۱

گفت وگو با چهره پنهان دفاع مقدس

  • ۶۳بازدید
  • ۱ رای
  • ۰ دیدگاه
دفاع مقدس جنگ تحمیلی ,قطعنامه 598

فرمانده قرارگاه کربلا گفت:‌بعد از عملیات فاو و موفقیتمان برای گرفتن فاو، آمریکایی ها به شدت یه این نتیجه رسیدند که باید جنگ را تمام کنند.

به گزارش خبرآنلاین،سردار احمد غلامپور  در گفت وگو با برنامه شناسنامه  در خصوص سالهای پایانی دفاع مقدس،گفت:آمریکایی ها با شوروی ها یک جلسه گذاشتند و سه مصوبه از این جلسه بیرون آمد یکی این که این‌ها بیایند و در منطقه خلیج فارس حضور فعال پیدا کنند و به خلیج فارس ناوهایشان را اضافه کنند، و دوم این که قطعنامه ای را که تا حدی هم ایران را راضی کند تهیه کنند و این مسئولیت را به آلمان ها دادند و سوم این که در این موقعیت هریک از کشورها که نپذیرفت که جنگ تمام شود بر علیه ان کشور وارد عمل شوند.

وی با بیان اینکه بیزی که برنامه این ها را به هم زد انجام عملیات کربلای 5 بود،خاطر نشان کرد:یعنی اواخر سال 65 که این عملیات انجام شد اهداف این ها رابه هم زد و حتی این ها را عصبانی هم کرد به گونه ای که در والفجر ده عکس‌العملی را از دشمن می بینیم که به نظر می آید عادی نیست.  اهم مسائل طرح شده در این گفت وگو به شرح زیر است.

سردار احمد غلامپور بعد از جنگ چه کار هایی انجام داده اند؟ در حال حاضر چه می کنید؟

غلامپور: بعد از پذیرش قطعنامه جزء معدود فرماندهانی بودم که در جنوب و جبهه باقی ماندم چون بعد از پذیرش قطعنامه  در سال 67 تا 69 فعالیت هایی در جهت پیگیری و روند بند های قطعنامه صورت می گرفت در واقع آن دوره، دوره آتش بس بود و من کماکان در جنوب بودم. تا سال 69 در قرارگاه کربلا حضور داشتم و سال 69 نیز به دستور فرماندهی کل سپاه به تهران آمدم و مسئولیت عملیات کل سپاه را بر عهده گرفتم. و از آن پس مسئولیت خود را در تهران و مرکزیت سپاه آغاز کرد.

پس از 2، 3 سال مسئولیتم در عملیات کل سپاه بنابر علاقه خودم و رضایت آقای رضایی به دانشکده فرماندهی ستاد آمدم و 12، 13 سال هم در این دانشکده، مشغول برگزاری کلاس های آموزشی بودم که عالی ترین مرکز آموزش سپاه محسوب می شد و فرماندهان عالی رتبه سپاه در این جا آموزش می دیدند و من در این بخش مسئول و فعال بودم، در حال حاضر هم چند سالی است در قالب هیئت علمی، کار آموزشی انجام می دهم.

دلتان برای جبهه و جنگ تنگ نشده است؟

غلامپور: واقعیت این است که در حال حاضر به طور متوسط ماهی یکبار به منطقه می روم، خوشبختانه این توفیق را داشتم که به همراه بچه های گروه تفحص چندین بار به داخل عراق رفتم و از جبهه های مختلف دیدن کردم، آخرین بار 2، 3 ماه پیش بود که خدا توفیق داد و به منطقه فاو رفتم و توانستم یکبار دیگر عملیات والفجر 8 را در ذهنم بازنگری کنم.

یعنی می روید دوباره جاهای مختلف را می بینید و حتی از نظر عملیاتی کالبدشکافی و رصد می کنید؟

غلام پور: نه تنها از لحاظ عملیاتی، بلکه ما احساس دینی به شهدا داریم به خصوص شهدای مفقود، به همین دلیل کاری که چند سالی است به دنبال آن هستم این است که با بچه های تفحص به خاک عراق می رویم و اطلاعاتی را که در اختیار دارند در اختیار آن ها می گذاریم که بتوانند بچه های شهیدی که به جا مانده اند شناسایی کنند.

خودتان هم شناسایی کرده‌اید؟

غلام پور: بله، خاطره جالبی را عرض کنم شاید خاطره جالبی باشد. سال حدود 72، 73 بود که با بچه های تفحص شهدا از مرز شلمچه وارد عراق شدیم و من در آنجا در سال 65 زمانی که عملیات کربلای 5 را انجام می دادیم یکی از محور هایی که عراق بر دو تا از یگان های ما سخت و به شدت فشار می آورد و شرایط بسیار سختی در آن وجود داشت، پل های روی کانال ماهیگیری بود که تردد از روی این پل ها بسیار سخت بود؛

شرایط آنقدر سخت بود که من ناچار شدم خودم از قرارگاه به خط مقدم بروم و به یگان هایمان سر بزنم، روز قبل از آن هم شهید رهبر خبرنگار صدا و سیما روی یکی از این پل ها به شهادت رسیده بود؛ من با موتور به سمت آن مکان رفتم و با همه سختی از این پل گذشتم و به یگان ها سرزدم، در برگشت روی پل شاید برای چند لحظه موتور من خاموش شد، در همان لحظه نگاهم به چند شهیدی افتاد که کنار پل قرار داشتند.

