• ۱۷بازدید
مسعود اسدالهی:

شکست داعش پایان کار اندیشه تکفیری نیست/استراتژی روشن، برنامه ریزی و صبر عوامل موفقیت ایران در منطقه 

سیاست خارجی

مسعود اسدالهی کارشناس ارشد مسائل غرب آسیا معتقد است: داعش ممکن است شکست بخورد ولی این به معنای پایان فکر تکفیری نیست.12 سال از سرنگونی طالبان در افغانستان می گذرد ولی افغانستان آرامش به خود ندیده است.

به گزارش خبرگزاری مهر، دکتر مسعود اسدالهی استاد دانشگاه و کارشناس ارشد مسائل غرب آسیا در حضور جمعی از فعالان دانشجویی سراسر کشور به تبیین شرایط روز منطقه و بررسی عمیق ریشه ها و عوامل شکل گیری این حوادث پرداخته است. وی بی ثباتی و عدم استقرار کنونی را ویژگی دوران گذار به نظم جدید جهانی و منطقه ای می داند و معتقد است در صورت اتخاذ استراتژی روشن همراه با اراده، صبر و برنامه ریزی، آینده منطقه از آن ایران است.
 
متن این سخنرانی مفصل را در ادامه می خوانید:
 
در این چند سال اخیر طوفانی در منطقه اتفاق افتاده و تحولات بسیاری با موج بیداری اسلامی را شاهد بوده ایم و منطقه شکل دیگری به خود گرفته است و دوره ای را طی می کند که وضعیت مشخص نیست و دوره انتقالی است. این که وضعیت آینده چه خواهد بود و به کجا خواهد انجامید مشخص نیست و بستگی دارد بازیگران صحنه چطور عمل کنند.
 
ما هستیم با همپیمانانی و در مقابل ما هم بازیگران بسیاری هست. کسی که استراتژی روشنی داشته باشد و صبر و تحمل و اراده داشته باشد، می تواند آینده را رقم بزند.
 
این تحولات را می توان از دو دید نگاه کرد. یکی این که یک سری انقلاب های مردمی رخ داد و تعدادی از دیکتاتورها سرنگون شدند و نظام های جدیدی آمد که هنوز ثبات پیدا نکرده اند. ولی اصل این است که انقلاب هایی مردمی رخ داد و دیدگاه ایران و مقام معظم رهبری بدون شک این است که این انقلاب ها اصیل بوده و است. عده ای معتقدند کار آمریکا بوده که قابل قبول نیست. این که در ادامه چه به سرشان آمد بحث دیگری است.
 
ولی در کنار این انقلاب های اصیل، توطئه ای از 25 سال پیش شکل گرفته است که تلاش می کند این مسیر اصیل را از مسیر اصلیش خارج کند. 
 
فروپاشی شوروی، مبداء تحولات بین المللی و منطقه ای
 
منطقه در هرج و مرج عجیبی است. انواع و اقسام بی ثباتی ها و بحران داخلی و جنگ ها را می بینیم در سوریه، عراق، فلسطین و لبنان که بی ثباتی است و در یمن که امروز نیروهای امنیتی 10 نفر را شهید کردند، در لیبی دولت مرکزی وجود ندارد، در مصر دائماً تحول داریم و... .
 
این سوال پیش می آید که تمام این تحولات از سال 2011 با بیداری اسلامی شروع شد یا ریشه هایی از قبل داشت؟ اگر به عقب برگردیم، من مبدا را می گذارم روی فروپاشی شوروی. بعد از این فروپاشی تحولاتی در صحنه بین الملل رخ داد که هنوز ادامه دارد.
 
تا شوروی بود، نظامی دو قطبی در دنیا حاکم بود. پیمان ناتو با رهبری امریکا همه غرب را در یک جبهه داشت و اردوگاه شرق و پیمان ورشو هم در مقابل آن بود. در نظام دو قطبی، تمام معادلات منطقه ای بر اساس این نظام تعیین می شد. بستگی داشت نظام بی ثبات در کدام اردوگاه باشد، اردوگاه مقابل از مردم حمایت می کرد.  وقتی انقلاب اسلامی رخ داد، دیدگاه نه شرقی نه غربی پیدا شد که بی سابقه بود. امام خمینی معجزه ای کرد و راه سومی به نام انقلاب اسلامی و سیاست" نه شرقی و نه غربی" را ابداع کرد. جنگ هشت ساله به ایران تحمیل شد و در آن برهه با درگیری در جنگ، نتوانستیم در سیاست خارجی خیلی کاری بکنیم.
 
