۰
پرونده"تحول در نظم جهانی و عمق راهبردی ایران"؛

مهمترین مزیت ایران در حوزه قدرت نرم، قدرت گفتمانی و هنجاری است/ تحولات منطقه و جهان نشان می دهد آمریکا به تنهایی قدرت برتر نیست

  • ۳۷بازدید
  • ۰ رای
  • ۰ دیدگاه
سیاست خارجی

 این بسیار مهم است که شاید مهمترین عنصر قدرت و مزیت نسبی جمهوری اسلامی ایران در حوزه قدرت نرم، قدرت گفتمانی و قدرت هنجاری است؛ البته باید تاکید کنم که این قدرت لازم است، اما به تنهایی کافی نیست.

 به گزارش خبرگزاری مهر، رهبر معظم انقلاب در چند هفته اخیر در چند نوبت به موضوع عمق راهبردی جمهوری اسلامی ایران و ضرورت بهره گیری از آن پرداخته اند از جمله در دیدار با اعضای مجلس خبرگان رهبری فرمودند:" ما در بیرون کشور هم ظرفیتهاى مهمى داریم؛ طرف‌دارانى داریم، عمق راهبردى داریم؛ در منطقه، در کشور؛ بعضى به‌خاطر اسلام، بعضى به‌خاطر زبان، بعضى به‌خاطر مذهب شیعه؛ اینها عمق راهبردى کشور هستند؛ اینها جزو توانایى‌هاى ما هستند؛ از همه‌ى این توانایى‌ها باید استفاده کنیم. فقط هم در منطقه نیست، ما در آمریکاى لاتین عمق راهبردى داریم، در قسمتهاى مهمى از آسیا عمق راهبردى داریم، امکاناتِ استفاده داریم؛ از اینها بایستى استفاده کنیم، اینها کشور را قوى خواهد کرد."

خبرگزاری مهر در سلسله یادداشت ها و نشست هایی به این موضوع مهم و بررسی ابعاد و مصادیق آن خواهد پرداخت.

در ادامه گفتگوی خبرنگاران مهر با سید جلال دهقانی فیروزآبادی فارغ التحصیل دکتری روابط بین‌الملل از دانشگاه بروکسل بلژیک و استاد تمام گروه روابط بین‌الملل دانشگاه علامه طباطبایی را می‌خوانید که برای سهولت و روان تر شدن متن، سوالات آن حذف گردیده است:

درآمد

بحث نظم بین الملل و نظام بین الملل موضوع بسیار مهمی برای بسیاری از کشورها است، بخصوص برای کشورهایی که در سیاست خارجی‌شان یکسری اهداف معطوف به نظم جهانی است که اصطلاحا به آنworld ordering می گوییم.

یک دسته از اهداف و منافع برخی از کشورها معطوف به نظم جهانی است و به اصطلاح برخی کشورها اهدافی فراتر از حفظ تمامیت ارضی خود دارند. این اهداف معطوف به محیط پیرامونی شان است و اهداف دارند که به آن اهداف محیطی یا منافع محیطی می گوییم و معطوف به نظم جهانی است. قاعدتا قدرت‌های بزرگ در سیاست های خارجی شان یکسری اهداف دارند؛ قدرت‌های منطقه‌ای هم مسائلی را مدنظر دارند، یعنی یک کشور با قدرت منطقه‌ای مانند ایران فقط منافع و اهدافش در چارچوب مرزهای جغرافیایی‌اش محدود نمی شود و حداقل این است که در منطقه پیرامونی هم دارای یکسری منافع و اهدافی است.

با توجه به همین منافع و اهداف است که برای ما این مسئله اهمیت پیدا می کند و ارزش حیاتی دارد که چه نظم و نظام منطقه ای پیرامون ما شکل می گیرد. یا یک کشوری که قدرت متوسط است و بر اساس تعریف می‌گوییم برد قدرتش فراتر از یک منطقه است، برای منافع ملی‌اش نظم و نسقی که در آن تداخل بین چند منطقه صورت می گیرد حائز اهمیت است. قدرت‌های بزرگ هم به همین شکل و البته قاعدتا با اهداف کلان تر.