شرایطم طوری نبود که بتوانم جنازه شهدا را بیاورم، وقتی برگشتم به دوستانمان در قرارگاه گفتم از یگان ها بپرسید کدام یگان کنار پل شهید دارد که برای آوردن آن ها بروند، این شرایط گذشت و ما از آن منطقه به منطقه دیگری منتقل شدیم. سال 72 وقتی با دوستان تفحص وارد شدم وقتی از روی آن پل گذشتم به دوستان گفتم من یادم هست سال 65 در اینجا چند شهید دیدم، نمی دانم اقدامی در جهت تخلیه شهدا صورت گرفت یا نه؟ آن منطقه را به دوستان نشان دادم.

حدود 2 هفته پس از آن، دوستان تفحص به من اطلاع دادند که می خواهیم آن مکان را تفحص کنیم و شهید پیدا کنیم. من مجددا خدمت دوستان رسیدم و به همراه آن ها تفحص انجام دادیم و شهید پیدا کردیم و حتی یادم هست در قمقمه یکی از این عزیزان شهید هنوز آب بود، من قمقمه را برداشتم و با خود به تهران آوردم و با وجود این که آن را به خوبی پلاستیک پیچ کرده بودم، وقتی آن را در تهران باز کردم، آبی در آن وجود نداشت و بسیار حسرت آن چند قطره آب را خوردم.

چرا فرهنگ آن زمان به درستی منتقل نشده است؟

غلام پور: من فکر می کنم کار و تلاش صورت می گیرد اما معضل بزرگ ما این است که کمتر از 5 در صد  از مجموعه کار فرهنگی که در کشور صورت می گیرد، متعلق به فرهنگ دفاع مقدس است و این واقعا جای تاسف دارد، من گاهی از بعضی جوانان می پرسم شهید باکری و همت را می شناسید می‌گویند نه. این معضل بزرگی است. ما اگر نتوانیم در شناساندن اسطوره های کشور به جوانانمان کاری انجام دهیم معلوم نیست آن شور و پر از معنویت انقلاب در سال های آینده با همان فضایی که بود در دل جوانانمان باشد.

این شکاف چه طور و از چه زمانی ایجاد شد؟

غلام پور: به هر حال مرور زمان بسیار موثر است، یعنی زمانی که حادثه ای اتفاق می افتد اگر بلافاصله در تبیین و انتقال آن به نسل جوان و در تخلیه عوامل موثر و اصلی آن حادثه، اقدام و تلاشی صورت ندهیم طبیعی است که آن حادثه به خوبی جا نیفتد؛ مثلا تازه بعد از 15 یا 20 سال افرادی می خواهند از فرماندهان سوال بپرسند و جستجو کنند! طبیعی است که اصلا فضای ما و شرایطمان نسبت به نزدیک به صحنه و دوران جنگ خیلی فرق کرده و بسیاری از مسائل، از یاد رفته است.

گاهی احساس می کنم که فرماندهان ما به عنوان منبع و مخزن عظیمی در مورد دفاع مقدس و شرایط پرشکوهی که در آن زمان پیش می آمد خیلی چیزها هم اکنون به مرور زمان از یادشان رفته است.

آیا در دوران بچگی و نوجوانی تان فکر می کردید یکی از سرداران مطرح کشور شوید؟

غلام پور: قطعا خیر، فکر می کنم که در سن نوجوانی بود که تا حدی با مسائل اجتماعی و موجود آشنا شدیم، خوشبختانه در همان سنین نوجوانی بود که جرقه های انقلاب و حوادث در ذهن ما زده شد، لذا فکر می کنم اگر فضای زمینه های انقلاب و خود انقلاب و پیروزی انقلاب نبود به طور یقین شرایط و وضعیتی که در حال حاضر داریم اینگونه نبود.

غائله خلق عرب همان زمان شما پدید آمد و بعد از انقلاب بود درست است؟  شما درگیر آن بودید؟

غلام پور: پس از پیروزی انقلاب چند جریان به وجود آمد که یکی از آن ها جریان خلق عرب بود و مرکزیت آن در آبادان، خرمشهر و بیش تر در خرمشهر بود که به نوعی ما را هم درگیر کرد و شاید بعد از استان کردنشین و زمانی که جریان ضد انقلاب وکرد بسیار فعال بود، در استان خوزستان هم برای ما به دلیل این جریان خلق عرب مشکلات بسیاری ایجاد شد طوری که ناچار شدیم چندین مورد عملیات نظامی انجام دهیم به مقر ها و به مراکز آن ها تهاجم ببریم و آن ها را از این مراکز بیرون کنیم.

یعنی شما بعد از انقلاب درگیر شدید؟

غلامپور: تقریبا درگیر شدم و می توان گفت که وارد فازی نظامی شدم، یعنی همان روزهای اول انقلاب اولین کار و مسئولیتی که به من واگذار شد حفاظت از زندان شهربانی، زندان اصلی شهر اهواز، بود.

در واقع این درگیری ها و جنگ برای شما با همان جریان قبیله ای خلق عرب شروع شد؟

غلام پور: ما در استان خوزستان تقریبا از بدو شروع انقلاب خود به خود وارد فاز نظامی شدیم، دو دلیل اصلی هم داشت شاید دلیل کوچکتر آن، جریان خلق عرب بود اما دلیل اصلی آن تلاشی بود که عراقی ها به دلیل هم مرز بودن آن با عراق انجام می دادند؛ بر خلاف این که برخی معتقد هستند که 31 شهریور 59 آغاز جنگ است، من اعتقاد دارم که 31 شهریور آغاز تهاجم سراسری ارتش عراق است نه آغاز جنگ.

زیرا از بدو پیروزی انقلاب، یکی از دغدغه های بزرگ ما، مرز مشترک ما با عراق بود، قبل از 31 شهریور عراقی ها به شدت فعال شده بودند علاوه بر پشتیبانی جریان خلق عرب، خودشان هم فعالیت های بسیار زیادی را انجام می دادند.

