• ۷بازدید

چگونه ایران و آمریکا می توانند به یکدیگر کمک کنند؟

مذاکرات هسته ایران با 5 بعلاوه 1,ایران و آمریکا

دیاکو حسینی

از دید غرب توافق هسته ای با ایران گام مهمی برای دور نگاه داشتن ایران از دستیابی به ساخت تسلیحات هسته ای بود و از دید اغلب ایرانیان این توافق افقی روشن برای لغو کلیه تحریم های بین المللی، احیای اقتصادی و به رسمیت شناختن حقوق هسته ای ایران را ترسیم می کند. اما نتایج ژئوپولیتیکی توافق نهایی ایران و غرب پیرامون فعالیت های هسته ای ایران برای دو کشور بسیار جالب تر از این اهداف کوتاه مدت خواهد بود. 

اگر ایران و ایالات متحده بتوانند در سایه دیپلماسی هسته ای راهی به تجدید مناسبات میان خود بیابند، ایران بتدریج خواهد توانست هژمونی منطقه ای خود را که دهه ها در جستجوی آن بوده برقرار کند و ایالات متحده ضمن آسودگی خاطر از ظهور یک قدرت چالشگر در خلیج فارس می تواند انرژی سیاسی بیشتری برای اولویت های درجه اول خود در آسیای شرقی تخصیص دهد؛ جایی که مطابق با براورد بسیاری از ناظران چالش قرن 21 آمریکا یعنی ظهور چین را نمایندگی می کند.


بعد از اعلام استراتژی چرخش به آسیا (Pivot To Asia) در سال 2010 از سوی باراک اوباما، وزیر خارجه اش هیلاری کلینتون اهمیت این چرخش را در 11 اکتبر 2011 در مجله سیاست خارجی اینگونه توضیح داد: «در دهه گذشته سیاست خارجی ما از مواجهه با صلح دوران پس از جنگ سرد به تقسیم تعهدات میان عراق و افغانستان منتقل شده است. همزمان با خاتمه این جنگ ها ما نیاز به تلاش برای چرخش به سوی واقعیت های جدید جهانی داریم ... در 10 سال آینده ما نیاز داریم که در خصوص مکان هایی که زمان و انرژی سرمایه گذاری می کنیم، زیرکانه و نظاممند عمل کنیم تا به این ترتیب خود را در بهترین شرایط برای دفاع از منافع مان قرار دهیم و ارزش هایمان را پیش ببریم. یکی از مهمترین رسالت های کشورداری آمریکایی در دهه آینده افزایش سرمایه گذاری دیپلماتیک، اقتصادی، استراتژیک و غیره در منطقه آسیا- پاسیفیک خواهد بود».
اما همه چیز برخلاف جریان معقول در سیاست خارجی آمریکا حرکت می کند. آمریکا با درگیر شدن در دو جنگ عراق و افغانستان و منازعاتی با کیفیتی متفاوت در لیبی و سوریه و در امتداد همه اینها سرگرم شدن با فعالیت های هسته ای ایران، انرژی دیپلماسی و نظامی خود را بر آسیای غربی و مدیترانه متمرکز کرده است.