  اما سوال این است که تعریف و ماهیت نظام بین الملل چیست؟ می دانیم که نظام ترجمه سیستم انگلیسی است، یعنی مجموعه‌ای از کشورها که در تعامل با یکدیگر هستند و یک الگوی رفتاری خاصی بر آن ها حاکم است که معمولا به آن نظم می گوییم و قاعدتا این کشورها خواسته یا ناخواسته یک هدف مشترک هم دارند. ممکن است این هدف مشترک حفظ امنیت باشد، ایجاد نظم باشد، عدالت باشد یا ... .

 پس نظام بین الملل همواره یک نظمی دارد و در مورد اینکه نظم بین‌المللی چگونه شکل می‌گیرد دیدگاه های مختلفی وجود دارد. ما نظم امنیت محور، نظم قدرت محور و... داریم. یک دیدگاه هم نظم هنجار محور است و شاید تلفیقی بین این‌ها هم موجد نظم باشد. اما آن چه در روابط بین الملل متعارف است و بر روی آن تمرکز بیشتری وجود دارد، رویکرد قدرت محور و امنیت محور است بر دیگر محورها غلبه دارد. یعنی استفاده از زور برای برقراری نظم در بین کشورها که لزوما هم عادلانه نیست. حتی خود کسانی که رویکرد قدرت محور یا امنیت محور دارند، می گویند هدف سیستم حفظ امنیت است ولو اینکه برخی اوقات به هر قیمتی به یک طرف هم ظلم شود.

سوال دیگر اینکه نظم چگونه شکل می گیرد؟ نظم سیاسی به دو صورت ممکن است شکل بگیرد؛ یا سلسله مراتبی است یا غیر سلسله مراتبی که اصطلاحا آنارشیک است. این تعریف البته به معنای بی نظمی و هرج و مرج نیست، بلکه در مقابل نظم سلسله مراتبی است.

در سیاست داخلی نظم موجود، سلسله مراتبی است، یعنی بر اساس یک مرجعی و سلسله مراتبی جایگاه بازیگران، و ساختار سیاسی مشخص شده است. در نظام بین الملل ما نظم متمرکز نداریم، سلسله مراتبی وجود ندارد ولی از طرف دیگر کشورها یک چینش خاصی دارند. دیدگاه غالب این است که بر اساس چگونگی توزیع قدرت این نظم یا نظام شگل می گیرد .

بنابراین هر کسی که از ظرفیت قدرت ملی بیشتری برخوردار باشد، در نظام بین‌الملل جایگاه بهتری به خود اختصاص خواهد داد. نکته بسیار مهم این است که بین جایگاه کشور در نظام بین الملل و ساختار درونی قدرتش رابطه مستقیم وجود دارد. یعنی شما هر چه قدرت بیشتر(انواع قدرت از نظامی گرفته تا اقتصادی و ایدئولوژیک و...) داشته باشد، مجموعه ظرفیت‌ها و قابلیت‌های شما افزایش می یابد و باعث می شود بر اساس آن در نظام بین الملل جایگاهی را به خود اختصاص دهید.

پس نظام بین الملل بدون نظم نیست و بر اساس اینکه کشورها چگونه بر اساس قدرتشان در این جایگاه قرار گیرند، نظام‌های مختلف شکل می گیرد. مثلا در دوران معاصر پس از جنگ جهانی دوم نظم دوقطبی است؛ به رهبری امریکا و شوروی. پس می گوییم ساختار نظام بین الملل دو قطبی است. چون دو قطب قدرت هستند و بقیه کشورها در ذیل آن‌ها قرار می گیرند یا در این ساختار و بر اساس تعریف دو قطبی عمل می کنند. البته خود نظام دو قطبی دوره‌های مختلف را پشت سر گذاشته و الگوهای رفتاری در نظام دو قطبی هم متفاوت بوده است. پس از فروپاشی شوروی آن چه مسلم است نظام دیگر دو قطبی نیست. اما در مورد اینکه چه نظامی جایگزین آن شده اختلاف نظر است.

