۰

بن‌بست نظامی ایران و آمریکا

  • ۲۰بازدید
  • ۰ رای
  • ۰ دیدگاه
ایران و آمریکا

تا جایی که به نقش قدرت نرم در رقابت های منطقه ای ایران و ایالات متحده مربوط می شود، رقابت بر سر نفوذ با ایران بر کشورهایی مانند عراق و لبنان که فاقد دولت های قوی هستند، حامل تناقض اساسی برای ایالات متحده است.

دیاکو حسینی

دست کم در سه دهه گذشته هدف نانوشته ایران، بیرون راندن آمریکا از خلیج فارس و هدف آمریکا محدود کردن قدرت و نفوذ ایران بوده است.  این در شرایطی است که استراتژی های نظامی دو کشور هیچکدام از این اهداف را محقق نمی سازد. بن بست نظامی ایران و آمریکا در یکی از خطرناک ترین و پویاترین مناطق جهان از جمله مهمترین دلایلی است که ضرورت تنش زدایی دو کشور را ایجاب می کند؛ به ویژه با این ملاحظه که در آینده نزدیک نیز دورنمایی برای تغییر موازنه قوا به چشم نمی خورد. ادامه این بست نظامی بدون برتری قطعی یکی از طرفین ثمره ای جز هدر رفتن توان اقتصادی، نظامی و سیاسی ایران و آمریکا نخواهد داشت و قسمت بدتر ماجرا در این نکته نهفته است که منافع فزاینده ای بواسطه تهدیدات امنیتی در پس این توازن قدرت در مخاطره قرار دارد. مطالعه منافع و تهدیدات مشترکی که تهران و واشنگتن را ناگزیر در یک جبهه قرار می دهد، به فرصتی جداگانه نیاز دارد. در اینجا به این پرسش خواهم پرداخت که چگونه بن بستی که در آن زندگی می کنیم حاصل شده است؟

قوای نظامی ایران در یک برآورد ابتدایی بسیار ضعیف تر از ایالات متحده است. بودجه نظامی آمریکا 70 برابر و تولید ناخالص ملی آن قریب به 38 برابر ایران است. ایالات متحده نه تنها بزرگترین نیروی دریایی جهان را همراه با تکنولوژی نظامی برتر و سربازان آموزش دیده و حرفه ای تر نسبت به ایران در اختیار دارد بلکه مهمترین مزیت نظامی آمریکا برخورداری از بزرگترین زرادخانه هسته ای دنیاست. با این محاسبات ساده و با لحاظ کردن معیارهای مادی ایالات متحده از جایگاه به مراتب بسیار قدرتمندتری نسبت به ایران برخوردار است. اما با این وجود استراتژیست های زبده تر به خوبی می دانند که تصاحب تسلیحات پیشرفته، بودجه نظامی بالاتر و حتی سربازان کارآزموده تر، پیروزی در هیچ جنگی را تضمین نمی کند. ناپلئون بناپارت اعتقاد داشت که خداوند همواره پشتیبان ارتش های بزرگ است. امروزه کمتر کسی است که با علم به شکست ارتش های بزرگ در برابر قوای کوچک اما زیرک تر همچنان چنین اعتقادی داشته باشد. در پایان حمله ژوئن 1812، لشگر ششصدهزار نفری ناپلئون در مقابل کمتر از پانصد هزار قوای پراکنده روسیه نهایتاً شکست و عقب نشینی را برگزید. به همان ترتیب، نیروی دریایی آلمان ویلهلمی بلحاظ کمی بسیار نیرومند تر از قوای دریایی بریتانیا بود اما نتوانست رقیب خود را از میدان به در کند. در دوران نزدیک تر به ما شکست آمریکا در ویتنام و شکست اتحاد شوروی در فنلاند در 1940 بار دیگر این درس ها را تکرار کردند. البته اگر مقصود از دست یافتن به پیروزی، جنبه سیاسی به خود بگیرد، مشکلات ارتش های بزرگ به مراتب بیشتر بوده است. شکست بریتانیا در سومین جنگ افغانستان در 1919 و شش دهه پس از آن شکست اتحاد شوروی در افغانستان ، شکست فرانسه در هندوچین در 1954 و یک دهه بعد در الجزایر در 1962 و حمله سال 2003 آمریکا به عراق تنها چند نمونه از این دشواری هاست. در مورد اخیر اگرچه آمریکا ارتش عراق را ظرف سه هفته درهم کوبید اما در نهایت جبهه های سیاسی را به القاعده و همسایگان قدرتمند عراق واگذار کرد. در تمامی این موارد استراتژی جنگ های نامنظم بر ارتش های حرفه ای غلبه کردند و بار دیگر در تمامی این موارد غلبه بازیگر ضعیف تر نه لزوماً بواسطه پیروزی های نظامی بلکه به کمک ایجاد دلسردی و تاثیرات روانشناختی آن بر تصمیم گیری رهبران و یا به عبارت دیگر، شکستن اراده سیاسی طرف قوی تر صورت گرفت.

