۰
گشت و گذار در دمشق امروز

دمشق در سایه مقاومت به زندگی ادامه می دهد

  • ۷بازدید
  • ۰ رای
  • ۰ دیدگاه
دمشق,نگاه نزدیک

دمشق - ایرنا - فرصتی دست داد و فارغ از کار و تلاش روزانه سری به داخل شهر دمشق پایتخت سوریه نماد این روزهای مقاومت ضد صهیونیستی و تروریست های تکفیری زدم.

به گزارش روز سه شنبه ایرنا، حال وهوای شهر با گذشته نه چندان دور خود تفاوت کرده است، همه مردم یک سئوال دارند، این بحران کی تمام می شود؟ سه سال انتقام گیری از یک کشور و مردم آن برای حمایت از مقاومت و مخالفت با صهیونیست ها کافی نیست؟

قابل انکارنیست، بیشتر مردم نظام ، کشور و ارتش خود را دوست دارند و به رییس جمهوری خود احترام می گذارند و برای سلامتی او دعا می کنند اما این یک روی سکه پایتخت سوریه و شاید همه این کشور است.

خرابی ، ویرانی ، قتل و ناامنی روی دیگر سکه سوریه است که سه سال قبل با ورود تروریست های تکفیری کلید خورد و همچنان ادامه دارد، مردم انزجار و نفرت خود را از این جانی ها و حامیان منطقه ای و بین المللی آنها در حالیکه تلاش می کنند خشم خود را فروبخورند با کلمات بیان می کنند.

درمرکز شهر، بازار حمیدیه و کوچه های سنگ فرشی که به بارگاه حضرت رقیه (س) ختم می شود، بازار صالحیه، میدان شهدا ( مرجه) این اسامی برای خیلی از ایرانی ها که قبلا برای زیارت به این کشور می رفتند و خرید می کردند و شب ها در هتل های آن بیتوته می کردند، آشناست، اکنون وقتی در این مناطق قدم می زنی احساس خوبی پیدا نمی کنی.

در این مناطق که قدم می زنی نگاه های مردم تو را تعقیب می کند، انگار متوجه می شوند که ایرانی هستی.

پس از سه سال از فرود آواری به نام تروریست های تکفیری بر سر سوریه گویی زلزله ای این کشور را درهم کوبیده است و همه چیز با گذشته تفاوت کرده است اما نگاه های مردم همچنان آشناست.

بازار قدیمی حمیدیه مرکز تجاری شهر دمشق، همچنان شلوغ و پرتردد است، مردم هم نسبت به صدای انفجارهای گاه وبی گاه اصابت گلوله توپ و خمپاره بی تفاوت شده اند.

در شهر مردم به هم می گویند که تنها در ماه آوریل که اکنون در روزهای پایانی آن هستیم، تروریست های تکفیری با 600 گلوله مناطق مسکونی شهر دمشق را هدف قرار دادند که به جان باختن بیش از 100 تن از مردم عادی و رهگذران از جمله چند کودک منجر شده است.

در بازار حمیدیه کودکان دستفروش موج می زنند و صدای آنها قطع نمی شود در حالیکه درخواست می کنند چیزی از آنها بخری ، رفتار و کارشان متناسب با سنشان نیست گویا روزگار بیشترین جفای خود را به آنها کرده است، از بازی های کودکانه خبری نیست، خیلی زود بزرگ شده اند.

دستفروشی ده ساله ، خود را احمد معرفی می کند، از بس تلاش کرده تا برای کالاهایش مشتری پیدا کند، خسته شده.

احمد گفت که پدرش در حمله خمپاره ای تروریست ها کشته شده ، باید قوتی برای خانواده 5 نفری خود پیدا کند.

اگر چه سنش کم است اما اکنون یک « مرد خردسال» شده و محکم می ایستد و در پاسخ به این سئوال که چرا به لبنان و یا کشور دیگری نرفته اید و در سوریه مانده اید؟ می گوید: کشورم را دوست دارم ، نمی خواهم بدست تروریست ها بیفتد با خانواده در دمشق مانده ایم و هرگز اینجا را ترک نمی کنیم، پدرم در قبرستان منطقه «قدم» در جنوب دمشق دفن شده است.

احمد که با یاد پدرش بغض گلویش را می فشارد و نمی خواهد اجازه بدهد اشکش سرازیر شود، گفت که « نامردها» بیشترشون خارجی هستند ، خانه ما را با گلوله خمپاره و آر پی جی خراب کردند.

از او پرسیدم پس کجا زندگی می کنی ؟، لبخندی زد و گفت که دولت در یک منطقه مسکونی دولتی به ما خانه ای داده و در آنجا هستیم اما برای روزی خانواده مجبورم کار کنم.

این دستفروش جوان گفت که در مرکز یک وعده غذا هم می دهند اما کفاف نمی کند اما با افتخار کار می کنم هرچند سخت است ، دوست ندارم گدایی کنم ، مادرم هم گفته که نباید دستم را جلوی کسی دراز کنم، دستفروشی بهتر است و شرافت دارد.

احمد یک دوست و همراه هم دارد ، 14 ساله از خودش 4 سال بزرگتر است و « وسیم » صدایش می کند.

وسیم گفت که روزانه با احمد حدود 9 ساعت بیشتر در داخل بازار حمیدیه دستفروشی می کنند.

