تاثیر بحران کریمه بر روابط بین الملل

اوکراین

شاید این بار نیز نظام بین الملل فراتر از کنش و نیت و رفتار طرفین منازعه اوکراین و کریمه بازسازی شود و به جای اینکه کشورها و دولتها نظام مطلوب خود را طراحی و بنا کنند تلاش کنند رفتارها ومواضع خود را با نظام جدید هماهنگ سازند.نظامی که چند قطبی است و جامعه جهانی نمی خواهد هژمونی یک قدرت برتر را بپذیرد و قدرتهای مدعی هژمونی نیز توان ایفای نقش هژمون در بحرانهای بین المللی را ندارند.

از میان تحولات گوناگون در اقصی نقاط جهان که هر از گاهی رخ می دهند و سپس فراموش می شوند برخی ازآنها حتی اگر فراموش هم شوند تاثیرات آن بر روابط بین الملل غیر قابل انکار است .رویدادهای اخیر پیرامون اوکراین با محوریت پیوستن کیف به بلوک غرب و خارج شدن از سلطه وهژمونی روسیه و حوزه کشورهای مشترک المنافع و جدایی شبه جزیره استراتژیک کریمه در پی رفراندوم از اوکراین و پیوستن آن به روسیه از آن دسته رویدادهایی است که به نظر می رسد در شمار تحولات تاثیر گذار بر روابط بین الملل است که اثرات و پیامدهای آن بر نظام بین الملل قابل مشاهده است . شرح این تاثیر گذاری موضوع این مقاله است .
بعد از پایان جنگ سرد در سال 1990 میلادی در پی فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی ، نظام دو قطبی در روابط بین الملل از بین رفت اما از انجا که نظام بین الملل نمی تواند بی قاعده و الگو باشد ایالات متحده امریکا تلاش نمود با کوشش و تلاش اندیشکده ها و پژوهشکده ها ی مطالعاتی پارادیم و الگوی مطلوب خود را بعنوان نظام بین الملل مناسب جهان جدید پسا کمونیسم پیش روی کشورهای جهان قرار دهد . این الگو که در زمان ریاست جمهوری جرج بوش پدر ابتدا در محافل اکادمیک و سپس در محافل دیپلماتیک مطرح شد در واقع نظمی بود تحت عنوان نظم نوین جهانی با رهبری و پیشوایی ایالات متحده امریکا .این نظریه در واقع بازسازی نظریه سلسله مراتبی (hierarchical system) مورتون کاپلان استاد امریکایی روابط بین الملل بود. نظریه ای که راه برون رفت از آنارشی در روابط بین الملل بعنوان منشا نا امنی در جهان را این می داند که یک ابرقدرت یعنی ایالات متحده امریکا در راس نظام جهانی قرار گیرد. اما همین نگاه به جهان جدید پس از جهان دو قطبی با موانع مهم و جدیدی روبرو شد مانند اتحادیه اروپا ، چین ، امریکای جنوبی و قدرتهای نوظهور آن مثل برزیل و حتی مسلمانان که دوران پس از شوروی را فرصت مناسبی برای بازیابی هویت خود فراتر از وابستگی به شرق و غرب می دانستند. نظریه برخورد تمدنها ی هانتینگتون (1993) نیز نتوانست موانع نظام تک قطبی مورد نظرامریکا را بر طرف کند . نظریه ای که سعی می کرد نظام دو قطبی با آلتر ناتیوها غیر کمونیستی را بازتولید کند تا سروری و رهبری امریکا را سرنوشت محتوم و جبری تاریخ معرفی کند .
بروز بحرانهای مهمی مانند جنگ های قومی در بوسنی و هرزگوین بین صربها و بوسنیاییها بین سالهای 1992 تا 1995 ونسل کشی چند صد هزار نفری در رواندا درسال 1994 بین هوتسی ها و هوتوها ، قدرت یابی طالبان در افغانستان و گسترش فعالیتهای القاعده در مناطق قبیله ای پاکستان نشان داد امریکا برخلاف تصور سیاست مداران واشنگتن و نظریه پردازی تئوریسین های این کشور به تنهایی نمی تواند ضامن صلح در سطح بین المللی باشد . هرچند عده ای همواره در خواست و نیت و اراده ایالات متحده امریکا نیز در ایجاد و حفاظت از صلح بین المللی تردید داشته و