این نظام دو قطبی تا فروپاشی شوروی ادامه داشت. وقتی فروپاشید، امریکا به آرزویش رسید و مدعی نظام تک قطبی به محوریت آمریکا شد. اسم این را هم گذاشتند نظم نوین جهانی در زمان بوش پدر. دیگر شوروی نبود تا معادلات در تقابل با شوروی تعریف شود. گفتند هر چه آمریکا اراده کند اتفاق می افتد. نیکسون در زمان بوش پدر کتابی نوشت با نام "پیروزی بدون جنگ" و گفت از این به بعد آمریکا هر چه را که اراده کند بدون جنگ، محقق می شود. ولی صنایع نظامی آمریکا نیاز به فروش سلاح داشت. وقتی کمونیسم از بین رفت، باید دشمنی تراشیده می شد تا سیاست هیمنه آمریکا بر دنیا توجیه شود. با فروپاشی شوروی، پیمان ورشو فروپاشید. همان زمان عده ای گفتند دیگر نیازی به پیمان ناتو نیست. آمریکا نمی خواست این اتفاق بیافتد چون ناتو ابزار سلطه آمریکا بر دنیا است. لذا باید دشمنی تراشیده می شد تا ادامه هیمنه آمریکا و ناتو بر دنیا را توجیه کند. لذا متمرکز شدند بر اسلام و این که اسلام منبع تروریسم است. 
 
 هانتینگتون کتابی نوشت با "برخورد تمدن ها" و مدعی شد که غرب به صورتی اجتناب ناپذیر در مقابل اسلام قرار خواهد گرفت. علاوه بر این، گروهی در آمریکا به نام "محافظه کاران جدید" که سیاست مداران راست گرای افراطی در آمریکا هستند افکار افراط گرایانه شان را رنگ و لعاب حقوق بشری دادند. این گروه از نظر اقتصادی کاملاً به اقتصاد آزاد معتقد بوده و هر نوع اقتصاد دولتی را سوسیالیستی می دانند و معتقد به آزادی مظلق اقتصاد بوده و از نظر فکری نژاد پرستند. این ها در زمان ریگان شکل گرفتند و در دهه 80 میلادی، برای اولین بار وارد دولت امریکا شدند. زمان ریگان، نظام دو قطبی بود و توجه این گروه به مقابله با شوروی بود.
 
بعد از فروپاشی شوروی، این ها روی اسلام هراسی و دشمنی با اسلام متمرکز شدند. معتقدند این که نظام تک قطبی باشد، کافی نیست بلکه باید برای هیمنه بر دنیا برنامه داشت به همین خاطر، بر روی طرحی کار کردند برای منطقه خاورمیانه (که مهد اسلام است اولاً و ثانیاً نفت بسیار دارد)، به نام خاورمیانه ی جدید. گروه محافظه کاران نو در این طرح می گوید وقتی که جنگ جهانی اول تمام شد آمریکا در سایکس پیکو نقش نداشته و لذا این پیمان قابل قبول نیست و رسمیت ندارد. (اواخر جنگ جهانی اول وقتی امپراطوری عثمانی شکست خورد، انگلیس و فرانسه در توافق سایکس-پیکو  منطقه را بین خود تقسیم کردند. آن موقع سازمان مللی هم در کار نبود. دو دولت استعمارگر نشستند و منطقه را کلاً تقسیم کردند. سوریه و لبنان سهم فرانسه شد و فلسطین و اردن و عراق و شیخ نشین ها و عربستان سهم انگلیس. بر اساس این توافق، کشورهای جدیدی ایجاد شد. قبل از آن سوریه و لبنان و اردن و فلسطین به عنوان کشورهای مستقل و مجزای از هم وجود نداشتند. عراق هم  به شکل فعلی آن نبود. همه این ها در طول تاریخ جزو امپراطوری عثمانی بوده اند. به منطقه غرب آسیا می گفتند شامات. یعنی همه این ها: سوریه و لبنان و اردن و فلسطین. این آقایان روی نقشه خط کشی کردند و مرزها را کشیدند. از موقعی که این را پیاده کردند تا الان این کشورها بحران دارند. این مرزها طبیعی نیست و مصنوعی می باشد و اصلا انگلیس با ذات خبیثش، با این نوع ترسیم مرزها یک میراث تفرقه به جا گذاشت. به گونه ای مرزها کشیده شد که همواره میان این کشورها جنگ باشد. اما محافظه کاران جدید آمریکا می گویند ما معاهده سایکس- پیکو را قبول نداریم. چون در آن زمان امریکا  نقشی در این پیمان نداشته است. امریکا در جبهه متفقین بود، ولی ویلسون رئیس جمهور وقت آمریکا گفت سیاست ما سیاست عدم مداخله در امور دنیا است. دکترین مونروِ که بر سیاست خارجی آمریکا تا جنگ جهانی دوم حاکم بود می گفت قاره امریکا حیات خلوت ما است و ما در امور اروپا دخالت نمی کنیم و آنها هم نباید در امور قاره امریکا دخالت کنند. این سیاست امریکا تا جنگ جهانی دوم بود ولی بعد از آن جنگ امریکا گفت من حاکم دنیا هستم و این دکترین کنار گذاشته شد)
 