پس از حمله 11 سپتامبر استراتژی آمریکا در خاورمیانه بر سه اساس بازبینی شد: 1- مبارزه با تروریسم 2- حمایت از اسرائیل و متحدانش در برابر کشورهای به اصطلاح یاغی و 3- تضمین جریان نفت از خلیج فارس. در این راه آمریکا در یک دهه گذشته بیش از دو میلیون آمریکایی را به نحوی در اجرای این استراتژی درگیر کرد. 6 هزار آمریکایی جان خود را از دست دادند؛ بیش از 40 هزار نفر مجروح شدند و 5/1 تریلیون دلار به همراه انرژی و زمان بی پایانی برای پیگیری این استراتژی هزینه شد. در نهایت نه تنها بعد از سرنگونی حکومت طالبان، افغانستان آرام نگرفت بلکه اکنون پس از گذشت بیش از 12 سال از اشغال افغانستان، طالبان همچنان مهمترین بازیگر سیاسی در این کشور و دستاوردهای آمریکا و نیروهای ائتلاف محدود به کنترل فروپاشی افغانستان مانده است. به همین ترتیب سرنگونی صدام حسین فضای حیاتی بزرگتری به ایران بخشید و بازخیزی نیروی شیعه در عراق همزمان با افزایش واهمه پادشاهی های سنتی در منطقه، این کشور را به صحنه جنگ مذاهب و نبردهای نیابتی تبدیل کرده است. صحنه ای که واشنگتن در آن بیشتر شبیه یک نظاره کننده است تا یک بازیگر. ژئوپولیتیک واقعی خاورمیانه جدید را دگرگونی های بهار عرب تغییر داد و نه مداخله جویی ارتش آمریکا. تحت تاثیر این تحولات نسبت اخبار بدی که به واشنگتن می رسد بسیار بیشتر از اخبار خوب است. مداخله ناتو در لیبی، سرنگونی معمر قذافی را تضمین کرد اما بلافاصله لیبی به یک کشور درمانده تبدیل شد که ترکیبی از اسلام گریان، باقی مانده های نظام سیاسی پیشین همراه با سایه ای از جنگ قبیله ای آن را تهدید می کند. در مصر آمریکا بطرز هوشمندانه ای از حسنی مبارک خواست تا قدرت را واگذار کند اما اخوان المسلمین که مدعی تازه ای از ارائه مدل اسلام سیاسی برای اداره مصر بود، بالقوه نمی توانست متحد ایالات متحده باشد. مصر بعد از کودتای ارتش علیه دولت محمد مرسی، بن بست دیگری را برای آمریکا رقم زد.


واشنگتن که پیشتر از کودتاگران حمایت کرده بود، در برابر دو سناریو قرار دارد: پشتیبانی از ادامه سیاست حذف اخوان المسلمین توسط ارتش که بدون تردید به هرنتیجه ای که ختم شود، به دموکراسی لیبرال منتج نخواهد شد و دوم، بازگشت اسلام گرایان به قدرت که در آنصورت آمریکا گزینه های کمتری برای حمایت از متحدانش به ویژه عربستان سعودی و اسرائیل خواهد داشت. به همان ترتیب، بیداری سیاسی در یمن عبدالله صالح متحد سنتی آمریکا را به کناره گیری وادار کرد اما هم اکنون با فراگیر شدن امواج اسلامی در سرتاسر منطقه، سلفیون یمن امکانات بیشتری برای بسیج، سازمان دهی و ارتباطات فرامرزی یافته اند.
در سوریه واشنگتن در وضعیت وخیم تری گرفتار است. تسلیح مخالفان بشار اسد به شکل گیری جبهه النصره با حمایت مالی عربستان سعودی و قطر و پیوند های عمیق با القاعده کمک کرد. حتی اگر شورشیان موفق به سرنگونی بشار اسد شوند احتمال آنکه هر کسی بتواند از افتادن سوریه در تله القاعده جلوگیری کند بسیار اندک است.اگرچه خاورمیانه نخستین مکانی نیست که ایالات متحده به اصول اخلاقی خود خیانت کرده اما مهمترین آنهاست. زیرا با تمرکز یافتن واشنگتن بر این منطقه، اعتبار ارزش های آمریکا در این مکان بیش از سایر مناطق سنجیده می شود.
رسوایی سربازان آمریکایی به دلیل رفتار غیرانسانی با مردم افغانستان و عراق، استفاده از هواپیماهای بدون سرنشین برای شکار کردن شبه نظامیان طالبان که بعضاً به کشته شدن غیرنظامیان بی گناه انجامیده است امروز با استاندارد دوگانه آمریکا در حمایت از آزادی های مدنی و حق تعیین سرنوشت در بحرین، عربستان سعودی، غزه و سایر بخش های سرزمین های اشغالی تکمیل می شود.
تحت شرایطی که ایالات متحده کار چندانی برای مقابله با مشکلاتش نمی تواند انجام دهد سیر امور، اقتضای درگیری بیشتر آمریکا در خاورمیانه را دارد. نیاز آمریکا به نفت وارداتی از خلیج فارس در حال افزایش است. مطابق با آمار وزارت انرژی آمریکا، در سال 2012 این کشور بیشتر از 783 میلیون بشکه نفت از این منطقه وارد کرده که بالاترین میزان پس از سال 2008 است. طبق پیش بینی آژانس انرژی بین المللی واردات نفت آمریکا از خاورمیانه تا سال 2035 به 100 هزار بشکه در روز خواهد رسید در مقایسه با یک ملیون و 900 هزار بشکه در سال 2011.