باید در این جا بر این نکته هم تاکید کنم که نظم بین‌المللی نسبتی هم با هنجارها و ارزش ها و منافع و اهداف کشورها برقرار می‌کند، پس هر کشوری می خواهد نظمی که در آن بهتر می‌تواند منافع خودش را تامین کند شکل دهد. به همین دلیل شاهد رقابتی هستیم بین قدرت‌های بزرگ که یک نظم و نظامی را ایجاد کنند که به بهترین نحو منافعشان را تامین کند.

امریکا به واسطه اینکه ابرقدرت بود و یک ابرقدرت حذف شده(شوروی سابق)، اعلام کرد که نظام دو قطبی با حذف یک ابرقدرت تک قطبی شده است. منتهی پس از فروپاشی شوروی یک خوش بینی لیبرالی در امریکا ظهور کرد که تجلی عینی آن در مقاله فوکویاما جلوه نمود. او پایه و تز پایان تاریخ را مطرح کرد. بر اساس نظریه او، تعارض بین نظام های ارزشی و ایدئولوژی کمونیسم و لیبرالیزم بوده و الان کمونیزم فروپاشیده، پس تاریخ به اتمام رسده است. چرا که‌ غرب توفیق‌ یافته‌ است‌ بسیاری‌ از مردم‌ جوامع‌ شرقی‌ را متقاعد کند که‌ غرب از بیشترین‌ میزان‌ آزادی‌ و رفاه‌ مادی‌ برخوردار است.‌

اما نکته جالب بعد از این فروپاشی و شکست یکی از قطب های اصلی نظم بین الملل این است که در امریکا کلینتون پیروز انتخابات شد. در امریکا اصل بر این است که رئیس جمهورها دو دوره‌ای هستند اما کلینتون انتخابات را از بوش پدر برد. در حالی که بوش هم جنگ سرد را برده بود و هم جنگ عراق را. یک رئیس جمهور دیگر چه کار می توانست بکند؟! پیش بینی‌ها همه حاکی از پیروزی او بود، اما مردم امریکا می گفتند جنگ سرد تمام شده و مناقشات به اتمام رسیده و پایان تاریخ است. ما کسی را می خواهیم که سیاست‌های لیبرالی را در پیش بگیرد و اقتصاد را تقویت کند و ... .

 تا بالاخره حادثه 11 سپتامبر رخ داد. یعنی اتمام یک دهه خوش بینی. اگرچه رئالیست ها از همان ابتدا می‌گفتند این دوره، دوره گذار است و هنوز نظم مستقر نشده است. مجدد ما شاهد آن هستیم که امریکایی‌ها این بار با اتکا به قدرت سخت و قدرت نظامی داعیه تک قطبی و هژمونی کردند. برخی همچنان معتقدند نظام بین الملل تک قطبی است. بر اساس این تعریف نظام تک‌قطبی و نظام هژمونیک، دو نظام مختلف هستند و با هم فرق می‌کنند. این تفکیک بیشتر بر اساس تعریفی است که اصالتاً از هژمونی ارائه شده است که در آرای به خصوص آنتونیو گرامشی آمده است؛ بر اساس این تعریف، هژمونی علاوه بر برتری قدرت مادی مستلزم برتری فرهنگی، ارزشی و هنجاری هم هست.