آمریکایی ها به دنبال تقسیم همه کشورهای منطقه هستند
 
آنها می گویند این کشورها دوباره باید تقسیم شوند. همه کشورهای منطقه. چه کشورهایی که از قبل بوده مثل ایران و ترکیه و چه کشورهایی که با این پیمان ایجاد شده است. یک رنگ لعاب حقوق بشری می دهند به کارشان و می گویند در همه این کشورها اقلیت هایی هستند. یا اقلیت دینی، یا مذهبی، یا نژادیو ... . می گویند ما باید این کشورها را دوباره چنان تقسیم کنیم که هر کدام از این قومیت ها و ادیان و مذاهب برای خودشان یک کشور داشته باشند. یعنی کلّ نقشه منطقه به هم بریزد. از دید محافظه کاران نو هم فرقی نمی کند که این کشور دوست امریکا است یا دشمنش. از دید آنان، ایران و عربستان و مصر همه باید تقسیم شوند! نقشه اش هم منتشر شده. عربستان به سه دولت تجزیه شده در این نقشه. اسم این طرح شد خاورمیانه جدید. رنگ و لعاب حقوق بشری و حقوق اقلیت ها هم به آن دادند. گفتند اقلیت ها به حقشان نمی رسند مگر از این راه. ولی واقع مطلب سه هدف دیگر است: 
 
هدف اول این که کشورهای بزرگ تبدیل به کشورهای کوچکی شوند که قادر به دفاع از امنیت ملی خودشان نباشند و وقتی قادر نباشند مجبورند به امریکا تکیه کنند. مثل شیخ نشین هایی همچون کویت و قطر و عمان و بحرین و... . آنقدر کوچکند که قادر نیستند از خود دفاع کنند. با این که سالیانه میلیاردها دلار سلاح از امریکا خریدند، ولی صدام در کمتر از نصف روز کویت را گرفت. لذا باید برای تکیه به امریکا، به این کشور پایگاه دهند. مثلا پایگاه ناوگان پنجم نیروی دریایی امریکا در بحرین است. پادشاه بحرین خیالش راحت است که امریکا از او دفاع می کند. مقر مرکزی فرماندهی نیروهای امریکا در خلیج فارس در پایگاه العدید قطر مستقر است. قطر خیالش راحت است که کسی به او حمله نمی کند مگر این که به امریکا هم حمله می کند.
لذا منطق این تقسیم این است که کشورها کوچک باشند تا دست گداییشان به سمت امریکا دراز باشد. این یک هدف. 
 
هدف دوم این است که می گویند ما تجربه انقلاب اسلامی ایران را داریم. قبل از انقلاب، نظام شاه هم پیمان امریکا و اسراییل بود و به شاه هر نوع سلاحی داده می شد. نیکسون گفته بود هر سلاحی غیر از هسته ای بخواهی به تو می دهیم. اف 14 را قبل از این که در ارتش امریکا به کارگیری شود، به ایران فروخته شد. ولی همه این امکانات بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، در دست یک دشمن امریکا قرار گرفت. این ها می گویند از این  تجربه باید درس بگیریم. نباید بگذاریم دولت های بزرگ منطقه به حال خود باقی بمانند. باید چنان کشورهای کوچکی بشوند که داستان شاه تکرار نشود. اگر در جایی انقلاب شد، چنان کشور ضعیفی است که نمی تواند با امریکا مقابله کند. 
 
هدف سوم، حمایت از اسراییل است. تا وقتی این دولت های بزرگ وجود دارند که بالقوه می توانند ضد اسراییل شوند، اسراییل امنیت نخواهد داشت. اسراییل خودش هم خیلی کوچک است و جمعیتی بیش از 5-6 میلیون ندارد. اگر امریکا را نداشته باشد به راحتی شکست می خورد. لذا کشورهای منطقه باید آنقدر کوچک شوند که اسراییل بشود بزرگشان!
 