بن بست نظامی آمریکا

همانطور که در سال های گذشته به اثبات رسید، استراتژی ایران برای ضربه زدن به آمریکا از طریق گروه های شبه نظامی و ضد اشغالگر در عراق، لبنان و سوریه در برابر استراتژی نظامی آمریکا بسیار کارآمد بوده است. به بیان دقیق تر، برخورداری از بزرگترین ارتش منظم دنیا همراه با تکنولوژی برتر کمکی به آمریکا برای مهار کامل شورش های ضداشغالگر نکرده است. کالین گری (Colin S. Gray) استراتژیست سرشناس انگلیسی- آمریکایی به درستی سال ها پیش یادآوری کرد که «مسئله نه تکنولوژی و نه هیچ شکل دیگری از تسلیحات و سیستم های حمایتی بلکه در این واقعیت نهفته است که نیروهای مسلح آمریکا بلحاظ فرهنگی به دنبال ارجحیت دادن راه حل های تکنولوژیکی به سایر دیدگاه ها بوده اند؛ درحالیکه دشمنان نامنظم مشکلاتی را تحمیل می کنند که برای رفع آنها تکنولوژی به ندرت یک مزیت واقعی شمرده می شود».(1) منتقدان دیگر از جمله جفری رکورد(Jeffrey Record) مدرس کالج نیروی هوایی آمریکا در مونتگمری با صراحت بیشتری خاطرنشان کردند که جنگ در عراق آخرین نشانگر محدودیت قدرت آمریکا بود. در عراق نیز مانند ویتنام، لبنان و سومالی، ایالات متحده محدودیت های فواید برتری نظامی متعارف را در برابر قوای نامنظم مصمم و آموزش دیده کشف کرد. او به درستی اشاره می کند که « فرهنگ استراتژیک و روش نبرد آمریکا با جنگ هایی که بلحاظ سیاسی آشفته هستند و همچنین بسیاری از عملیات های نظامی دیگر در جنگ ناسازگار است. عملیات های ضدشورش و پلیسی نیازمند شکیبایی، استقامت فردی، مهارت زبان های خارجی، درک سایر فرهنگ ها، دانش تاریخی، حداقل استفاده از زور و درگیری بین نهادی قوی و همکاری است.» (2)  این ویژگی ها را به سختی می توان از ارتش ایالات متحده که عادت به جنگیدن به روش دایناسورها دارد، انتظار داشت. مکس بوت (Max Boot) متخصص نئوامپریالیست مسائل نظامی در شورای روابط خارجی آمریکا در کتاب «ارتش های نامرئی: تاریخ حماسی جنگ چریکی از دوران باستان تا حاضر» به رغم اعتقاد به اینکه جنگجویان نامنظم با وجود میزان بالای موفقیت آنها پس از 1945، اغلب شکست خورده اند، ایالات متحده را به عدم درک ماهیت تاکتیک های جنگ نامتقارن متهم می کند.(3)

شایان توجه است که انتقادها نسبت به عملکرد ضعیف ارتش آمریکا در جنگ های فرسایشی و کم شدت - که جنگ های نامنظم رایج ترین نوع آنهاست- تاریخی طولانی تر از یک دهه گذشته دارد. این نقیصه که ایالات متحده از جنبه فرهنگی و همچنین از جنبه مدیریت نظامی همواره در جنگ های کوچک ناآماده ظاهر شده، به چندپارچگی استراتژیک قوای آمریکایی و رهبران سیاسی آن در جنگ کره و یک دهه بعد در ویتنام بازمی گردد. این جنگ ها نشان دادند که تا چه اندازه مدیریت نظامی در جنگ های طولانی که منافع حیاتی آمریکا را تهدید نمی کند، می تواند دشوار باشد. اندرو مک (Andrew Mack) در سال های پایانی جنگ ویتنام در مقاله مشهوری با عنوان «چرا ملت های بزرگ جنگ های کوچک را می بازند: سیاست ستیزهای نامتقارن» دو موضوع با اهمیت را به میان کشید. نخست آنکه شکاف قدرت نسبی میان بازیگر قوی تر و بازیگر ضعیف تر موجب می شود که بازیگر قوی تر انگیزه کمتری برای پیروزی داشته باشد اما در مقابل بازیگر ضعیف تر انگیزه بیشتری برای پیروزی در نبرد دارد زیرا در غیر اینصورت همه چیز را از دست خواهد داد. دوم؛ در ستیزهای نامتقارن، نهادهای اجتماعی و سیاسی بازیگر قوی تر هدف مهم تر در صحنه دیگری از نبردها هستند که بازیگران ضعیف تر می کوشند، با به چالش کشیدن آنها، اراده و خواست دشمن را برای ادامه جنگ، تحت شعاع هزینه های مالی و انسانی قرار دهند. (4)