از نظر نئورئالیست ها هیچ کشوری نمی‌تواند و نخواهد توانست هژمونی را ایجاد کند، چون به موازنه قدرت بر می‌گردد و زمانی که یک قدرت بخواهد به سمت هژمونی شدن خیز بردارد قدرت های دیگر اجازه ی این تجربه را به آن کشور نخواهند داد.
اگر ما هژمونی را این تعریف کنیم قطعا نظام بین الملل بعد از فروپاشی شوروی هژمونیک نبوده و الان هم نیست و در زمان بوش هم اگر بود مخدوش شد و اوباما اصلا شعارش این بود که من آمدم «لیدرشیپ» امریکا را اعاده کنم. یعنی هژمونی مخدوش شده و من آمدم که آن را اعاده کنم و همین موضوع هم‌زمان است با نظریه قدرت نرم جوزف ناین؛ که امریکا باید در کنار قدرت سخت قدرت نرم هم داشته باشد. به بیان دیگر هژمونی نیازمند قدرت نرم و قدرت جذب هم هست که تضعیف شده است. پس این یک واقعیت است که نظام بین‌الملل هژمونیک نیست و خود امریکایی‌ها هم معتقدند که نیست و حتی تک قطبی هم نیست و اگر به صورت ضعیف هم بوده، الان دیگر این هم رو به افول می رود.

خب! پس اگر ما حتی قائل بوده باشیم که نظام بین الملی تک قطبی بوده و هژمونیک هم بوده، با تحولاتی که رخ داده، این امر دارد تضیف می شود و رو به افول دارد، اما شخصا معتقدم که حتی نظام بین الملل در شرایط خیلی خوش بینانه نظامی «یک - چند قطبی» بوده است؛ یعنی یک قطب برتری نسبت به دیگر قدرت‌ها بوده و آن امریکا بوده است و چند قدرت در یک پله پایین تر. مثالی که می‌زنم هیئت مدیره است. یعنی نظام بین الملل شکل هیئت مدیره بود و رئیس هیئت مدیره داشته است. در زمان بوش معتقد بودند که ما هژمون هستیم و به هیئت مدیره نیاز نداریم، اما بحران‌های بین المللی مانند عراق و افغانستان ثابت کرد که در یک واقع بینی نظام بین الملل یک - چند قطبی است و امریکا به تنهایی نمی‌تواند نظام بین‌اللمل را مدیریت کند. بعضی ها هم گفتند «یک - چند مرکزی» است؛ یعنی چند مرکز قدرت داریم.

اما نکته ای که در شرایط ویژه فعلی باید محور توجه قرار گیرد، آغاز تغییرات آشکار و اساسی در نظام بین‌المللی است. به بیان دیگر اینکه نظم موجود هژمونیک، تک قطبی، یک چند قطبی، یک چند مرکزی و هر چه باشد، تحولاتی که اکنون در نظام بین الملل در حال رخ دادن است، بیانگر این است که دارد تغییراتی اساسی در این نظم اتفاق می افتد. اگرچه ممکن است که کلیت نظام بین‌الملل نیز در سایه این تغییرات یک دفعه متغیر و متحول نشود، اما به تدریج در حوزه های مختلف شاهد تغییرات جدی و غیر قابل انکار هستیم.

برای توضیح این امر، یک بحث تئوریک داریم که آیا نظام بین‌الملل ساختار واحدی دارد یا نظام بین‌الملل ساختارهای متعدد و به صورت هم زمان می تواند داشته باشد. بعضی از دیدگاه ها از جمله رئالیست‌ها معتقدند که ساختار نظام بین‌اللمل واحد است؛ زیرا آن ها قدرت را محدود به توانایی‌های مادی بخصوص قدرت نظامی می‌کنند و بقیه چیزها را در ذیل آن تعریف می کنند و می گویند اینکه کشورها چه میزان از قدرت داشته باشند، مجموعش ساختار واحدی راشکل می دهد.