پیامدهای بسیار خطرناکی هم داشت این طرح. هیچ دولتی تجزیه را نمی پذیرد. این طرح یعنی جنگ های داخلی خانمان سوز. همان وضعیتی که در عراق و سوریه دارید می بینید. معلوم نیست این جنگ ها کی تمام می شود. جنگ داخلی لبنان 15 سال طول کشید و آخر هم با فشار خارجی به پایان رسید. هنوز هم لبنان به جایی نرسیده. اسم این را هم محافظه کاران جدید امریکا گذاشتند "هرج و مرج سازنده". این طرح آماده شد و دوره ریاست جمهوری بوش پدر تمام شد (او یک دوره بیشتر رییس جمهور نبود، علت این که دور دوم رای نیاورد هم این بود که در کنفرانس مادرید به اسراییل فشار آورد که صلح کنند. اسراییل نمی خواست به این کنفرانس برود، ولی بوش با تهدید به قطع کمک های اسراییل، به کنفرانس رفت. ولی بوش در انتخابات بعدی شکست خورد و کلینتون رییس جمهور شد). طرح را به کلینتون دادند. این نو محافظه کاران بسیار رابطه نزدیکی با صهیونیست ها به خصوص با حزب لیکود دارند که تندرو اند. با نتانیاهو هماهنگ کردند و او حمایت کرد و طرح را به کلینتون دادند. کلینتون دید این طرح یعنی تعداد زیادی جنگ های عجیب و غریب درمنطقه. کلینتون از حزب دموکرات بود و نومحافظه کاران جمهوری خواهند. لذا کلینتون این را نپذیرفت. لذا صهیونیست ها ماجرای رابطه نامشروع کلینتون با مونیکا لوینسکی را افشا کردند. (این هم روش صهیونیست ها است که نقطه ضعف های همه مسئولین آمریکا  جمع آوری می کنند برای روز مبادا. خانم لوینسکی خودش یهودی بود. به محض رد کردن طرح، این خبر به رسانه ها درز کرد). علیه کلینتون بحران ایجاد شد و این ها فکر می کردند کلینتون سقوط می کند. ولی به هر ترتیبی کلینتون ماند. این ها به این نتیجه رسیدند که باید یک رییس جمهوری بیاید که اعتقاد به این طرح داشته باشد لذا از بوش پسر در انتخابات حمایت کردند. 
 
طرح "جنگ علیه تروریسم"  نو محافظه کاران بهانه ای برای اهداف شوم آمریکا
 
بوش فردی دائم الخمر و  از نظر سواد و معرفت در سطح پایین بود و اهل مطالعه نبود، اما در 40 سالگی تغییر کرده بود و ناگهان مذهبی شده و با افکار خاص مذهبی، برای خودش رسالت جهانی قائل بود که خدا به او ماموریت داده که دنیا را اصلاح کند. محافظه کاران جدیدکار کردند تا او در انتخابات پیروز شود. با این که خیلی برایش تبلیغ کردند، ولی در سال 2000 در مقابل الگور که کاندیدای دموکرات ها بود، خیلی رقابت نزدیکی داشت. لذا متوسل به تقلب در انتخابات شدند. در یکی از ایالت ها تقلب شد. در فلوریدا که حاکم ایالت، برادر بوش بود. با تفاوت خیلی جزئی، بوش برنده شد. دموکرات ها به دادگاه شکایت کردند. بحران طولانی شد و سپس سازش سیاسی انجام شد که دموکرات ها شکایتشان را پس بگیرند. 
محافظه کاران نو وارد دولت بوش خصوصا در وزارت دفاع شدند. ریچارد پرل، پل وولفوویتز و ... حاکم شدند ولی برای اجرای طرح خاورمیانه جدید، بهانه ای بزرگ لازم بود. اتفاقی بزرگ که به بهانه آن کلّ کشورهای منطقه را به هم بزنند. بهانه هم پیدا شد در 11 سپتامبر. این حادثه در تاریخ امریکا بی نظیر است. هیچ وقت امریکا قبل از آن در خاک اصلی خودش هدف قرار نگرفته بود. این است که این حادثه یک شوک بسیار عمیق به ملت امریکا وارد کرد. باورشان نمی شد که علیه امریکا در خاک خودش حمله شود. محافظه کاران جدید بر اساس این حادثه، جنگی را طراحی کردند به نام "جنگ علیه تروریسم". این شد شعار بوش پسر.
 
حرف و حدیث پیرامون 11 سپتامبر خیلی زیاد است. 4 سناریو در موردش مطرح است: 
اول این که کلاً کار اطلاعاتی سازمان سیا بوده است. دوم این که القاعده این کار را کرد، چون عوامل این کار شناسایی شده اند. 19 نفر بوده اند به سرکردگی محمد عطا. اسامه بن لادن هم که رسماً این را تقبل کرد. در این سناریو گفته می شود که کارِ القاعده بوده ولی عوامل اطلاعاتی امریکا نفوذ کرده بودند در القاعده و این خط را داده و این فکر طرح و اجرا شد. سوم این که این کار القاعده بوده است، ولی نه به خاطر نفوذ عوامل امریکا. آمریکایی ها فقط قبل از عملیات خبر دار شده بودند که این حمله می خواهد انجام شود، ولی جلویش را نگرفتند چون بهترین بهانه بود برای اجرای طرحشان. سناریوی چهارم هم که می گوید کار القاعده بود و امریکا هم غافلگیر شدند، ولی گروه محافظه کاران نو، از این اتفاق  بیشترین بهره برداری را کرده و لذا به سرعت از آن استفاده کردند.
 