وسیم و احمد از خانه هایی که دولت سوریه در اختیار خانواده شان گذاشته هر روز صبح با هم خود را به بازار حمیده می رسانند و قبل از آنکه خورشید خداحافظی کند باید با دست پر خود را به خانه برسانند.

خیابان های دمشق دیگر مانند گذشته که تازه ابتدای شب شلوغ می شد و مردم با بچه هایشان در خیابان ها و بازارها و پارک ها در امنیت گردش می کردند، نیست ، سرشب بیشتر خیابان ها بویژه فرعی ها خلوت می شود، مردم این روزها خیلی زود به خانه بر می گردند.

دستفروش 14 ساله قبلا با خانوده اش در اردوگاه فلسطینی نشین یرموک زندگی می کرد تا اینکه تکفیری های مسلح اردوگاه را اشغال و ویران کردند و آنها مجبور شدند خانه ای را که دیگر الان وجود ندارد با حسرت و آه ترک کنند.

وسیم واحمد مانند یک کارشناس، مسائل را تجزیه و تحلیل می کنند ، در باره آینده جنگ و کشورشان نظر می دهند. آنها هم می دانند که چرا تروریست های تکفیری از کشورهای دیگر به سوریه آمده اند و چه کشورهایی از آنها حمایت می کنند.

می گویند که اخبار را تعقیب می کنند، تازه وقتی خسته می شویم با مغازه دارها می نشینیم به ما چایی می دهند و صحبت می کنیم ، اطلاعات خوبی از جنگ دارند.

وسیم یک شهروند سوری است که در اردوگاه یرموک بزرگ شده از خیلی ها گلایه کرد ، از طرف هایی که سوریه سال ها از آنها میزبانی کرد اما رسم وفاداری بجا نیاوردند.

این دستفروش 14 ساله گفت که با چشم خود دیده تروریست های مسلح چگونه از مردم به عنوان سپر استفاده کرده تا ارتشی ها به روی آنها شلیک نکنند.

وی که به نظر دوست داشت حالا حالاها صحبت کند، ادامه داد ، روز اول با اسلحه وارد خانه ها شدند اصلا گویی خواهرها و مادرهای ما در خانه نیستند ، نمی دانم چگونه مدعی دین هستند، بیشتر خانه ها را به سنگر تبدیل کردند، مواد غذایی ، سوخت و داروها و ظرف های آب را با خود می بردند. به هر رهگذری در خیابان ها شک می کردند، با گلوله او را می زدند ، تازه عده ای هم از روی پشت بام خانه ها با گلوله مردم را می زدند. دوست داشتند همه از آنها بترسند.

وسیم گفت که « فارس » عمویش به او گفته است ؛ بحران سوریه توطئه آمریکا است، بشار اسد حاضر نشده هرچی بهش می گن را انجام بده، حاضر نشده با اسراییل دوست بشه و روابط داشته باشه.

اکنون جوان ها و نوجوان های سوری با گذشته نه چندان دور خود فاصله گرفته اند ، سه سال کم نیست ، آبدیده شده اند و خوب و بد را می فهمند و درک می کنند که چرا این بلا را سر کشورشان آورده اند.

وسیم می گوید که دنیا عوض شده ، ما بچه های سوری هم زود بزرگ شدیم یعنی باید بزرگ می شدیم ، دوست دارم از کشورم دفاع کنم شاید روزی به نیروهای دفاع ملی و مردمی پیوستم.

از احمد و وسیم خداحافظی کردم ؛ در مسیر با یک نوجوان همراه شدم ، خود را « حامد » معرفی می کند، کم حرف است اما هر وقت کلامی می گوید مانند بزرگ ها به نظر می رسد.

می گوید در خانه فقط خبر تماشا می کنیم بالاخره باید بدانیم چه خبر است، دوست دارم برنامه های تفریحی هم تماشا کنم اما در خانه ما حق با بزرگترهاست ، پدرم فقط می خواهد خبر ببیند ، خانواده دایی و عمو هم که از حمص آمده اند در خانه ما زندگی می کنند. می گویند موقت است و انشاء الله بزودی بحران تمام می شود به حمص برمی گردیم.

حامد که به سئوالاتم با دو سه کلمه و سریع جواب می دهد برای خلاص شدن از سئوالات پی در پی من، تو صحبت هایم پرید و پرسید خودت اهل کجا هستی؟ سوری که نیستی لهجه ات فرق داره.

گفتم ، ایرانی هستم، خوشحال شد و به وجد آمد حالا تازه نطقش باز شد.

حامد قبل از اینکه سوار خودرو ون بشه و راهی خانه گفت: بابام می گه ایرانی ها خیلی به ما کمک کرده اند، منم دوست دارم به تو بگم « زنده باد ایران».

لبخندی زدم و راهی شدم در حالیکه با خودم می گفتم آیا سختی های این مردم پایان می یابد و باز آرامش به سوریه باز می گردد، آیا روزهای خوش این کشور تکرار خواهد شد؟ به امید چنین روزی و زنده باد سوریه، زنده باد مقاومت.

خاورم ** ع – ه ** 1324**1586

نظر شما چیست؟

اولین نفری باشید که نظر خود را در مورد این مطلب بیان می کند.