دارند. همین ناکامی های دهه آخر قرن بیستم موجب شد تا نظریه دیگری جایگزین نظریه ابرقدرتی امریکا شد که مقداری متواضعانه تر بود . این نظریه که با شروع هزاره سوم و با جنگ عراق و افغانستان مجال ظهور عملی یافت نظریه رژیم جهانی با رهبری امریکاست . براساس این نظریه امریکا دیگر تنها ابرقدرت جهان نیست که بتواند با تشخیص و مصلحت سنجی خود یکجانبه به هر اقدامی در سطح نظام بین الملل مبادرت ورزد بلکه امریکا کشوری قدرتمند است که می تواند با بهره گیری از حقوق بین الملل و سازمان های بین المللی و عناصر قدرت مانند توان نظامی و اقتصادی و رسانه ای و سیاسی برای تحقق اهداف بین المللی اجماع سازی کرده و ائتلاف ایجاد کند . براساس این نظریه امریکا همواره هرچند نقش رهبری دارد اما بدون همکاری دیگر اعضای ائتلاف های بین المللی نمی تواند به موفقیت دست پیدا کند. در دهه گذشته امریکا تلاش کرد دایره و وسعت این ائتلاف را به سراسر جهان گسترش دهد و حتی روسیه را نیز همراه و متحد خود سازد . نمونه روشن موفقیت نسبی امریکا در همراه نمودن روسیه با این نظم جدید همراهی نسبی مسکو در موضوعاتی مانند پرونده هسته ای ایران بویژه در عدم تحویل موشکهای S300 به تهران به درخواست واشنگتن است . اما بحران سوریه و شکاف بین سیاست های امریکا و روسیه در خصوص حکومت بشار اسد نشان از تغییرات جدید در نظام بین الملل داد. اما بحران اخیر اوکراین و کریمه و واکنش سریع مسکو به آن با جدانمودن کردن کریمه از اوکراین نشان داد نظام بین الملل بعد از یک دهه مجددا در حال تحول هست . همانگونه که ابرقدرتی یکجانبه امریکا در دهه 90 مورد قبول جامعه جهانی واقع نشد و با بروز بحرانهای منطقه ای و جهانی ناتوانی واشنگتن در مدیریت انها اثبات شد ، ایده رهبری یکجانبه امریکا از طریق ائتلاف سازی در دهه اخیر نیز ظاهرا مورد قبول نیست و برخی از واحد هایی بین المللی مانند روسیه در برابر آن قد علم کرده اند . و از این پس باید شاهد بازتولید نظم جدید با ائتلافهای جدیدی در نظام بین الملل باشیم . غربیها با هدایت اعتراضهای اوکراین و حمایت از آن در زمانی که مسکو سرگرم المپیک سوچی بود تصور می کردند مسکو در عمل انجام شده قرار خواهد گرفت و امکان واکنش موثرو عملی نخواهد داشت اما پوتین با هوشمندی بعد از پایان بازیهای زمستانی سوچی در اقداماتی دومینویی ظرف چند هفته جغرافیایی سیاسی منطقه را متناسب با سیاست ها و منافع خود تغییر شکل داد و تا این لحظه - چه بخواهیم و چه نخواهیم - برنده بازی کریمه بوده است هرچند غرب با سیاست هایی مانند اخراج روسیه از گروه 8 کشور صنعتی و قطع همکاریهای نظامی و غیر نظامی ناتو با روسیه تلاش می کند از استمرارسیاست جدید روسیه جلوگیری کند اما واقعیت این است که هیچگاه در تاریخ روابط بین الملل دگردیسی نظام بین الملل تابع محضی از اراده دولتها و سیاست مداران نبوده است . شاید این بار نیز نظام بین الملل فراتر از کنش و نیت و رفتار طرفین منازعه اوکراین و کریمه بازسازی شود و به جای اینکه کشورها و دولتها نظام مطلوب خود را طراحی و بنا کنند تلاش کنند رفتارها ومواضع خود را با نظام جدید هماهنگ سازند.نظامی که چند قطبی است و جامعه جهانی نمی خواهد هژمونی یک قدرت برتر را بپذیرد و قدرتهای مدعی هژمونی نیز توان ایفای نقش هژمون در بحرانهای بین المللی را ندارند.
منبع : پرس تی وی
http://www.presstv.ir/farsi/detail/1393/01/16/2432/CrimeaWorld/

 

 

کد N207436

وبگردی