 به هرحال، این اتفاق افتاد و جنگ علیه تروریسم با حمله با افغانستان شروع شد. طالبان سریعاً سقوط کرد. با این که افغانستان جایگاه اصلی القاعده بود، ولی هدف اصلی نبود. رامسفلد می گوید روز بعد از 11 سپتامبر، پل وولفوویتز وریچارد پرل به دفتر من آمدند و نقشه هایی آورد برای حمله به عراق! و گفتند که صدام با القاعده رابطه دارد و.... . سه ماه بعد از این حادثه، بوش محور شرارت را مطرح کرد: ایران، عراق، کره شمالی. سه ویژگی سلاح هسته ای و شیمیایی و ارتباط با القاعده را برای حمله به صدام بهانه کردند. سال ها بود که عراق تحت تحریم بود و همه سلاح های صدام را از بین برده بودند. می دانستند که صدام دیگر چیزی ندارد. ولی بهانه کردند و سناریو ساختند که مثلا اورانیوم از نیجر آمده و کالین پاول وزیر خارجه وقت آمریکا، لوله ای آزمایشگاهی را به سازمان ملل برد و گفت مامورین ما این را از عراق آورده اند و مدعی شد که حاوی سلاح شیمیایی خطرناکی است. بعداً خودشان گفتند همه ی این ها دروغ بوده است. پاول خودش بعداً در خاطراتش نوشت که این بدترین روز من بود و من نمی دانستم و از مامورین اطلاعاتی آن را گرفته بودم. بعد از سرنگون شدن طالبان و صدام، بوش خودش را در اوج قدرت حس می کرد.
 
در 6 ماه دو دولت را سرنگون کرده بود. شروع کردند به تهدید. پاول به سوریه رفت و 12 مطلب را به اسد ابلاغ کرد که اگر این کار ها را نکنی، به تو حمله می کنیم، با لحنی بسیار بد. بشار اسد که دو سه سال هم بود رییس جمهور شده بود، خیلی شجاعانه این خواسته ها را رد کرد. رفتند دنبال برنامه ریزی برای سوریه. شروع کردند به تهدید ایران. ماهی یک بار ایران را تهدید می کردند که حمله می کنیم. این قدر جو سازی کرده بودند علیه کشورهای منطقه. حتی فشار بر مصر و عربستان هم شروع شد. مثلا با مبارک چانه زنی را شروع کرده اند که در کشورت آزادی وجود ندارد و دوران جنگ سرد تمام شده و ما نمی توانیم حمایتت کنیم و.. . حتی با معارضین ارتباط گرفتند. تا جایی که مبارک دو سه سال آخر بوش، به امریکا نرفت. در حالی که سالانه با رییس جمهور امریکا دیدار داشت. به عربستان فشار آوردند که نظام آموزشی عربستان، تروریست پرور است. چه آموزش و پرورش و چه حوزه های دینی!
 
شکست در عراق و افغانستان، عامل تغییر تاکتیک آمریکا در خاورمیانه 
 
ولی در افغانستان و عراق اوضاع مطابق میل امریکا پیش نرفت  و این دو کشور تبدیل شدند به باتلاقی برای امریکا. بوش حتی اعلام کرد که ماموریت تمام شد و پیروز شدیم. ولی معلوم شد که جنگ تازه شروع شده. تا 2006، امریکا متوجه شد که به مشکل بزرگی خورده در این دو کشور. لذا روش خود را عوض کردند. دیدند ارتش امریکا نمی تواند جنگ جدیدی را شروع کند. امکان نداشت. لذا تاکتیک اجرای طرح را عوض کردند. با دو روش جدید: 
 
