دهند و وارد بیت شوند.

 طبیعی است که رد شدن از این صف و رسیدن به درب ویژه یک نوع خوشحالی دارد که بروز نمی دهم.

 گیت سوم که می رسیم جوان سپاهی می گوید:« ایشان با من است.»کفش ها را که در می آورم خودش می رود و به قسمت ویژه تحویل می دهد و شماره اش را به من می دهد.

می رسیم به گیت چهارم. مردم در حال بازرسی شدن هستند و به طور مرتب وارد می شوند. از این گیت هم رد می شوم و بغل دستگاه بازرسی مرد بلند قد سپاهی سلامی می دهد و بازرسی ام می کند.

«بفرمائید.» را که می گوید یعنی دیگر از بازرسی خلاص شدیم. راهنمایی می کند به داخل. درب ورودی را رد می کنم و داخل می شوم.

 حسینیه تقریبا پر است .قسمت انتهایی کمی  جای خالی هست. روی گلیم های آبی رنگ می نشینم. جمعیت  کم کم زیاد می شود  و چند باری از جمعیت می خواهند که کمی جلوتر بروند.

مراسم که تمام می شود جمعیت داخل سالن مثل زمانی که رهبری به شهرهای مختلف می روند جوش و خروش دارند که رهبری را ببینند. شعار دادن هم شروع می شود. «ما اهل کوفه نیستیم...

شب دوم

در کوچه نزدیک بیت رهبری, در صف می ایستم. امشب مطمئنم که جایی در داخل بیت پیدا نمی کنم. جلویم  صفی است که بعید است کمتر از 20 دقیقه ما را به نرده های  ورودی بیت برساند.

محمد پسر7 ساله ای است که همراه پدرش توی صف است. برای فراموش کردن زمان با او همکلام می شوم. اول دبستانی است. بازیگوش است و در حالتی که به جاهای دیگر نگاه می کند به سوال هایم جواب می دهد. شغل مورد علاقه اش دکتر, مهندس یا معلم شدن نیست.دوست دارد« خانه ساز» شود در آینده.

 دلیلش هم به این باز می گردد که ساخته شدن خانه شان خیلی طول کشیده است. بعد مثل یک استعداد نوظهور دو ساختمان بلند را در آن طرف خیابان نشانم می دهد که او دوست دارد در آینده مثل آنها را بسازد. خانه هایی دو طبقه که برای یک بچه 7 ساله خیلی بزرگ است.

از نرده های ورودی با کودک 7 ساله و پدرش رد می شوم. در کنار جویی  نزدیک بیت روی یک پل می نشینم. دو مرد میانسال روی پتویی که با خودآورده اند نشسته اند و از طریق پروژکتور سخنرانی را گوش می کنند.

 بفرمائید .

 مرد اولی  خودش را جمع می کند تا من هم کنارش روی پتو بنشینم. نیم ساعت بعد هم یک جوان طلبه به ما اضافه می شود و می شویم 4 نفر روی یک پتو!

موقع عزاداری محمدر رضا پسرک 7 ساله صدایم می کند. نمی فهمم از کجا آمده. پدرش را  نمی بینم.

حرف می زند و چیزهایی می گوید. در صدای بلندگو داخل خیابان  صدایش گم می شود. گوشم را نزدیک می کنم.

تو اینجایی؟

با سر تکان دادن جوابش را می دهم.

پیشانی بند فدائیان رهبر را روی پیشانی کوچکش بسته است.

«من می خوام برم پیش اون آقا.» به تصویر پروژکتور که در حال نشان دادن تصویر "آقا"  است اشاره می کند.

 

212

 

 

 

نظر شما چیست؟

اولین نفری باشید که نظر خود را در مورد این مطلب بیان می کند.