سال ها بعد، ساموئل هانتینگتون در بررسی هایش پیرامون علت شکست های نظامی آمریکا در جنگ های کوچک پیشنهاد داد: «آمریکا جامعه ای بزرگ، چند ملیتی، حزب گرا، لیبرال دموکراتیک، فردگرا، مادی گرا و از تکنولوژی بسیار پیچیده است. استراتژی نظامی این کشور در واقع باید بر اساس این واقعیت ها پی ریزی شود. شیوه جنگ ما لزوماً شیوه زندگی ما را نشان می دهد. بزرگترین انتقادی که به استراتژی اخیر آمریکا وارد است این است که این استراتژی از اصول اولیه خود منحرف شده است».(5)

این پیشنهادها یکسره در منافات با مقتضیات آنچه مری کالدور(Mary Kaldor) از مدرسه اقتصاد دانشگاه لندن «جنگ جدید» می نامد، قرار دارند.همچنانکه کالدور در راه تمایز گذاشتن میان جنگ های قدیمی و جنگ های جدید به درستی اشاره می کند «در جنگ های قدیمی هدف تسخیر سرزمین توسط ابزارهای نظامی بود اما در جنگ های جدید هدف تسخیر یک محدوده سرزمینی توسط ابزارهای سیاسی و از طریق کنترل مردم است».(6) مزیت ایران در جنگ های نامنظمی که در کشورهایی همسایه جریان دارد، توانایی کنترل نسبی گروه های شبه نظامی با کمک حمایت های مالی و سیاسی است. کالدور امکان حمایت های دولتی از گروه های شبه نظامی و شورشگر را به کلی فراموش کرده و از این رو بیش از اندازه به ظهور «سیاست هویت» (Identity Politics) به جای «سیاست قدرت» (Power Politics) بها می دهد. این نقیصه موجب عدم درک مناسب او نسبت به تلاش کشورها برای تسلط بر جریان خروج انحصار خشونت از دستان دولت های حاکم شده است. اگر از برداشت اشتباه این دانشمند مبنی بر خاتمه سیاست های ایدئولوژیک و جایگزین شدن آنها با سیاست های هویتی نیز بگذریم، (نگاهی کوتاه به مبارزه اسلام گرایی ایدئولوژیک با ایدئولوژی لیبرال دموکراسی سکولار برای کشف این خطا کافی است) تشخیص او در رابطه با ظهور شکل تازه ای از جنگ های کم شدت کاملا درست است. با وجود اینکه اصول جنگ های نامنظم قدمتی به طول تاریخ جوامع بشری دارد اما تازه بودن این جنگ ها از جهت شیوع احتمال وقوع آنها در عصر ماست. این دگرگونی را می توان با ارائه سه استدلال پیگیری کرد: نخست آنکه در عصر ارتباطات مالی، تقویت قانونمندی ها در روابط بین ملت ها همچون حق حاکمیت و عدم مداخله و همچنین رشد نقش آفرینی دموکراسی و افکار عمومی در سیاستگذاری ها، نه تنها از اهمیت اشغال سایر سرزمین ها کاسته شده بلکه مفهوم پیروزی نظامی نیز مبهم تر شده است. دوم؛ به دلیل مرگبارتر شدن تکنولوژی های نظامی هزینه های جنگ در مقابل فواید آن رو به افزایش گذاشته است. اگر این دستاوردها به معنای منسوخ شدن جنگ میان قدرت های بزرگ نباشد دست کم به این معناست که انواع دیگری از جنگ ها مانند جنگ نیابتی، جنگ محدود، جنگ سایبری، تروریسم و سایر اشکال خشونت که هدف آن نه نابودی دشمن بلکه اقناع او برای اهداف سیاسی می باشد، با استقبال بیشتری مواجه خواهند شد. سوم؛ رونق تجارت بین المللی تسلیحات، همزمان با کاهش توانایی کنترل های مرزی در جابه جایی انسان و کالا در عصر تسهیل حمل و نقل و ارتباطات فرامرزی در عمل شکل گیری گروه های شبه نظامی با اهداف سیاسی را به ویژه در کشورهای درمانده (Failed States) آسان ساخته است. در این شرایط نه تنها مفهوم جنگ و خشونت تغییر می یابد بلکه اساساً در موازت آن، مفاهیم پیروزی و شکست و همچنین مرز جنگ و صلح نیز تیره و تار می گردد. سرعت و کیفیت انطباق با این محیط امنیتی جدید که همراه است با گسترش جنگ های محدود یا کم شدت، بطور مشخص یک مزیت نظامی محسوب می شود. در این محیط جدید، نه تنها مفهوم شکست و پیروزی بلکه تاکتیک ها و اهداف میدان های نبرد نیز لزوماً از راه درک نظامی حاصل نمی شود. مارتین وان کراولد (Martin van Creveld) یکی دیگر از نظریه پردازان جنگ های کم شدت، سال ها پیش یادآوری کرد که بنا به تجربه جنگ های محدود دوران خیزش جنبش های ضد استعماری در آسیا و آفریقا، اغلب پیروزی نظامی های در جنگ های محدود به بهای شکست سیاسی تمام می شود. (7) از دیدگاه نظامی، بدون آنکه بخواهیم ارزش توانایی و مهارت های نظامی در جنگ های نامنظم را نادیده بگیریم، اگر سلطه بر قلب ها و ذهن ها ابزار اصلی در این نوع جنگ های جدید باشد، بدون تردید قدرت نرم باید نقش به مراتب بیشتری را ایفا نماید. در دوران تک قطبی نظام جهانی نه تنها قدرت های درجه دوم که قادر به رویارویی مستقیم نظامی با ابرقدرت موجود نباشند از طریق سازمان های بین المللی، محدودیت های اقتصادی و یا سنگ اندازی بر سر راه یکجانبه گرایی ها «موازنه نرم» (Soft balancing) را پیشه خواهند کرد(8) بلکه  تمایل بیشتری به استفاده از «قدرت نرم» نیز در بین آنها مشاهده می شود؛ هرچند که برخی از آنها ممکن است در راه این مقصد، چندان کامیاب نباشند. ایران هم اکنون بطور موفقیت آمیزی از هر دو استراتژی بهره می برد. حمایت ایران از گروه های شبه نظامی و ضد اشغالگر که تهران را از رویارویی مستقیم نظامی با ایالات متحده در عراق، لبنان و افغانستان بی نیاز می کند، نشانگر کوشش ایران در راه برقراری موازنه نرم با رفتارهای سرکشانه ایالات متحده است. به همین ترتیب، ایران با جذب و متقاعد کردن افراد بیشتری به حقانیت و کارآمدی ایدئولوژی اسلام انقلابی، جبهه های نبرد ضدهژمونیک با ایالات متحده را گسترانده است. در این رابطه فلینت لورت (Flynt Leverett) مقام سابق وزارت خارجه آمریکا که به پیروی از دیدگاه های میانه روانه در برابر ایران شهرت دارد، می نویسد: «جمهوری اسلامی ایران نه از طریق پهپادها، تانک ها و حتی سانتریفیوژها بلکه از طریق روایت هایش و استفاده از بیداری سیاسی افکار عمومی برای تغییر طبیعیت سیاست قدرت در منطقه، اهداف خود را پیش می برد. توازن قدرت در خاورمیانه بیشتر و بیشتر عرصه موازنه نفوذ گشته است.»(9)