برخی دیگر معتقدند که نظام بین الملل چند ساختار هم زمان می تواند داشته باشد؛ یعنی چند وجهی و چند ضلعی است. چون امروز عناصر قدرت متعدد است. بر اساس این دیدگاه می توانیم بگوییم که نظام بین الملل می‌تواند حداقل چند ساختار داشته باشد. یک ساختار امنیتی- نظامی که بر اساس قدرت های نظام شکل گرفته که بر این اساس می توان گفت سه قطبی است: امریکا، روسیه و چین

ولی نظام بین الملل به لحاظ اقتصادی چهار قطبی است چون اعضای قدرت های اقتصادی ژاپن، آلمان، چین و امریکا هستند و حتی در مرحله پایین تر هند است.

به لحاظ ایدئولوژی و هنجاری هم نظام بین الملل همیشه دارای یک ساختار غیر مادی، هنجاری- ارزشی است. شما اگر در نظام دو قطبی بعد از جنگ جهانی دوم نگاه کنید تعارض و تقابل ایدئولوژیک بین امریکا و شوروی را به وضوح می‌بینید. درست است که قدرت مادی‌شان هم همدیگر را تعدیل می کرد، اما به لحاظ ایدئولوژیک هم این دو قطبی بودند در نظام بین الملل. پس از این منظر هم نظام بین الملل دارای یک ساختار غیر مادی هنجاری- ایدئولوژیک هم هست که این هم قطب قدرتش لزوما یکی نیست.

 هانتینگتون بحث برخورد تمدن ها را مطرح می‌کند. بحث میان سه قطب لیبرالیزم، فرهنگ فرهنگ کنفسیوسی و اسلام است. او هم بر این نکته تاکید داشت. وقتی ما این دیدگاه را بپذیریم، نظام بین المللی بعد از سقوط شوروی ساختار ارزشی سه قطبی دارد. اگرچه من معتقدم چین به لحاظ ارزشی لیبرال است. یعنی تقابل ارزشی- هنجاری با نظام بین الملل ندارد. پس این هم بسیار مهم است که شاید مهمترین عنصر قدرت و مزیت نسبی جمهوری اسلامی ایران در حوزه قدرت نرم، قدرت گفتمانی و قدرت هنجاری است؛ البته باید تاکید کنم که این قدرت لازم است، اما به تنهایی کافی نیست.

 تحولاتی که در نظام بین الملل رخ می دهد نشان دهنده این است که در همه این حوزه ها دارد تغییر و تحول رخ می دهد. به لحاظ نظامی- امنیتی بحران سوریه، اوکراین و قبل آن بحران در عراق نشان دهنده این است که امریکا به تنهایی قدرت نظامی برتر نیست و یک رقبایی که در یک دوره ای در حال بازسازی قدرت شان بودند مجددا احیا شدند که روسیه یکی از آن هاست. نمی خواهم بگویم قصد روسیه جنگ با امریکاست ولی رقابت می کند که سهم خود را از قدرت جهانی افزایش دهد.

 پس این یک تحول بسیار مهمی است و آن سیاست غربگرایی که در دهه 90 یا اوایل 2000 در بسیاری از کشورها و حتی در دل روسیه بود، الان رنگ باخته است. از زمانی که پوتین رئیس جمهور شد این سیاست بدل شد به رقابت با امریکا، حتی چین هم با امریکا رقابت قدرت بزرگی دارد، اما می گوییم در حال موازنه سازی نرم است، نه موازنه سازی سخت.