بیش از هزار مورد تجاوز عراق را به خوزستان و بخش های دیگر داشتیم، که 300 مورد آن اقداماتی است که عراق در داخل کشور و در داخل خوزستان به وسیله عواملش انجام داد از جمله بمب گذاری، مین گذاری، ترور، حمله مسلحانه، ... و حدود 600 مورد هم از طریق هوا، دریا و زمین هم به مرز های ما تجاوز کرد که نتیجه این حدود 1000 مورد تجاوز، نزدیک به 100 شهید، 500 مجروح و 120 اسیر است؛ در واقع این مقطع را به عنوان "جنگ ما قبل جنگ اسم" می بریم.

اگر تاریخ حضور بچه های خوزستان را مرور کنیم می بینیم، قبل از جنگ گردانی را به شلمچه فرستادیم، یک گردان نیرو را به چزابه، گردانی را به فکه، این گردان نیرو هایی که فرستادیم هنوز جنگی صورت نگرفته بود و مسئولیت دفاع از مرز هم به عهده ما نبود اما به لحاظ وجود شرایط سخت و به دلیل درک درستی که سپاه خوزستان از تحرکات و خطرات داشت به مرزها نیرو اعزام کردیم و عملا با عراق درگیر شدیم.

یادم هست که روز 29 یا 30 شهریور بود(هنوز عراق حمله نکرده بود) که من همراه با آقای شمخانی به محور چزابه رفتیم، اوضاع در آنجا به شدت ملتهب بود، سربازان ارتش می گفتند امکانات و سر و سامانی نداریم و به داد ما برسید، در عوض در جبهه مقابل تا چشم کار می کرد تانک و نفربر و ارتش عراق کاملا مجهز برای حمله بودند و مردم هم به شدت نگران و آشفته و اوضاع به شدت بحرانی بود؛ عملا برای ما جنگ 5،6 ماه قبل از تهاجم سراسری شروع شده بود.

این گزارش و اطلاعات را به تهران می دادید؟

غلامپور: بله مرتبا، من اعتقاد دارم که شاید صد ها گزارش مستند و موثق به تهران داده می شد، اما مدیریت انقلاب به خصوص در سطح راهبردی در تهران متشنج و به هم ریخته بود.

یعنی فضا، فضای جنگ و چند دسته بودن سیاسی و در راس آن جریان فکری بنی صدر در یک طرف و جریان فکری یاران امام هم در طرف دیگر بود و اوضاع به هم ریخته بود و با توجه به این که بنی صدر از 5، 6 ماه قبل از تهاجم سراسری ارتش بعث عراق، به عنوان فرماندهی کل قوا مسئولیت و متولی نیروهای مسلح و کشور و پاسخگو به تهدید خارج از مرز ها بود لذا واقعا شرایط بسیار سخت و بحرانی وجود داشت.

31 شهریور 59 که جنگ رسما آغاز شد، کجا بودید؟

غلامپور: در آن روز جلسه ای در سپاه خوزستان با حضور آقای رضایی که مسئول اطلاعات سپاه وقت بودند، داشتیم.چون ایشان مرتب می‌آمدند و رصد می کردند. پس از جلسه من به همراه آقای شمخانی و آقای رضایی دم در سپاه واقع در منطقه چهار شیر و نزدیک فرودگاه اهواز ایستاده بودیم. صدای شدید و مهیبی را شنیدیم طوری که به پشت ساختمان سپاه پناه بردیم، آنجا متوجه شدیم که به فرودگاه اهواز حمله شده است؛ و پس از پیگیری فهمیدیم کل فرودگاه های کشور مورد تهاجم قرار گرفته و جنگ آغاز شده است.

البته عرض کنم ما با وجود این که از چند ماه قبل متوجه تحرکات عراق بودیم ولی واقعا تصویری از جنگ به آن معنا که اتفاق افتاد را نداشتیم، به این دلیل که چندان نظامی و آموزش دیده نبودیم و جنگی را هم تجربه نکرده بودیم، لذا در واقع چنین ذهنیتی از جنگ به معنای تهاجم سراسری و حجم وسیع تانک ها و نفربر ها و نفرات پیاده و همزمان بمباران هایی که صورت گرفت را نداشتیم.

در مقاومت خرمشهر هم بودید؟ چطور بود؟

غلام پور: در بحث مقاومت که دوره سه ماهه اول جنگ را دوره مقاومت می گوییم، متاسفانه در روایت تاریخ جنگ به نظر من زیاده روی هایی دارد صورت می گیرد و جاهایی دارد اجحاف می شود و حتی بعضا مظلوم‌نمایی هایی هم صورت می گیرد یعنی واقعیت های جنگ در بعضی شرایط آنطور که باید و شاید گفته نمی شود، دلیل آن هم این است که شرایط حاکم بر آن وقت در این اظهارنظر ها بی تاثیر نبوده است،

در رابطه با مقاومت باید این را عرض کنم که عراقی ها از تاریخ بیستم به بعد یعنی 21 و 22 مهرماه به آستانه خرمشهر می رسند و در واقع درگیری شهر خرمشهر و مقاومت معروفی که بحث آن هست و سی و چند روز طول می کشد از آن جا شروع می شود، در حالی که حادثه بسیار مهم دیگری اتفاق افتاده است که در بیان تاریخ جنگ و به خصوص دوره مقاومت چندان به آن پرداخته نمی شود؛

تصور کنید نهم مهر ماه است عراقی ها از شلمچه ورود کردند و هنوز به پل نو نرسیدند و هنوز خبری از بحث مقاومت خرمشهر و محاصره آبادان نیست، 9 مهرماه ارتش عراق به شهر حمیدیه، 15 کیلومتری شهر اهواز، رسیده است از طرف دیگر لشگر 5 مکانیزه عراق از جاده اهواز خرمشهر تا 20 کیلومتری اهواز آمده است، یعنی شهر اهواز به عنوان مرکز استان بیشتر از خرمشهر دارد تهدید می شود. زیرا این ها به پاشنه‌های شهر اهواز رسیده بودند(لشگر 9 زرهی و 5 مکانیزه از یک طرف 15 کیلومتر از یک طرف 20 کیلومتر)این ها متوسل به این بودند که یک هماهنگی صورت بگیرد تا کار اهواز را تمام کنند.الان 9 مهرماه بود.