تا جایی که به نقش قدرت نرم در رقابت های منطقه ای ایران و ایالات متحده مربوط می شود، رقابت بر سر نفوذ با ایران بر کشورهایی مانند عراق و لبنان که فاقد دولت های قوی هستند، حامل تناقض اساسی برای ایالات متحده است. زیرا زبان ایدئولوژی ضدآمریکایی ایران مسیر هموارتری برای بسیج مردم آن کشورها علیه اشغال گران و قدرت های بزرگ مداخله جو را که عامل اصلی بدبختی ها دانسته می شوند، فراهم می آورد و مقابله آمریکا با گروه های شورشی این کشورها مستلزم طولانی تر شدن اشغال نظامی و بیشتر رنجاندن شهروندان این کشورهاست که در یک دور باطل گرد آمدن بر حول گروه های مقاومت را تسریع می سازد. نویسندگان گزارش جدید 67 صفحه ای موسسه آمریکن اینترپرایز با تکمیل کردن دیدگاه لورت در نتیجه گیری نهایی نتوانستند از بیان این مسئله صرف نظر کنند که رقابت ایران و ایالات متحده بر سر نفوذ نیست زیرا ایران حداقل در کشورهای لبنان و عراق برای تحمیل اراده سیاسی، دست بازتری دارد. (10)