تاکتیک اول ایجاد فتنه مذهبی در منطقه. در کنارش فتنه قومیتی هم بگذارید، ولی اصلش همان مذهبی است. استارتش هم در عراق بود، با انفجار حرم امامین عسکریین(ع) در سامرا. این کلید شروع فتنه مذهبی در عراق بود. سامرا یک شهر سنی بوده و هست و این حرم هم آنجا بوده است و اهل سنت از آن حمایت می کرده اند و اصلا متولی آنجا سنی بوده است. هزار سال کسی نمی گفت این شرک است، یک دفعه وهابی ها فهمیدند این شرک است! البته منظور این نیست که عامل انفجار، الزاما خودش عامل سیا بوده ولی عوامل تحریک این ها عامل امریکا بوده اند. به مجرد این اتفاق، احساسات شیعیان در عراق شعله ور شد. آن ها هم در مقابل شروع کردند و کشتار دو طرف از 2006 شروع شد.
 بعد از آن، اعدام صدام در روز عید قربان به این موضوع دامن زد. کج سلیقگی کردند. یکی هم فیلم گرفت و در یوتیوب گذاشتند. یک دفعه صدام بعثی لاییک، تبدیل شد به قهرمان جهان اهل سنت!! تبدیل شد به الرئیس الشهید. در حالی که قبلش کسی بود که به کویت حمله کرد. این هم به اختلافات بیشتر دامن زد.
البته این را هم عرض کنم که سقوط بغداد و حاکمیت شیعه بر بغداد، یک حادثه بسیار بزرگ تاریخی در تاریخ اسلام است. از ابتدای تاسیس بغداد، این شهر نماد حاکمیت اهل سنت بوده است و سمبل تاریخی قدرت اهل سنت بوده است. حالا شیعه بر این شهر حاکم شده. جهان اهل سنت، این را نمی تواند بپذیرد. چه افراطی و چه غیر افراطی، به دنبال آنند که آب رفته را به جوی برگردانند. مشکل عربستان با ایران سقوط صدام نیست، بلکه این را بهانه کرده اند که اهل سنت در عراق مظلوم واقع شده اند و فتنه مذهبی راه انداخته اند.
 
تاکتیک دوم، این که به جای جنگ مستقیم جنگ وکالتی را امریکا پیش ببرد. به جای این که امریکا حمله کند، قرار شد اسراییل در 2006 به حزب الله لبنان حمله کند. محور مقاومت باید از بین می رفت. پادشاه اردن، هلال شیعی را مطرح کرد و قرار شد این محور شکسته شود. حزب الله زده شود و سپس زمینه آماده شود برای حمله به سوریه و ایران. چون حزب الله یک قدرت موشکی بزرگ است و پشت سر ایران و سوریه است. لذا جنگ 33 روزه با هدف نابودی محور مقاومت شروع شد. بحث خیلی فراتر از دو اسیر اسراییلی بود. جنگ انجام شد، وسط جنگ کاندولیزا رایس وزیر خارجه امریکا، به اسراییل سفر کرد. از او پرسیدند که کشته های زیادی این جنگ داده است. شما تلاش می کنید که متوقفش کنید؟ او جواب داد که این جنگ، "درد زایمان خاورمیانه ی جدید" است. یعنی این جنگ تلخ است ولی لازم است و بعد از آن خاورمیانه ی جدید شکل می گیرد. خانم رایس، این طرح پنهان را رسماً در رسانه ها اعلام کرد. خوشبختانه این جنین در شکم مادر مرد و اسراییل شکست خورد. 
بوش از دست محافظه کاران نو خیلی ناراحت شد. انتقاد شدیدی کرد. در انتخابات میان دوره ای کنگره هم بوش شکست خورد و محبوبیتش بسیار پایین آمد. نو محافظه کاران هم یکی یکی از وزارتخانه ها استعفا دادند. ولی دیدگاهشان که خاورمیانه را باید به هم بریزیم، باقی ماند.
 
اوباما به دنبال معرفی اسلام معتدل در مقابل اسلام انقلابی
 
اوباما با شعار این که روش جنگ علیه تروریسم بوش اشتباه بوده، به مردم وعده داد که ارتش امریکا را در هیچ جنگ جدیدی وارد نمی کند و از عراق و افغانستان هم خارجش می کند و جنگ علیه تروریسم را با روش جدیدی پی می گیرد. تقریبا به این وعده هایش عمل کرد. روش فشارهای هوشمند را پیش گرفت و موفق شد که بن لادن را بکشد. اوباما تحصیل کرده است و رشته حقوق خوانده و خودش و زنش هر دو وکیل هستند. بر عکس بوش که اهل مطالعه نبود. اوباما گفت باید در جهان اسلام، یک الگوی جدیدی مطرح کنیم از اسلام، در مقابل اسلام عربستان که تروریستی است و اسلام ایران که انقلابی است. باید اسلام معتدل را معرفی کنیم.
 