 3 یا 4 مهر بود که شهید بهشتی به اهواز آمدند و جلسه ای را در سپاه خوزستان گذاشتند و گزارش مبسوطی از وضعیت جبهه ها و بزرگترین دغدغه ما یعنی بحث سقوط اهواز به ایشان داده شد زیرا اهواز مرکز استان بود زیرا عراق هنوز هم به پل نو هم نرسیده بود که ما بگوییم خرمشهر در تهدید است و از طرفی اگر اهواز سقوط می کرد مقاومت در خرمشهر و آبادان خیلی به حساب نمی آمد. و از شهید بهشتی درخواست شد تا گزارش را به محضر امام برسانند و تدبیر ایشان را جویا شوند؛

شهید بهشتی پیام را به حضرت امام (ره) رساندند و بعد گفتند که من خدمت امام رفتم و موضوع را به ایشان منتقل کردم و حضرت امام (ره) در جواب بدون هیچگونه دغدغه گفتند مگر بچه های اهواز مرده اند که اهواز سقوط کند، انتقال این جمله حضرت امام (ره) از شهید بهشتی به بچه های سپاه خوزستان، روز نهم مهر ماه،  بچه ها را به شدت منقلب و متحول کرد و تعدادی از بچه ها تصمیم گرفتیم به هر قیمتی شده جلوی عراق را در حمیدیه بگیریم.

شب نهم ساعت 11 شب بود که آماده شدیم. شهید غیور اصلی هم از نیروهای تکاور ارتش بودند(برای ایشان یک اتفاقی در کردستان افتاده بود و در دادگاهی که خلخالی مسئول آن بود  بر علیه چند تن از سران ضد انقلاب شهادتی را داده بود و چون جریان دادگاه از تلویزیون پخش شده بود و ایشان برای ضد انقلاب شناسایی شده بود به ایشان گفته بودند که دیگر اینجا نباشید و بروید جنوب خدمت کنید و ایشان وقتی که به جنوب آمدند در لشگر 92 زرهی توسط یکی از دوستان ما اظهار علاقه کردند که میخواهند به سپاه بیایند و بنابراین ایشان هم به سپاه آمدند و اولین کاری هم که کردند این بود که مسئول آموزش شدند و برای ما منشأ خیر شدند و قبل از آغاز جنگ به واسطه تلاش ایشان اولین گردان رزمی را با زحمات ایشان انجام دادیم در نهایت ایشان ما را فرماندهی کردند) آن شب عملیاتی را انجام دادیم و خدا کمک کرد با این عملیات و شبیخون نه تنها عراقی ها را از حمیدیه بلکه صبح به سمت سوسنگرد ادامه دادیم و تا 12 ظهر به آنجا رسیدیم و عراقی ها را از آنجا هم که در اشغال عراق بود خارج کردیم.

در سوسنگرد آشوب و بهم ریختگی ایجاد شده بود به واسطه اینکه عراقی ها بعضی از عناصر ضد انقلاب عرب زبان را فرماندار و شهردار و... گذاشته بودند، بچه های انقلابی و مسلمان سوسنگرد زمانی که برگشتیم با این ها درگیر شدند و سر و سامان دادن به شهر زمانی طول کشید.غروب بود که به شهید غیور اصلی گفتم بیا برویم سمت بستان و شناسایی کنیم ببینیم که عراق تا کجا عقب نشینی کرده و آن جا بود که به دلیل تاریکی هوا و این که مجبور بودیم چراغ خاموش به شناسایی برویم یک تصادف شدیدی صورت گرفت و ماشین ما با یک کامیون که متعلق به یکی از عرب های منطقه بود و از جلو میآمد برخورد کرد و این حادثه هم منجر به شهادت غیور اصلی و راننده ما هم شد و من نیز مجروح شدم. در واقع مقاومتی که با این شبیخون صورت گرفت اهواز را از سقوط نجات داد و اگر این مقاومت صورت نمی گرفت طبیعتا بحث مقاومت در خرمشهر چندان معنایی نداشت.

البته این معنا نیست که ما نسبت به مقاومتی که در خرمشهر اتفاق افتاد بی تفاوت باشیم، عراق زمانی که از شلمچه با لشگری زرهی و چند تیپ نیرو مخصوص به خرمشهر حمله کرد، عاز لحاظ آمار حدود 30 هزار نفر نیروی پیاده، صدها دستگاه تانک، حمایت صدها قبضه توپ و ده ها فروند هلی کوپتر و هواپیما داشته است و با حجم وسیع به شهری حمله کرده است که کل نیروهای مقاومت و مدافع آن  زیر هزار نفر هستند و حداکثر سلاح آن ها هم تعدادی قبضه آرپیچی و تیربار است.