با وجود اینکه جنگ های نامنظم در صحنه نبردهای نیابتی، مهمترین عرصه رویارویی ایران و ایالات متحده است اما این امکان که واشنگتن به دلیل ناکام گذاشتن برنامه های هسته ای تصمیم به حمله نظامی به تاسیسات هسته ای ایران بگیرد از سوی مقامات آمریکایی همواره تکرار شده است. تحلیل بن بست نظامی ایران و آمریکا نمی تواند بدون توجه به ناتوانی نظامی آمریکا در به راه انداختن جنگ مستقیم با ایران کامل باشد. ایران بر مبنای احتیاط همواره این احتمال را در نظر خواهد گرفت که ایالات متحده به منظور آسیب رساندن به توانایی های ایران در مدیریت گروه های شبه نظامی در منطقه و یا نابود کردن تاسیسات هسته ای قصد حمله مستقیم به سرزمین ایران را در سر بپروراند. آیا در یک حمله نظامی پیروزی نظامی قابل دستیابی است؟ و آیا پیروزی نظامی در یک جنگ احتمالی پیروزی سیاسی را نیز تضمین می کند؟ کسی در میان نخبگان سیاسی کاخ سفید و کنگره آمریکا از حمله تمام عیار به ایران به دلیل هزینه های مادی و غیرمادی هنگفت آن سخن نمی گوید. مدافعان حمله نظامی به ایران به منظور دستیابی به سه هدف زیر به جنگ محدود تاکید دارند 1) نابودی و یا تخریب تاسیسات هسته ای به هدف ممانعت از دست یافتن ایران به بمب اتم 2) تضعیف توانایی ایران در حمایت از گروه های شبه نظامی در فلسطین، لبنان و سایر کشورهایی که گروه های طرفدار ایران مشغول فعالیت هستند و 3) تغییر رژیم در شرایط مقتضی با دامن زدن به اختلافات داخلی و بمباران نقاط استراتژیک رهبری کشور. دست یافتن به پیروزی برای هدف نخست نه تنها کاملا مبهم و دور از دسترس می باشد بلکه با در نظر گرفتن پاسخ نظامی ایران و تلاش آمریکا برای جبران آن در عمل بعید به نظر می رسد که نبرد آغاز شده در سطح محدود باقی بماند. در سطح تاکتیکی حمله هوایی به تاسیسات فردو با بمب افکن های استیلث B-2A که مجهز به بمب سنگرشکن GBU-57 که قادر به حمل بیش از 13 هزار کیلوگرم مواد منفجره است، نمی تواند تاسیسات فوق را که در عمق 300 متری زیر زمین قرار دارد، به کلی نابود کند. سایر سایت های هسته ای مانند نظنر، تهران و راکتور آب سنگین اراک با وجود اینکه از ایمنی مشابهی برخوردار نبوده و آسیب پذیرتر هستند، به شدت توسط پدافند هوایی، سامانه های راداری و شنود الکترونیکی که در سرتاسر نقاط استراتژیک کشور مستتر شده اند، مراقب می شوند. نیروهای مسلح ایران برنامه های محرمانه ای برای حمله انتقام جویانه و اولویت بندی شده به منافع و پایگاه های آمریکایی را در اختیار دارند که بلافاصله با نخستین حمله نظامی به ایران بر مبنای «اصل غافلگیری» به اجرا گذاشته خواهند شد. از آنجایی که تاسیسات هسته ای ایران در مجاورت شهرهای پرجمعیت قرار دارند، هرگونه حمله نظامی به این تاسیسات با تلفات قابل توجه غیرنظامیان همراه خواهد بود. چنین فاجعه ای ایرانیان را به جبران مافات و انتقام گسترده متقاعد خواهد کرده و مهاجمان را در جامعه بین المللی به انزوا خواهد کشاند.

تفکیک اهداف دوم و سوم بلحاظ نظری ممکن اما در عمل پیوستگی قابل توجهی میان آن دو برقرار است.حمله محدود هوایی به ایران برای تضعیف توانایی های حمایتی ایران از جنگجویان شبه نظامی بی نتیجه تر از هدف قبلی است. چنین حمله ای به دلیل وسعت جغرافیایی ایران، تنوع و بزرگی نیروهای مسلح، مستلزم بمباران گسترده مراکز فرماندهی، شبکه های ارتباطی بین مرزی و حتی تسهیلات نظامی است. نابودی در این مقیاس هرگز نمی تواند با عبارت جنگ محدود توضیح داده شود و قاعدتاً می باید شامل سرنگونی نظام سیاسی و نابودی بخش شایان توجهی از جمعیت نیز باشد. هر گونه حمله نظامی برای اهداف دوم و سوم بدون تردید موجب برانگیختن خشم و حس نیرومند ناسیونالیزم ایرانی خواهد شد که در پیش گرفتن جنگ تمام عیار با آمریکا و متحدانش را تشویق می کند.

تحقیق جالب توجهی در بنیاد ویلسون که به امضای سی و دو نفر از محققانی وابسته دو حزب جمهوری خواه و دموکرات رسیده بر این اعتقاد است که برای رسیدن به این هدف ایالات متحده ناگزیر به استفاده از نیروی زمینی برای اشغال بخش هایی از ایران است که مطابق با برآورد آنها مستلزم تخصیص منابع و نیرویی معادل تمام قوایی است که آمریکا طی 10 سال گذشته مجموعاً در عراق و افغانستان بکار گرفته است.(11) به علاوه پس از بکارگیری چنین نیرویی عظیمی نیز احتمال دستیابی به اهداف بسیار ناچیز است زیرا ایران از توانایی بالایی برای انتقام گیری از طریق حمله نظامی به پایگاه های نظامی آمریکا و متحدان او در سرتاسر منطقه، حمله به ناوگان آمریکا توسط قایق های تندرو، موشک های ضد زیردریایی و سایر ادوات متناسب با جنگ نامتقارن برخوردار است. حمله به اسرائیل، انسداد تنگه هرمز، تخریب لوله های انتقال دهنده نفت، افزایش احساسات ضدآمریکایی، بحران جهانی انرژی، خروج ایران از پیمان منع گسترش تسلیحات هسته ای و تشویق سایر کشورها به دستیابی به اینگونه تسلیحات، بخشی از پیامدهای حمله نظامی به ایران است. تحت این شرایط مشخص نیست که پیروزی در عملیات نظامی چه معنایی می تواند داشته باشد. تعداد انگشت شماری در غرب همانند ماتیو کرونیگ (Matthew Kroenig) بر این باورند که هزینه های حمله نظامی به ایران کمتر از بازدارندگی ایران اتمی است. (12) در سوی مقابل، جفری کمپ (Geoffrey Kemp) و جان آلن گی (John Allen Gay) همصدا با اغلب ناظران در کتاب «جنگ با ایران؛ پیامدهای سیاسی، نظامی و اقتصادی» با بررسی جامعی از برآوردها هزینه ها و منافع جنگ احتمالی با ایران به دولت ایالات متحده هشدار می دهند که چنین جنگی هزینه هایی غیرقابل کنترل برای آمریکا و غرب در پی خواهد داشت.(13)