از نظر اقتصادی هم شاهد تحولات بسیاری بوده ایم؛ شکی نیست که اقتصاد امریکا با بحران‌هایی که سال های اخیر به وقوع پیوست قدرت انحصاری خود را از دست داده است و چین که قدرت سوم بوده کم کم رشد کرده و الان به قدرت دوم بدل شده است؛ یعنی جای ژاپن را گرفته و پیش بینی ها این است که این دو قدرت دارند به امریکا می رسند. پس به لحاظ اقتصادی قدرت‌های دیگر دارند پیش می‌آیند و آن هژمونی اقتصادی که امریکا به تنهایی داشته در حال افول است. البته این موضوع از دهه 70 میلادی مطرح بوده است که امریکا آن هژمونی بعد از جنگ جهانی دوم در اقتصاد بین الملل را کم کم از دست می دهد و یک نظریه پرداز امریکایی به نام رابرت کوهن کتابی نوشت به اسم پس از هژمونی. این اندیشمند سوالی طرح می کند که تا حالا نظام بین الملل بر اساس هژمونی اقتصاد امریکا بوده و حالا که هژمونی دارد افول می کند چه خواهد شد.

پس این بحث‌ها فقط در ایران مطرح نیست، بلکه موضوع داغ روابط بین الملل است. شما وقتی آثار نظریه پردازان معتبر بین الملل را مطالعه می کنید، همه‌شان بحث می کنند که نظام بین الملل به لحاظ تئوریک اگر یک قطبی بوده، یک قطبی نمی‌ماند، چون منطق نظام بین‌الملل همواره این گونه بوده که وقتی یک قدرت موازنه را بر هم می‌زند، بقیه می‌خواهند موازنه را برقرار کنند، ولی به تدریج. اول موازنه نرم است، بعد موازنه سخت، موازنه درون گرا که کشورها قدرت درونی شان را افزایش دهند، بعد اتحاد و ائتلاف تشکیل می دهند و... .

حتی قبل از بحران اوکراین هم بحث‌هایی در زمینه ائتلاف به صورت جدی مطرح بود و رئیس جمهور چین به رئیس جمهور روسیه پیشنهاد داد همکاری‌های بیشتری داشته باشند. یا گروه شانگهای دارد می رود به سمت یک ائتلاف در جنبه‌های مختلف بویژه اقتصادی.

 به لحاظ ایدئوولوژیک هم که عرض کردم. آن موقع که فوکویاما گفت پایان تاریخ به معنای پایان تضاد و تعارض ایدولوژیک با لیبرالزم است خودش چند سالی طول نکشید که حرفش را پس گرفت. اسلام جایگزین کمونیزم شد، نه اینکه مقایسه کنیم این دو را، چون آن تعارض ایدئولوژیک رفته و یک رقابت گفتمانی جدید در نظام بین الملل شکل گرفته است. انقلاب اسلامی گفتمان جدیدی را مطرح کرده است و این گفتمان را به روشنی می‌توان در شعار نه شرقی، نه غربی دید. وقتی می گوییم نه شرقی و نه غربی، بیشتر منظورمان این است که انقلاب اسلامی یک شیوه نظم سیاسی جدیدی آورده، این شعار خیلی فراتر از این است که برخی فکر می‌کنند به معنای عدم ارتباط با شوروی و امریکاست؛ بلکه صحبت از یک ایدئولوژی جدی است.

اگر در زمینه ارزشی پیش از این دو گفتمان بود ما گفتمان سومی آوردیم. آن گفتمان(کمونیسم) که رفت این دو گفتمان باقی مانده‌اند. برای ما به عنوان کشوری که داعیه ارزشی بودن دارد، مهم ترین وجه نظام بین‌الملل وجه گفتمانی است.