در این وقت 34 روز طول می کشد که خرمشهر را از دست این مدافعین خارج و آن را اشغال می کنند، در سوم خرداد وقتی می خواستیم خرمشهر را فتح کنیم در شرایطی قرار داریم که کل توان و نیروی ما بیشتر از  3، 4 هزار نفر نیست، و در نهایت ما ظرف کمتر از 34 روز همان خرمشهری را که با آن حجم وسیع نیرو اشغال شده بود، آزاد کردیم و 19 هزار اسیر از آن ها گرفتیم، در واقع این تفاوت بین جبهه حق و باطل را نشان می دهد.

در زمان فتح خرمشهر سردار غلام پور سوار بر هلی کوپتر این صف آرایی ها را تماشا می کرده است، حال و هوای خاصی داشته است؟ چطور سوار هلی کوپتر بودید؟

غلامپور: بله جزء خاطرات به یاد ماندنی من است. من قرار بود جایی را شناسایی کنم، سوار بر هلی کوپتر آن مکان را شناسایی کردم، در برگشت با صحنه خروج اسرای عراقی از دروازه خروجی شهر مواجه شدم که صحنه بسیار باشکوهی بود.یعنی من همه آرزویم این بود که بچه های ما که این قدر زحمت می شکیدند از این بالا می دیدند و به شکوه کارشان پی می بردند.

جایی از شما خواندم که در واقع جنگ بعد از بیت المقدس تمام شد، پس چرا ما ادامه دادیم؟ چون بعضی ها معتقد بودند می شد جنگ را بعد از فتح خرمشهر پایان داد. اما با برخی از دوستان شما از جمله آقای محسن رضایی و آقای شمخانی صحبت می کنیم می گویند نمی توانستیم زیرا بخشی از خاک ما اشغال بود. شما هم همین نظر را دارید؟  

غلامپور: من موضوع مهم تری را بیان می کنم. اسناد عملیات بیت المقدس موجود است، تمام دستوراتی که برای عملیات بیت المقدس به قرارگاه ها و یگان ها داده شده بود، منجر به خطی پدافندی در حاشیه شط العرب (یعنی درست چسبیده به شهر بصره) شد. یعنی قبل از بیت المقدس بنای ما ورود به عراق است، در عملیات بیت المقدس بر خرمشهر به عنوان هدف عمده تاکید نشده است تاکید اساسی ورود به شهر بصره و حد فاصل شهر ... و تنومه در شرق شط العرب بوده است، این ها اسنادش موجود است و مکتوب وجود دارد. من که فرمانده قرارگاه قدس بودم به من دستور داده شد که وقتی به مرز رسیدید آماده باشید و بروید و وارد شوید به خط حد فاصل نشوه و تنومه و بخشی از آن را در حاشیه شط العرب تأمین کنید. یعنی قبل از عملیات ورود به بیت المقدس ما قصد ورود به عراق را داشتیم.

نکته دیگر این است که ما چه وقت با این سوال مواجه می شویم که چرا بعد از فتح خرمشهر ادامه دادیم؟ منهای موضوعی که در آن مقطع امام به عنوان یک نظر مطرح می کند، کدام شخصیت و جریان سیاسی این ادعا را دارد که ما در سال 61 که عملیات بیت المقدس انجام دادیم نظرش این بوده است که وارد خاک عراق نشویم؟ چه کسی این ادعا را ندارد . ما برای اولین بار از سال 72، 73 یعنی زمانی که کشور دچار فضای کاملا جو زده سیاسی می شود با این سوال مواجه می شویم.

این که من اصرار دارم به این که بعد از بیت المقدس جنگ تمام شد دلیلم این است که من بین واژه جنگ و دفاع مقدس تفاوت قائلم، برخلاف این که در عرف فرقی بین جنگ تحمیلی و دفاع مقدس قائل نیستند واقعیت این است که جنگ تحمیلی اتفاقی است که از طرف دشمن به ما تحمیل شد که همه خصوصیات از منظر تجاوز، خشونت، جنایت، خیانت، کشتار در واژه جنگ تحمیلی قابل بیان و توصیف است از طرفی در مقابلش واژه دفاع مقدس را داریم که پر از واژه هایی مثل ایثار، فداکاری، مقاومت، شهادت است.در واقع جنگ تحمیلی و دفاع مقدس دو روی سکه هستند.

من اعتقاد دارم طراح اصلی جنگ، آمریکا است و عراق به عنوان یک عامل و مجری جنگ را آغاز کرد، امام به صراحت در صحیفه نور فرمودند آمریکا برای حفظ منافع و موقعیت خودش به صدام دستور داد که با ایران وارد جنگ شود،پس بنابراین آغازگر، تئوریسین و طراح جنگ آمریکائی ها هستند.

اگر جنگ با این نیت آغاز شده و به ما تحمیل شده است که خوزستان و مناطق دیگر را بگیرند و نظام جمهوری اسلامی را یا ساقط کنند یا تغییر رفتار دهند، یکی دو ماه پس از این که عملیات بیت المقدس و آزادسازی خرمشهر انجام شد عراقی ها عقب نشینی کردند، از منظر هدف گذاری دشمن شکست خود را پذیرفت.بعد از حادثه خرمشهر دشمن وقتی خودش می آید از قصر شیرین و سرپل ذهاب و بسیاری نقاط دیگر که ما سراغش نرفتیم عقب نشینی می کند یعنی دشمن پذیرفته که در راهبردش شکست خورده و به نظر من بعد از این به بعد رویکرد جنگ اینطور می شود که ما در موضعی با هدف تعقیب و تنبیه متجاوز قرار می گیریم و دشمن سخت روی مرزهایش می ایستد که اجازه ورود ما را ندهد تا این که ما را به فرسودگی و خستگی برساند که اتمام جنگ را قبول کنیم، بنابراین این اعتقاد را دارم که بعد از عملیات بیت المقدس جنگ از منظر هدف گذاری دشمن تمام شد، و این ما بودیم که بر گرفتن حقوقمان اصرار داشتیم.