بن بست نظامی ایران

 تابدین جا از عدم تناسب استراتژی نظامی آمریکا برای مهار نفوذ ایران سخن گفتیم. عدم تناسب استراتژی نظامی ایران برای بیرون راندن آمریکا از خلیج فارس وجه دیگر بن بست نظامی ایران و ایالات متحده را آشکار می کند. در وهله اول باید توجه داشته باشیم که ناتوانی آمریکا در اداره جنگ ناهمتراز خبر خوبی برای ایران در راستای رسیدن به هدف اصلی نیست زیرا امکان ندارد که ایران بتواند با کمک جنگجویان شبه نظامی، قایق های تندور و موشک های میان برد ایالات متحده ی مجهز به سلاح هسته ای را به خروج از خلیج فارس متقاعد سازد. در بهترین حالت ابزارهای جنگ نامتقارن تنها برای ایجاد دردسر نظامی برای آمریکا و متوقف کردن پیشرفت های آن در جنگ های غیرمستقیم بسنده می کنند. ایران برای بیرون راندن آمریکا از خلیج فارس و تثبیت هژمونی منطقه ای خود به توانایی انهدام کامل و یا تهدید موثر به انهدام کامل قوای آمریکا در منطقه و همچنین توانایی مقابله با پیامدهای بعدی آن نیاز دارد. به علاوه، تعقیب سیاست حمایت از گروه های شبه نظامی ضد آمریکایی برتری ویژه و تکیه گاه مناسبی برای سیاست های نظامی ایران در خاورمیانه نمی تواند باشد. زیرا اولاً توانایی ایجاد و حمایت از شبه نظامیان منحصر به ایران نیست؛ همانطور که تشکیل شبه گروه هایی مانند داعش و جبهه النصره در سوریه و یا جیش العدل و جندالله در مناطق مرزی ایران و پاکستان نشان داد، تشکیل گروه های ضد ایرانی که قادر به تهدید کردن منافع ایران در منطقه هستند نیز به همان سهولت امکان پذیر است. دوم رمز پیروزی سیاسی در جنگ های نامنظم با عزم و اراده سیاسی رقیب درهم می شکند. اگر رهبران ایالات متحده با ترفند سانسور تبلیغاتی و تصویر سازی های جعلی، هزینه های جنگ های طولانی مدت را مخفی نگه دارند و یا به هر نحو دیگری، عموم رای دهندگان را به در خطر افتادن منافع حیاتی آمریکا به منظور تخصیص نیروها و هزینه های بیشتر در جنگ های نامنظم مجاب کنند، از آن پس، جنگ های فرسایشی مزیت جنگجویان نامنظم شمرده نخواهد شد.