اگر ما الان هم قائل نباشیم که نظم بین المللی در حال گذار است، قطعا در آینده تغییر می کند و این تحول شروع شده است. معمولا هم وقتی نظام بین الملل در حال گذار است، هر کسی باید یک جایی را بگیرد، اما حفظ آن جایگاه هم مهم است. این هم بسیار مهم است که ما برآوردمان از نظام بین الملل قدرت‌مان واقع بینانه باشد و آن جایی که می توانیم به خودمان اختصاص دهیم را کسب کنیم، چون اگر این دوره بگذرد، دیگر معلوم نیست آن جایگاهی را که درخورش بودیم، به خود اختصاص دهیم.
نشانه هایی که امریکا قدرتش در نظام بین الملل در حال کاهش است؛ کاملا مشهود است. یکی از نشانه‌های بارزش عدم توانایی امریکایی‌ها در مدیریت بحران های بین المللی است. در زمان بوش هم همان زمان یعنی سال 2003 یک اصطلاحی ایجاد شد که امریکا جنگ را برد ولی صلح را باخت. یعنی نهایتش این بود که امریکا توانست آن هم با ائتلاف پیروز شود اما به قطع و یقین نتوانست صلح و امنیت را برقرار کند. بعدها در سوریه و اوکراین هم نتوانست به اهدافش در این زمینه برسد. اکنون هم با یکسری خطاهای استراتژیک هم خودش را تضعیف کرده(بر اساس یک نظریه یکی از مولفه‌هایی که باعث می شود هژمون تضعیف شود، اضافه بار است. به لحاظ نظری کسانی که طرفدار هژمونی هستند، می گویند هژمونی افول می‌کند، یکی از دلایلش این است که شما اضافه بار می‌زنید. هژمون می خواهد همه جا دخالت کند و بعد این اضافه بار باعث تضعیف می شود). پس این بسیار مهم است که امریکا مجبور شد برای کمک هیئت مدیره را تشکیل دهد و در این ایام هم بیشتر هم شده است.
در زمینه هژمونی دیدگاه دیگری هم مطرح است که می گوید هژمون در صورتی می تواند به مسیر خود ادامه دهد که از ظهور هژمون‌های منطقه ای جلوگیری کند. امریکا نتوانسته در اوراسیا هژمونی روسیه را کنترل کند. در آسیا - پاسفیک همه نگرانی اش از چین است که دارد هژمون برتر منطقه‌ وسیعی می شود. این‌ها بحث‌های نظری و ایدئولوژیک نیست، بحث‌های عینی است که هژمونی با ظهور هژمون‌های منطقه ای دارد تضعیف می شود و قدرت های منطقه ای و نوظهور از دامنه تاثیر آن می‌کاهند. اینکه می گوییم نظم دارد تغییر می کند یعنی همین. یعنی نظم تک قطبی بوده و الان به این شکل درآمده است. ما نیز باید حداقل به عنوان یک قدرت منطقه ای سهم قدرت خود را بگیریم.

روس‌ها بخصوص الان در اوکراین نشان دادند که دارند سهم قدرت خود را افزایش می دهند. عدم توانایی امریکایی در مداخله مستقیم در امور موضوع دیگری است که بر این مسئله تاکید دارد. امریکا باید از ظهور قدرت های جدید جلوگیری کند، اما نمی‌تواند و این نشان دهنده تغییرات ساختار در نظام بین الملل است. باز افول نسبی قدرت اقتصادی امریکا به شدت مطرح است. در 1945 امریکا در اقتصاد بین الملل هژمون بود، در دهه 70 هژمونی اش افول کرد، در حالی که حجم اقتصادی اش دو برابر شده بود، به این دلیل که دیگران قدرت و توسعه اقتصادی شان بیشتر شد. الان رشد اقتصادی چین و هند را مقایسه کنید با امریکا.

نکته آخر گریزی دیگر باره است به بحث هنجاری و ارزشی. اگر مبنای نظم بین المللی نظم هنجاری باشد، بسیاری از اندیشمندان معتقدند که لیبرالیزم به نوعی نازا شده است و در خیلی از زمینه ها دیگر حرف جدیدی برای بشر و انسان ندارد. لذا زمینه بسیار مساعد است برای ایدئولوژی ها و نظام های ارزشی و هنجاری دیگر که در اینجا و این برهه اسلام می تواند نقش بسیار مهمی را ایفا کند.
 

نظر شما چیست؟

اولین نفری باشید که نظر خود را در مورد این مطلب بیان می کند.