در صحبت هایتان گفتید در سال 72، 73 جو خیلی سیاسی شده بود، یعنی چه؟

غلام پور: برای اولین بار جریانی به نام اصلاح طلب آمدند و در حاکمیت مسلط شدند و چون کشور به لحاظ سیاسی به دو جریان اصلاح طلب و اصولگرا کشیده شد، فضای سیاسی غلبه پیدا کرد، لذا زمانی به دانشگاه و جاهای دیگر می رفتیم اولین بار این سوال را آن زمان می شنیدیم، قبل از آن کسی نبود بپرسد چرا بعد از بیت المقدس جنگ را ادامه دادیم.

در سال 61 به دلیل این که امام نظری دارد که آیا لازم است که شما از مرز بگذرید و بروید؟ دو جلسه در حد سران گذاشته می شود، در جلسه اول به جمع بندی می رسند، در جلسه دوم جمع نظر فرماندهان ارشد نظامی و هم فرماندهان سیاسی(حتی من اطلاع دارم در آن جلسه دوم آقای هاشمی می گویند که صلاح نیست ما بر روی مرز بمانیم و باید عبور کنیم و برویم) بر این بود که اگر می خواهیم دفاع مطلوبی داشته باشیم و مجددا مواجه با تهاجم عراق نشویم لازم است به آنجا برویم، امام هم متقاعد شدند.

عملیات رمضان اولین عملیاتی است که بعد از بیت المقدس انجام شد و تنها عملیاتی است که امام شخصا وارد می شوند و به مردم بصره پیام می دهد که پذیرای رزمندگان اسلام که به سمتتان می آیند باشید، اگر بنا بود ما جنگ را ادامه ندهیم و امام مخالف بودنداین پیام را نمی دادند. بنابراین این سؤال بیشتر در فضای سیاسی و برای ایجاد مقداری شبهه در ذهن مردم ایجادشد.

از شما خواندم که پیام امام که می آمد حال و هوا کلا دگرگون می شد.     

غلام پور: بله یادم هست در جزیره مجنون که عراقی ها به ما فشار غیر قابل تحملی می آوردند، غیر از توپ و تانک آن قدر آتش بر سر ما میریختند که خسته شدند و حتی در مواردی به کار های غیر معقول مثل ریختن آهن آلات بر سر ما با هلی کوپتر دست می زدند، طوری که ما هر 50 متر 100 متر را به یک فرمانده می دادیم، هر کدام از فرماندهان یک تکه خط را می گرفتند و مقاومت می کردند. واقعا شرایط به گونه ای شده بود که ما می گفتیم یا همه باید شهید شویم یا جزیره را ترک کنیم چون واقعا فشار زیاد بود. همان جا بود که پیامی از قول امام آمد که حفظ جزایر برابر است با حفظ نظام جمهوری اسلامی، در آنجا ان تحول را در بچه ها دیدم با همه وجودمان ایستادگی کردیم تا عراق را خسته کردیم.

قضیه عملیات بدر چه بود؟

غلام پور: در جریان بدر نیز اتفاقات ناخوشایندی افتاد، ما فکر نمی کردیم این عملیات چنین نتیجه ای را بدهد، البته طبیعی هم است که اگر به فرماندهان فشار بیاید از حالت طبیعی خارج شوند، در قضییه بدر یکی از محورهایی که شرایط بهتری برای پیشرفت داشتیم محور شهید کاظمی بود. ایشان در روستای همایون بودند و شرایط خوبی داشتند و موضعشان تثبیت شده بود و حتی آماده بودند که پیشروی بکنند اما در شمال منطقه ما دچار مشکلات اساسی شده بودیم و ثبیت دشمن برایمان سخت بود. من در این شرایط یه شهید کاظمی گفتم که باید عقب نشینی کنیم و ایشان به شدت ناراحت شد و گفت برای چه؟ من از اینجا به شما می گویم برویم جلو و شما می گویید بیایید عقب؟ ایشان از کل وضعیت بدر خبر نداشتند.

به اصرار ایشان را مجاب کردیم به عقب بیایند، البته ایشان فشار دیگری را هم تحمل کردند و آن شهادت شهید باکری بود. زیرا این دو به شدت باهم رفیق بودند و چند ساعتی بود که شهید باکری شهید شده بودند. بالافاصله که فرماندهان در قرارگاه جمع شدند که یک نشستی داشته باشیم تا بررسی کنیم که چرا این اتفاقات افتاده من یادم است که در آن زمان وقتی که شهید صیاد آمدند داخل قرارگاه شهید کاظمی یک لحظه با ناراحتی به ایشان پرخاش کردند و گفتند مقصر شما بودید که خیلی سریع جلوی ایشان گرفته شد و قضییه فیصله پیدا کرد.

من یادم است که نیم ساعت هم نگذشت که شهید کاظمی آرام شد و رفت از شهید صیاد عذرخواهی کرد. البته این بحث‌ها عادی بود. اما متأسفانه بعدها این را بزرگ کرده بودند و تحریف کرده بودند که منجر به جریان فیزیکی شده که اصلا چنین چیزی نبود.

بعد پیام آقا آمد؟

غلامپور: در آن شرایط حاد بود که یک پیام حاج احمدآقا شفاهی دادند به آقامحسن و ایشان هم برای بچه ها خواندند و آن جا نیز من اثر پیام را دیدم.

آقا محسن درباره قرارگاه نصرت می گویند فقط من، آقای غلامپور، شهید هاشمی و امام(ره) جریان را می دانستیم.