نکته دیگر عبارت است از محدودیت های قدرت نرم ایران که همانطورکه پیشتر گفته شد، عامل تاثیرگذاری در جلب و همراه ساختن افکار عمومی در کشورهایی بوده که در حال نبرد با اشغال گران هستند. جهان عرب دو تصویر متفاوت از ایران را در مقابل خود می بیند که بر حسب دوره های زمانی هر بار یکی از این تصاویر برجستگی می یابد. در تصویر اول، جمهوری اسلامی ایران کشوری است که از حقوق ستمدیدگان و مظلومان در برابر اشغال گران دفاع کرده و مردم فلسطین را در برابر زورگویی اسرائیل امداد می رساند. در این تصویر ایران نماد بازخیزی اسلام سیاسی و احیای هویت اسلامی در مواجهه با سبک زندگی و کشورداری سکولار غربی محسوب می شود. در تصویر دوم، ایران کشوری غیرعرب و شیعه مذهب همراه با سنت دیرینه گسترش طلبی و آمال امپراتوری و نیز غرور تمدنی چندین هزار ساله است که با نفوذ در  ممالک عربی می کوشد دامنه نفوذ خود را به زیان استقلال و امنیت ملی جوامع عرب زبان و سنی مذهب ژرفا دهد. بر اساس شواهدی در سال های اخیر محبوبیت ایران در میان ملت های عرب رو به کاستی گذارده است. در سال 2006 میزان محبوبیت ایران در کشورهای عربی از 70 تا 90 درصد متفاوت بود این ارقام در سال 2011 و همزمان با آغاز بیداری سیاسی اعراب به 10 تا 40 درصد سقوط کرد. در برخی از کشورها مانند عربستان سعودی محبوبیت ایران از 85 درصد به 15 درصد رسید و بالطبع، اکثریت کشورهای مصر، اردن، مراکش، لبنان و عربستان سعودی بر این باورند که ایران نقش غیرسازنده در عراق ایفا می کند. بر اساس نظرسنجی «خدمات تحقیقاتی زاگبی» تنها 4 درصد از پرسش شوندگان سعودی با این عبارت که «ایران در صلح و ثبات جهان عرب مشارکت می کند» موافقتند. این رقم برای مراکش 16، مصر 32، اردن 22 و امارات 12 درصد است. خوشبختانه جایگاه ایالات متحده در این نظرسنجی ها از ایران هم پایین تر است. اما از آنجایی که استراتژی نظامی ایران به جنگ های نامنظم و سازمان دهی شبه نظامیان بومی تکیه دارد، افت قدرت نرم ایران می تواند به استراتژی نظامی آسیب جدی تری وارد آورد. ادامه موفقیت های ایران در آینده تا حدی وابسته به این است که چگونه ایران بتواند ارزش های خود را بیرون از دایره تشیع و تضاد عقیدتی با جوامع سنی مذهب معرفی کند.

گذشته از این، قدرت دفاعی متعارف ایران نیز با مشکلات فراوانی دست به گریبان است. با وجود اینکه هراس آمریکا از توان تلافی ایران بواسطه گروه های شبه نظامی وابسته به ایران در سرتاسر آسیای غربی و احتمالا توانایی های موشکی ایران که می تواند پایگاه های ایالات متحده را در خلیج فارس هدف قرار دهد تا کنون به منظور بازداشتن آمریکا از جنگ با ایران موثر بوده اما همچنان ایران فاقد قدرت بازدارندگی اطمینان بخش است. زیرا در صورتی که تصمیم گیرندگان آمریکایی تحت شرایط متفاوتی نتیجه بگیرند که قادر به مهار ضربات تلافی جویانه ایران خواهند بود، اثر ذخایر موشکی ایران و یا گروه های شبه نظامی وابسته به ما برای حفظ بازدارندگی خنثی خواهد شد. مشکل دیگر عبارت است از محدوده عملکرد استراتژی نامتقارن به دفاع از مجاورت سرزمینی. به گفته دیگر، استراتژی جنگ نامتقارن عمدتاً یک استراتژی دفاعی است نه تهاجمی که تنها در خانه و یا همسایگی آن امکان پذیر است. یک دلیل ساده آن این است که عملیات های نظامی دور از خانه به لجستیک مطمئن و بادوام نیاز دارد و مهمترین ویژگی جنگ های نامنظم وابسته نبودن جنگجویان به لجستیک و خطوط ارتباط عملیاتی است.

 ایران در حال حاضر نمی تواند ایالات متحده را در خاک خود با تجهیزات نظامی متعارف هدف قرار دهد؛ مگر به یاری بمب گذاری ها و عملیات تروریستی  که به عنوان یکی از اشکال جنگ نامتقارن در ادبیات نظامی دهه های گذشته به رسمیت شناخته می شود. در صورتی که این گزینه هنوز در نظر برخی افراد معتبر باشد باید یاداوری کنیم که استفاده از این روش حتی در یک جنگ تمام عیار، برای کشور مهاجم در حکم افتادن در یک قفس اخلاقی و باختن جنگ پیش از خاتمه آن است. به ندرت حتی دشمنان ایالات متحده می توانند حمله موفقیت آمیز القاعده به برج های دوقلو در 11 سپتامبر را نوعی موفقیت نظامی به شمار آورند و یا اگر با کنار گذاشتن انتقام گسترده از القاعده تا کشته شدن اسامه بن لادن به عنوان یکی از تبعات آن حمله تروریستی، بطور ضمنی اعتراف به چنین موفقیتی میسر باشد، هیچیک از کشورهایی که انتظار دارند با پذیرفتن هنجارهای جامعه بین المللی به منزله یک کشور مبادی آداب شناخته شود، بلحاظ اخلاقی جسارت قرار گرفتن در کنار آرمان های القاعده را نخواهند داشت.

حتی اگر ایران قادر به تهیه موشک های بالستیک قاره پیما نیز باشد، حمله به خاک آمریکا موانع دیگری برای اعتبار یافتن بازدارندگی پیش روی خواهد داشت که مهمترین آنها عبارت است از بی اعتباری تهدیدات. شدت و کیفیت ضربه ای که بتواند بازدارندگی را ایجاد کند به سه عامل بستگی دارد: 1- عالی ترین سطح قدرت تخریب تسلیحات 2- توانایی طرف مقابل برای مهار ضربه اول 3- توانایی طرف مقابل برای وارد آوردن ضربه دوم یا تلافی جویی.     