با در نظر گرفتن طراحی های آمریکا برای تنوع دادن به منابع انرژی و همینطور کشف منابع جدید نفتی در دریای شمال در موازات با افزایش تولیدات نفتی ایالات متحده امکان رسیدن به آن مرحله وجود دارد. اما توجه به این موضوعات ضروری است که اولاً زمان زیادی برای تحقق این پیش بینی ها باقی مانده و در ثانی در شرایطی که وابستگی چین به نفت خاورمیانه در حال افزایش است، برای ایالات متحده بسیار مهم است که بتواند برای رقابت با چین بر منابع و کریدورهای انرژی تسلط داشته باشد.
دموگرافی جوامع عرب در آسیای غربی، خلیج فارس و شمال آفریقا مسئله بغرنج دیگری است که در بلند مدت منافع آمریکا را تهدید می کند. افزایش جمعیت در آسیای جنوبی و خاورمیانه که احتمالا با افزایش فقر، بیماری و ناآرامی های سیاسی نیز همراه است،نقش آفرینی ایالات متحده را بواسطه هرج و مرج های ناشی از بنیادگرایی و دولت های درمانده از اداره امور که اغلب در زمره متحدان ایالات متحده هستند، محدود خواهد کرد. جمعیت اعراب تا سال 2050 به دو برابر خواهد رسید و در برخی کشورهای کمترباثبات و فقیر مانند فلسطین،سومالی و یمن به سه برابر افزایش خواهد یافت. درگیری های قومی، افزایش فقر و بزهکاری های اجتماعی همچنین کمبود منابع و کشمکش های مرزی مهمترین نتیجه این تغییرات دموگرافیک هستند. بلحاظ سیاسی جوامعی با رشد انفجاری جمعیت احتمال بیشتری دارد که بازتولید کننده دولت های اقتدارگرا باشند. بدیهی است که چنین تغییرات جمعیتی و آشوب های بالقوه تنها به کمک حکومت قوی و نه لزوماً دموکراتیک قابل مهار هستند.از آنجایی که جوامع توسعه یافته نمی خواهند شاهد بی نظمی های افسارگیخته باشند رهبران اقتدارگرایی که بتوانند از نظم و ثبات سیاسی حمایت کنند به رهبران دموکراتیک ترجیح داده خواهند شد. همچنین افزایش بیکاری، فقر و از هم گسیختگی اجتماعی فرصت مناسبی برای القاعده و اسلام گرایان جهادی است تا با سربازگیری از میان این لشگر جوانان سرخورده ،انتقام گیری از غرب را به عنوان مقصر اصلی در حمایت از حکومت های غیرمردمی و حتی مهمتر از این تحمیل امپریالیزم مدرن بر جهان اسلام تشویق کنند. دردسرهای آمریکا به این موارد محدود نمی شود. وارد شدن هرچه بیشتر افکار عمومی به حوزه سیاسی که همزمان است با گسترش بی رویه تکنولوژی ارتباطات، قدرت نرم آمریکا را بطرز چشمگیری تقلیل داده است. نه تنها مردم با پی بردن به اقدامات و نیات غیراخلاقی آمریکا از سربازان و ارزش های آمریکایی در جوامع شان کمتر از گذشته استقبال خواهند کرد بلکه ممکن است متحدان آمریکا در پاسخگویی به مردم مجبور شوند به دنبال روش های جدیدتر و متعادل تری برای همکاری با واشنگتن بگردند تا بدین وسیله از ظهور جنبش های اعتراضی خشونت آمیز و یا دموکراتیک که سیاست های دولت های حاکم را تهدید می کند، جلوگیری کنند. هرچه آمریکا در سیاست خارجی کمتر موفق باشد تمایل بیشتری برای روی گردانی از همکاری بی قید و شرط با آن بوجود خواهد آمد.