غلامپور: اگر تاریخ جنگ را بررسی کنید متوجه خواهید شد که ما بعد از رمضان یعنی سال 61 یعنی تیرماه تا اسفند 62 که عملیات خیبر را انجام می دهیم حدود 19 ماه جنگ ئر بن بست است یعنی هر چه تلاش می کردیم که جایی خطوط دفاعی عراق را بشکنیم دچار مشکل می شدیم. یعنی در رمضان، والفجر مقدماتی و والفجر یک شکست می خوریم. هرچند در غرب یک رشته عملیات را انجام می دهیم اما در جنوب که محل اصلی جبهه ما با دشمن است موفق نمی شویم. اینجاست که برای خروج از این بن بست جرقه‌ای به ذهن اقای رضایی می زند و آن هم عملیات در سرزمینی است که در نگاه اول به نظر نمی آید که منطقه مناسبی برای ما باشد، منطقه ای باتلاقی و هور که با شرایط ما سازگار نیست. آقای رضایی از من خواست که علی هاشمی را پیدا کنم ایشان نزد آقای رضایی رفت و جلسه ای خصوصی و دو نفره باهم گذاشتند ما که در قرارگاه بودیم چند روز و مدتی بعد از این جلسه احساس کردیم که آقا محسن در شرایطی غیرعادی تردد می کنندمثلا برخلاف عرف با لباس مبدل میرفتند. ایشان فهمیدند که ماحساس شدیم برای همین مارا صدا کرد و گفت که من به علی هاشمی مأموریتی دادم تا هور را شناسایی کند تا اگر مکان مناسبی است در آن جا عملیات کنیم.آن جا بود که من توجیه شدم.ایشان گفت که من احساس می کنم در این ترددهای بنده جریان لو برود بنابراین شما واسطه من و علی هاشمی باشید.از آن زمان من پل ارتباطی آقای رضایی و شهید هاشمی شدم.

برای انجام کار هم باید قرارگاه اطلاعاتی تشکیل می شد آن جا بود که قرارگاه نصرت و قرارگاه اطلاعاتی و سری تشکیل دادیم و در واقع استارت کارشناسایی عملیات خیبر از این جا زده شد.

گفته بودید از اواخر 66 وضع جنگ تغییر کرد و تمام دنیا به کمک صدام آمدند.

غلامپور: این از دو جنبه بیرونی و داخلی باید نگاه کرد.از جنبه بیرونی باید بگویم استارت تغییر جنگ از 65 خورد یعنی بعد از عملیات فاو و موفقیتمان برای گرفتن فاو، آمریکایی ها به شدت یه این نتیجه رسیدند که باید جنگ را تمام کنند و تمام شدن جنگ هم باید با پیروزی باشد بنابراین با شوروی ها یک جلسه گذاشتند و سه مصوبه از این جلسه بیرون آمد یکی این که این‌ها بیایند و در منطقه خلیج فارس حضور فعال پیدا کنند و به خلیج فارس ناوهایشان را اضافه کنند، و دوم این که قطعنامه ای را که تا حدی هم ایران را راضی کند تهیه کنند و این مسئولیت را به آلمان ها دادند و سوم این که در این موقعیت هریک از کشورها که نپذیرفت که جنگ تمام شود بر علیه ان کشور وارد عمل شوند.

به نظر من چیزی که برنامه این ها را به هم زد انجام عملیات کربلای 5 بود یعنی اواخر سال 65 که این عملیات انجام شد اهداف این ها رابه هم زد و حتی این ها را عصبانی هم کرد به گونه ای که در والفجر ده عکس‌العملی را از دشمن می بینیم که به نظر می آید عادی نیست.

من اعتقاد دارم از این زمان جنگ از متعارف خارج می شود، هرچند عراقی ها از سال 62 سلاح شیمیایی به کار می بردند اما استفاده آن ها منحصر به جبهه بود اما در والفجر ده، هم نوع شیمیایی و هم تاکتیک را تغییر می دهد به طوری که جمع کثیری را در حلبچه قتل عام می کند و این بار از گاز سیانور استفاده می کند، من به یاد نمی برم آن صحنه‌ها را طوری که در آن زمان من به اتفاق شهید کاظمی به حلبچه رفتیم با صحنه‌های دلخراشی روبه رو می شدیم زیرا هر کس در هر حالتی که بود خشکش زده بود.صحنه عجیبی بود و فاجعه وحشتناک بود. این نشان می دهد که مجوزی از سوی استعمار به عراق داده شده ضمن این که می بینیم که کمتر از سه ماه اول سال 67 بیش از دویست موشک به شهرهای ما می زنند که فقط 100 تای آن به تهران است. این بمیاران ها نیز نشان از مجوز جدید از سوی استعمار است.28/ 1/ 67 درست در روزی که می خواهند فاو را پس بگیرند درست در همان ساعات هلی کوپترهای امریکایی به سکوهای نفتی ما حمله می کنند. یعنی آمریکایی ها پشتیبانی حمله عراق را برعهده می گیرد و عملا وارد جنگ می شود. این ها نشان میدهد که شرایط جنگ تغییر کرده بود و دشمن با رویکرد جدیدی وارد جنگ شده بود.