اولین سفر اوباما به یک کشور اسلامی، سفر به ترکیه بود. آنجا سخنرانی کرد و از اسلام اردوغان تعریف کرد. هم اسلام هست، هم آزادی هست و هم مشروب فروشی هست، هم عضو ناتو است. جهان اسلام را مخاطب قرار داد که اگر می خواهید اسلامی باشید از اردوغان پیروی کنید که امریکا هم از شما حمایت کند. اردوغان، ریشه اخوانی دارد. اوباما فکر می کرد این الگو برای اهل سنت جذابیت دارد چون ترکیه سنی است. وقتی الگوی سنی معرفی شود، جهان عرب استقبال می کند. ولی یک واقعیتی را در نظر نگرفته بود و آن این که در زمان امپراطوری عثمانی که ترک ها حاکم بر عرب ها بودند، رفتار ترک ها بر اعراب بسیار توهین آمیز بود و با تحقیر و سرکوب حکومت می کرده اند. امپراطوری عثمانی در اروپا تا اتریش پیش رفت و تمام جهان عرب تا مراکش را هم گرفته بود. تنها جایی که جلوی عثمانی را گرفت، ایرانِ زمان صفوی بود وگرنه عثمانی ها تا مالزی رفته بودند. ایران سدّ راه عثمانی ها شد و توجه عثمانی ها به سمت جنوب و غرب معطوف شد. امپراطوری عثمانی همه کشورهای عربی را گرفت و بسیار با عرب ها بد رفتاری کرد. الان در حافظه تاریخی عرب ها، خاطرات تلخی از ترک ها هست و دوران عثمانی را در کتب درسی شان دوره «استعمار تُرکی» می نامند. اوباما به این دقت نکرده بود که ترکیه نمی تواند الگوی اعراب شود و پذیرش ندارد.
 
بعد از مدتی اوباما دید استقبالی از اسلام اردوغان در اعراب نشد. لذا نتیجه گرفت که این اسلام معتدل باید در اعراب ایجاد شود. متمرکز شدند بر اخوان المسلمین به خصوص در مصر. آمریکا حتی یک سال قبل از سقوط مبارک، که هنوز خبری نبود، ارتباط با اخوان را شروع کرد. مبارک خبر دار شد. از ابتدا رابطه ی مبارک با اوباما تیره شد. مبارک اصلاً در دوره اوباما به امریکا نرفت. اولین دیدار اوباما از جهان عرب، از مصر بود. اوباما در دانشگاه قاهره سخنرانی کرد، ولی مبارک بر خلاف پروتکل، در سخنرانی اوباما حضور پیدا  نکرد. حتی اوباما بعد از این سخنرانی برای دیدار با مبارک رفت، مبارک بر خلاف پروتکل در پایین پله ها از وی استقبال نکرد. همان بالا ایستاد. یعنی کاملاً نشان داد که می داند امریکا چه می کند.
 
وقتی در 25 ژانویه 2011 انقلاب مصر شروع شد، همه می دانند که ابتدا اخوانی ها نیامد. جوان ها در این روز پیام داده بودند که به مناسبت روز پلیس، می خواهیم در خیابان به پلیس اعتراض کنیم برای کشته شدن یک جوان. اخوان پیام رسمی داد که ما این را قبول نداریم و در آن شرکت نخواهیم کرد. بر خلاف پیش بینی اخوانی ها، یک میلیون نفر به میدان التحریر آمدند و بعد هم میدان را ترک نکردند. 4 روز بعدش اخوان لمسلمین مصر به انقلاب پیوست. ولی چون تشکیلاتشان قوی و سازماندهی شده بود، سریع بر مسیر حرکت انقلاب حاکم شدند. اخوانی ها هم پول و هم تشکیلات و هم سابقه فعالیت داشتند. تحولات مصر را می دانید تا آمدن مُرسی. امریکا بر خلاف تصور ما، به شدت از مرسی حمایت می کردند. دو سه خدمت بزرگ  مرسی  به امریکا کرد . اولاً کمپ دیوید را تایید کرد. اولین بار یک گروه اسلامی، کمپ دیوید را تایید کرد و مشروعیت دینی به آن داد. این خیلی تحول ناراحت کننده ای بود که امریکا را بسیار خوشحال کرد. خدمت دوم مُرسی، در بحث سوریه بود که نهایتِ خیانت را کرد و دو هفته مانده به سقوطِ خودش در یک استادیومی، طرفداران اخوان را جمع کرد و جنگ در سوریه را جهاد و کشته های آن را شهید اعلام کرد و رابطه با سوریه را قطع نمود و شیعیان را رافضی نامید و یک هفته بعدش شیخ حسن شحاته از رهبران شیعیان مصر به وضع فجیعی کشته شد.
 
اخوانی ها گزینه مناسبی برای امریکایی ها بودند. سفیر امریکا در مصر، مرتباً با مسئولین اخوانی دیدار داشت. هیئت های اخوانی در قالب گروه های سیاسی و دانشجویی مرتب به امریکا می روند. شبی که قرار بود کودتا شود، اطرافیان مرسی به او هشدار داده بودند ولی مرسی گفته بود خیالتان راحت باشد چون امریکا با ما است. جهان عرب تعجب کرده بود از این کارهای مرسی که چطور کمپ دیوید را تایید کرد. گفته بودند ما "استراتژی تمکّن" را پی می گیریم. 10-15 سال می خواهیم برای با ثبات سازی داخلی. در این دوره نمی توانیم با امریکا در بیافتیم و با اسراییل مقابله کنیم. البته اخوانی ها همواره سازشکار بوده اند در تاریخشان و همواره هم کلاه سرشان رفته است.
 