تسلیحات اتمی یا هیدروژنی مخرب ترین تسلیحات شناخته شده تا امروز هستند که قادرند موجودیت یک کشور را تا سرحد نابودی کامل تهدید کنند. بنابراین حمله با موشک های بالستیک غیراتمی به یک کشور دارنده تسلیحات هسته ای، ( به فرض آنکه چنین اقدامی عاقلانه باشد) یک حمله مرگبار محسوب نمی شود.بعلاوه همان موشک های بالستیک نیز باید بتوانند از دام سیستم های رهگیری و پدافند موشکی رهایی یافته و به هدف اصابت کنند و مهمتر اینکه کشور مهاجم باید بتواند از خود در برابر ضد حمله غافلگیرکننده و احتمالا اتمی طرف مقابل دفاع کند.این انتقادات را می توانیم به جزییات بیشتری مانند نقایص تکنولوژیک ایران در زمینه ایمنی، تنوع و دامنه تحرک پذیری سکوهای پرتاب موشک در فضا، دریا و زمین نیز تسری دهیم اما ادامه این انتقادها با وجود نارسایی ها در ملزومات اولیه بازدارندگی کاملا بی فایده است. به هر حال، در هر سه این مراحل، ایران در پایین دست قرار دارد و به همه این دلایل قدرت بازدارندگی ایران کاملا مشروط است. تا زمانی که بتوانیم از رویارویی مستقیم و تمام عیار با ایالات متحده که راه را برای استفاده از تسلیحات هسته ای علیه ایران باز می کند، پرهیز کنیم، احتمالا تا مدت های مدید بر جهت دهی موضوعات نظامی منطقه اشراف خواهیم داشت. مگر آنکه ایران راه برخوردار شدن از بمب اتم را بر خود نبندد. تا آن زمان و تا هنگامی که آرایش ژئوپولیتیکی چشم اندازی برای موفقیت استفاده از نیروی نظامی علیه ایران در اختیار نگذارد، بن بست موجود حداقل از این جهت که امکان شکست خوردن ایران را فراهم نمی کند بلحاظ نظامی به سود ایران خواهد بود؛ هرچند که به لحاظ سیاسی دو کشور ایران و آمریکا فرصت های کم نظیری برای ساختن دنیایی جدید و امن تر را از دست خواهند داد. 

پژوهشگر مسائل آمریکا در دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه

 

منابع:

1- Gray, S. Colin(2006) , Irregular Enemies and The Essence of Strategy:

Can The American Way of War Adapt?,  http://www.StrategicStudiesInstitute.army.mil

2- Record, Jeffrey,(2006), The American Way of War :Cultural Barriers to Successful Counterinsurgency, http://www.cato.org/publications/policy-analysis/american-way-war-cultural-barriers-successful-counterinsurgency

3- Boot, Max,(2013), Invisible Armies: An Epic History of Guerrilla Warfare from Ancient Times to the Present, Liveright Press.

4- Mack, Andrew, (1975), Why Big Nations Lose Small Wars: The Politics of Asymmetric Conflict, World Politics, Vol 27, pp: 175-200

5- هانتینگتون، ساموئل (1382)، استراتژی نظامی آمریکا،ترجمه جمشید سرمستانی، تهران: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، دانشکده فرماندهی و ستاد، دوره عالی جنگ ص 17.

6 - Kaldor, Mary (2013) In defence of new wars Stability: international journal of security and development, 2 (1). ISSN 2165-2627

7-  Van Creveld, Martin, (2009), Transformation of War, Simon and Schuster press.pp:33-63

8- Pape, Robert(2005), Soft Balancing against the United States, International Security, volume 30, issue 1, pp: 7-45

9- Leverett, Flynt(Nov.2013), The Iranian Nuclear Issue, the End of the American Century, and the Future of International Order, Penn State Journal of Law and International Affairs, 2, no. 2 p:255

10- Pletka, Danielle and Frederick W. Kagan,(2013) America vs. Iran: The Competition for the

Future of the Middle East, American Enterprise Institute,pp:39-40 available in : http://www.aei.org/papers/foreign-and-defense-policy/regional/middle-east-and-north-africa/america-vs-iran-the-competition-for-the-future-of-the-middle-east/

11- Weighing the Benefits and Costs of Military Action Against Iran ( September 2012) ,Full report available in : http://www.wilsoncenter.org/event/weighing-the-benefits-and-costs-military-action-against-iran

12- Kroenig, Matthew (2014), A Time to Attack: The Looming Iranian Nuclear Threat. New York: Palgrave Macmillan.

13- Kemp, Geoffrey and John Allen Gay (2013), War with Iran: Political, Military and Economic Consequences, Rowman & Littlefield.

4949

نظر شما چیست؟

اولین نفری باشید که نظر خود را در مورد این مطلب بیان می کند.