• ۱۸بازدید

چند خرده روایت از مراسم سالگرد رحلت امام/ امام مثل مردم بود

امام خمینی ره ,سالگرد ارتحال امام خمینی ره

کمی فکر می کند و انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد، می گوید: «می خواهم مردمی باشم، مثل امام.»

محمود عزیزی: برای رسیدن به محل سخنرانی رهبر انقلاب باید 7 خان رستم را طی کرد. پسر جوان از بازرسی سوم می گذرد و وارد محل سخنرانی می شود. یک سالن بزرگ را رد می کند. جمعیت در حال گوش دادن به سخنرانی رهبری هستند. با صدای بلند می گه:«آقا! آقا! اونجاست.» لحن بیانش خوشحالی معصومانه ای را داد می زند ؛ از اینکه موفق شده در این شلوغی حرم امام خودش را به محل سخنرانی برساند خیلی خوشحال است.

امیر علی پسربچه ای 11 ساله است؛ بچه افسریه. کنار دو دوستش می نشیند. از او درباره امام می پرسم. پاسخ اولش چیزی است که در ذهن او مهم است:«نمازش را اول وقت می خواند». و وقتی از او می پرسم به جز این چه چیزی در امام را خیلی دوست داری، کمی فکر می کند.بعد انگار چیز مهمی به ذهنش رسیده است می گوید:«امام با مردم بود. من هم می خواهم این جوری باشم.» او فرزند پدری است که دوران رحلت امام را درک کرده است. فقط او نیست.حرم امام 14 خرداد میزبان جوانهای سالهای دور بود. یکی شان محمد رحمت است. زمان رحلت امام 25 ساله بوده است؛ اهل همدان، هر سال که نه، اما خودش می گفت تلاش کرده تا جایی که می تواند بیاید سالگرد امام به تهران. روایتش از درگذشت امام مثل حاجی احمدی است. کارمند سالهای دور هواپیمایی که می گفت: «وقتی امام فوت کرد تا 3 روز هاج و واج بودیم. کسی به حال خودش نبود.همه ماتم زده بودند.» می گفت باورش نمی شد امام فوت کرده باشد. « آن روزها که سر کار می رفتیم هر کسی یک گوشه کز می کرد و می رفت توی خودش.»
توصیف اش از امام مردی الهی است. 2 بار می گوید  «امام» و انگار که بغضی فرو خورده داشته باشد، نمیتواند جمله اش را کامل کند؛ صبر می کنم تا به حال عادی برگردد. می گوید: «امام یک چیز بی نهایت بود. همه چیزش دوست داشتنی بود. مگه می شود امام را کسی دیده باشد و او را دوست نداشته باشد.»

جواد یازلو که موقع مرگ امام 20 ساله بوده حالا بعد از سالها برای نخستین بار به تهران امده است. اهل خراسان جنوبی است. وقتی از کارش سوال می کنم می گوید: کارگرم و دستهایش را نشان می دهد. بدون اینکه سوال کنم خودش حرف می زند. با همان لهجه خودش می گوید که الان فقط امده امام را زیارت کند و هیچ خواسته دیگری ندارد.
حاج محمد ولی زاده بچه تبریز است و این سالها در قم کارگاه قالی بافی دارد. سال 68 وقتی امام می رود 18 سال سن داشته. می گوید:«آن روز، روز عجیبی بود.4 صبح فهمیدم امام به رحمت خدا رفته است.» با لهجه تبریزی که هنوز در کلامش بارز است چند جمله به آذری می گوید.عجله دارد برود. معنی فارسی اش  را می گوید و می رود:«امام دین را بالا برد. این خیلی مهمه آقا» 

صحبت های رهبر انقلاب تمام شده. خلق الله از شبستان بیرون می آیند. مراسم البته ادامه دارد .حاج مهدی منصوری می رود پشت تریبون و شروع به مداحی می کند.
بیرون شبستان در چمن های مقابل ورودی حرم، مردم نشسته اند. زن جوان گریه اش گرفته، دیگری دعا می خواند و سومی دست هایش را به حالت دعا بلند کرده است.
درب خروجی شبستان جوان پاسدار با صدای بلند می گوید:«هر کی نامه داره بندازه اینجا!» دستش یک کیسه پلاستیکی سفید رنگ است که از کاغذهای جور واجور پر شده؛ کاغذهایی که مردم برای رهبر انقلاب نوشته اند.
مردی با لباس بلوچی می آید و از او خودکار می خواهد؛ سرباز خودکار ندارد، از من که کنار او ایستاده ام خودکار می خواهد. کاغذ هم می گیرد و شروع به نوشتن می کند. بعد انگار حس کند که نوشته اش را نگاه می کنم دستش را جلوی نوشته می گیرد.
نوشتنش که تمام می شود کاغذ را چند لایه می کند و به جوان پاسدار می گوید:می رسه دیگه؟ و بعد کاغذش را می اندازد توی کیسه پلاستیکی.
هوا گرم است. جمعیت به سمت درب های خروجی در حال حرکت هستند. دارم به جمله های پسرک 11 ساله فکر می کنم که می خواهد وقتی بزرگ شد مثل امام شود:«مردمی».
/27212

 

وبگردی