الان فتنه مذهبی ادامه دارد که انگلیس و عربستان و محافظه کاران جدید، بسیار این آتش را شعله ور می کنند. از آن طرف هم اخوان را داریم. به خاطر این حمایت امریکا از اخوان، رابطه عربستان با امریکا سرد شده است (نه این که قطع شده باشد). مصرِ دوران سیسی، طرفِ روسیه رفته است برای گسترش روابط. کودتا علیه مرسی اصلا امریکایی نبود. در جنگ اخیر غزه، جان کری سه بار می خواست برود قاهره. دو بار مصری ها این سفر را کنسل کردند. دفعه سوم، وقتی می خواست وارد کاخ ریاست جمهوری مصر شود، او را بازرسی بدنی کردند! با تمام هیئتش. یکی از اعضای هیئت امریکا را هم مجبور کردند تمام محتوای جیب و کیفش را روی میز خالی کند. 
 
البته سیسی روی حمایت اقتصادی عربستان و امارات حساب باز کرده و به حساب آنها پیش می رود ولی سه اختلاف سلیقه با عربستان دارد: یکی در سوریه که هر چند ضدّ اخوان هست، ولی ضدّ بشار نیست. در کلّ این سه سال، دستگاه های اطلاعاتی مصر و ارتش مصر، با نظام سوریه همکاری اطلاعاتی داشتند و فعالیت معارضین سوریه در مصر را گزارش می دادند. حتی مصری ها می گویند ما تلاش می کنیم عربستان را اقناع کنیم که سرنگونی نظام سوریه به نفعتان نیست. دوم در عراق سیاستشان متفاوت است. به شدت علیه جریان داعش و سقوط موصل موضع گیری دادند. چنان که مالکی از سیسی تشکر کرد. سوم این که سیسی معتقد است که باید رابطه با ایران را برقرار کنیم ولی عربستان مخالف است.
 
شکست داعش پایان کار اندیشه تکفیری نیست
 
الان در یک مرحله انتقالی هستیم. منطقه پر از فتنه سیاسی و مذهبی و هرج و مرج است. هیچ کس نمی داند آینده چه خواهد شد و هر کشوری به کجا خواهد رفت. اصولاً مراحل انتقالی این گونه است. پروسه ی عبور از وضعیت موجود به وضع مطلوب، همراه با بی ثباتی و عدم استقرار است. بنابراین این بحران طولانی خواهد بود. ممکن است جنگ ها تمام شود، ولی بحران ادامه خواهد داشت. الان 12 سال است طالبان در افغانستان سرنگون شده ولی افغانستان آرامش به خود ندیده. داعش ممکن است شکست بخورد ولی این به معنای پایان فکر تکفیری نیست. در این مرحله طولانی که مواجهه فکری، فقهی، امنیتی، رسانه ای و نظامی و در واقع همه جانبه است. باید همه این جبهه ها را پیش ببریم.
 
شناخت تفکر تکفیری در ایران بسیار ضعیف است. این از وظایف طلاب و دانشجویان است. مثلا من در لبنان می دانم حجم اطلاعات در مورد تکفیری ها بسیار بالاتر از ایران است. بیشترِ اطلاعات ایرانیان از تکفیری ها مربوط به تاریخ است که ابن تیمیه و خوارج و صدر اسلام و... . ما نیاز داریم به مراکز فکری. این بحران 20-30 سال ادامه خواهد داشت. لذا نیاز داریم به سرمایه گذاری. استدلال های این ها را اگر بشنوید تعجب می کنید که چگونه جنایاتشان را توجیه می کنند. امریکا اگر صادق است در مواجهه با تروریسم و تکفیر، باید فکری برای مقابله با عربستان بکند.
 
ما در ایران نقاط آسیب پذیر داریم در برابر فکر تکفیری. اینها به شدت در تبلیغ و جذب نیرو قوی اند. این پدیده فقط امنیتی نیست که با مقابله امنیتی مشکل حل شود. این ها زمینه ایدئولوژیک دارند. مثل پدیده منافقین که زمینه ایدئولوژیک التقاطی داشتند و سی سال است که با آنها مقابله می کنیم. اگر استراتژی روشن داشته باشیم و اراده و صبر و برنامه ریزی، آینده منطقه مالِ ما است.
 
 
 
 
کد N521162

وبگردی