دولت وقت چگونه از جنگ حمایت می کند؟

غلامپور: جنگ مقوله ای است که توان ملی باید برای آن سرکار بیاید. دو سه آمار و ارقام بدهم نوع پشتیبانی ما نسبت به پشتیبانی دشمن معلوم می شود. زمانی که جنگ اغاز شد جمعیت ما 36 میلیون نفر بود و عراقی‌ها حدود 15 میلیون نفر بودند. کل نیروی شرکت کننده به عنوان داوطلب و بسیج ما امار داریم که 800 هزار نفر است با این که کشور ما کشور انقلابی است و امام را داریم و ایشان هم حکم جهاد را داده است حداکثر جمعیتی که به عنوان داوطلب در جنگ شرکت می کند یک میلیون نفر است اما عراق 15 میلیونی 3 میلیون نفر به جبهه آورده است.

در طول جنگ عراق 5، 6 وزارتخانه‌اش را تعطیل می کند و حتی یک مورد سراغ ندارید که صدام و شورای فرماندهی شان لباس نظامی را از تن درآورده باشند.من نمی خواهم قضاوت کنم زیرا من هم شاید از بعضی شرایط مثل وضعیت اقتصادی که یم گویند مثلا صادرات نقت به صفر رسیده است باخبر نباشم. اما عرض من این است که توان ملی ما و همت عالی ما در ورود به جنگ وقتی که مقایسه می کنیم از لحاظ آمار و ارقام با دشمن می بینیم که ما عقب هستیم.همین الان مورد داریم که داوطلب آمده به جبهه و در برگشت اخراج شدند.

این که بعضی سیاسیون می گویند که موضوع تجهیزات باعث پایان جنگ بوده است شما قبول دارید؟

غلامپور: من این را قبول ندارم به چند دلیل. یکی نامه خود امام است که می دانید امام دو نامه در پایان جنگ دادند یک نامه را خصوصی به آقای هاشمی دادند که این را برای توجیه پذیرش قطعنامه برای مسئولان و متولیان بخوانند و یکی هم که عمومی بود و در رسانه هم مطرح شد. امام در آن نامه وقتی اشاره می کنند به درخواست آقای رضایی اشاره می کند اگر کسی از موضع صادقانه بخواند و قضاوت کند متوجه می شود که اظهار نظر امام در رابطه با این نامه یک نوع تمسخر یا انداختن بار پذیرش قطعنامه بر روی دوش نامه آن فرد نیست، امام بالافاصله میگویند که "هر چند ایشان تنها کسی است که هنوز هم می گویند با این شرایط ما آماده‌ایم جنگ را ادامه دهیم". ضمن این که امام که می فرماید شعاری بیش نیست منظورشان محقق شدن خواسته‌های در نامه است.

وقتی از آقای رضایی به عنوان فرمانده میخواهند که خواسته هایت را بنویس و بده تا جایی که بنده اطلاع دارم ایشان نمی دانستند که این نامه را به امام میخواهند بدهند آقای هاشمی  به عنوان فرمانده جنگ به ایشان می‌گویند که در خواست هایت را بده زیرا امام اصرار دارد که جنگ ادامه پیدا کند و قطعنامه را نپذیرفته اند لذا درخواست‌هایت را بنویس و بده ، ایشان هم وظیفه داشتند که به عنوان یک فرمانده نیازمندی‌هایش را بنویسد و خودش هم در نامه نوشته که من می دانم این درخواست‌ها محقق نمی شود.( ما از این نمونه قبل از آن نیز داشتیم که ما در طرح عملیاتی نیازمان را نوشتیم و بعد گفته شد که ما حتی بند پوتین رزمندگان را هم نمی توانیم تهیه کنیم چه برسد به چیز دیگر، یعنی شده بود که ما در زمان جنگ درخواست بدهیم و این ها از تأمین آن ها عاجز باشند )

بعد از پذیرش 598 حال و هوایتان چگونه بود؟

غلامپور: من وقتی اعلام شد در قرارگاهم بودم و خواب بودم و از سر و صدای بچه ها و از ناله یکی از ان ها که کلاشینکف می خواست و می گفت به من اسلحه بدهید که بروم خط مقدم و شهید بشوم بیدار شدم.

بیدار که شدم فرماندهان مثل آقای قاسم سلیمانی و احمد کاظمی مرتب تماس گرفتند و خیلی همه بهت زده بودند که در گلف اهواز جلسه ای گذاشتیم و فکر می کنم که آقا محسن هم امدند و صحبتی کردند.

دوستان ناراحت بودند و در آن جلسه هم متقاعد نشدند و گفتند باید برویم تهران که عده‌ای به سمت تهران حرکت کردند که امام پیام دادند که کسی حق ندارد با این موضوع برخورد احساسی داشته باشد و اگر بشنوم فرمانده‌ای تخطی بکند با او برخورد خواهم کرد و این شد که جو التهاب کمتر شد.

آقا محسن که از سپاه جدا شدند اطلاع داشتید؟

غلامپور: بله بحث های زیادی هم صورت گرفت و اکثر فرماندهان نظرشان این بود که ایشان نرود. من هم خب این نظر را داشتم. نظرمان جمعی بود زیرا ایشان در هویت بخشی به سپاه خیلی زحمت کشیدند. زمانی که درکوران جنگ تیپ و لشگر در سپاه درست می کردیم خدا می داند که به ایشان چه هجمه‌هایی شد که چه کسی به شما گفته تیپ و لشگر درست کنید و چه کسی گفته سپاه را شما نظامی کنید ولی حقانیت این مطلب سال 64 معلوم شد که امام به آقای رضایی فرمان دادند که نیروی زمینی، دریایی و هوایی درست کنید.

مشاوره‌ها را قبول نکردند؟

غلامپور: خودشان به این جمع بندی رسیدند که با تمام شدن جنگ فضای کار برایشان در سپاه تمام شده است و در جای دیگر می توانند خدمت کنند.

 

/212 29

نظر شما چیست؟

اولین نفری باشید که نظر خود را در مورد این مطلب بیان می کند.