سرایت نارضایتی ها از عملکرد آمریکا به زمینه همکاری های نظامی با کشورهای منطقه، عواقب جدی برای کارکرد سیاست منطقه ای آمریکا خواهد داشت. برای مثال، پس از سرنگونی قربان بیگ باقی اف رئیس جمهور سابق قرقیزستان، مخالفان انتقادهایی را به استقرار پایگاه نظامی آمریکا در مناس آغاز کردند که مسیر اصلی ترانزیت نیروها و تجهیزات آمریکایی از آسیای مرکزی به افغانستان بود. واشنگتن به دلیل استقرار پایگاه دیگری در جیبوتی که وظیفه نظارت بر آفریقا را بر عهده دارد حاضر شده تا نسبت به سرکوب سیاسی مخالفان اسماعیل عمر جلیه رئیس جمهور جیبوتی از 1999 تا کنون چشم ببندد. این پایگاه ها و همچنین مراکز نظامی دیگر در کویت، قطر، امارات متحده عربی و بحرین در برابر دگرگونی های سیاسی بسیار آسیب پذیرند و احتمالا اهدافی در دسترس برای اسلام گرایان جهادی که قصد ضربه زدن به منافع آمریکا در منطقه را دارند.


فرصتی مشترک برای ایران و آمریکا
با این توجه که در سی سال گذشته ایران بهانه اصلی آمریکا برای گستراندن حوزه نفوذ خود از خاورمیانه تا خلیج فارس بوده اما در واقع ایران نه ریشه همه این مشکلات است و نه راه حل همه آنها. همکاری استراتژیک تهران و واشنگتن تنها می تواند مقداری از حجم مشکلات امروز را بکاهد اما همان مقدار برای بازگرداندن ثبات و آرامش برای منطقه و حداقل منافع ایران و آمریکا بسیار مفید است.از دید منافع ایران،بستر سازی برای خروج تدریجی آمریکا از منطقه در میان مدت، شماری از کشورهای همسایه را به سوی همکاری با ایران سوق خواهد داد. زیرا با ناامیدی از اینکه آمریکا علیه ایران اقدام نظامی انجام دهد، کشورهای کوچکتر ترجیح خواهند داد با گسترش روابط دوستانه با ایران، خطر یک کشور قدرتمند و ناراضی در همسایگی خود را مهار کنند. البته حتی اگر ایالات متحده تصمیم به کاهش درگیری استراتژیک در خاورمیانه بگیرد احتمالا نقش یک موازنه گر ساحلی (Offshore Balancer) را برعهده خواهد گرفت و مداخله آمریکا مشروط به برهم خوردن موازنه قوا می گردد. اما یک موازنه گر ساحلی برخلاف یک کشور عمیقاً مداخله جو نمی تواند انگیزه کافی برای کشورهای ضعیف تر را فراهم کند تا دست به ریسک در برابر همسایه قدرتمند خود بزنند. در شرایطی که آمریکا از مداخله مستقیم و دائمی در خاورمیانه دوری کند و در مقابل ایران اطمینان آمریکا را در این باره که یک قدرت تجدید نظر تهاجمی علیه منافع حیاتی ایالات متحده نیست، جلب کند، موانع ایران برای کسب برتری به حداقل خواهد رسید. همه رقبای منطقه ای ایران بسیار ضعیف تر هستند. در راس همه آنها، عربستان سعودی با بیش از 56 میلیارد دلار بودجه نظامی و جایگاه هفتم در رتبه بندی جهانی، در برابر ایران از ضعف نیروی انسانی، زیرساخت های اقتصادی و نظامی رنج می برد. اسرائیل به رغم داشتن تسلیحات هسته ای، فاقد ارتش بزرگ و کارآمد در برابر بازوهای متنوع نظامی ایران است. تولید ناخالص داخلی ایران سه برابر اسرائیل و مجموع نیروی نظامی فعال و ذخیره اسرائیل یک سوم ایران است. هرچند بلحاظ آموزش های کیفی نیروی نظامی اسرائیل بسیار پیشرفته است اما مهارت ایران در جنگ نامتقارن براحتی می تواند اسرائیل را فلج کند؛ همانطور که تا کنون چنین کرده است. آمریکا تنها کشوری است که با برخورداری از ارتش و اقتصاد تنومند ، رقیب جدی برای ایران شمرده می شود. ایران برای دست یافتن به هزمون منطقه ای سه راه بیشتر پیش روی خود ندارد. اول آنکه مانند بسیاری از نمونه های تاریخی، تن به یک جنگ تمام عیار با آمریکا بدهد. حتی اگر ایران به قدرت نظامی بزرگتر از امروز تبدیل شود، چنین جنگی فارغ از نتیجه نهایی، بدون آسیب های مرگبار برای ایران نخواهد بود.دومین راه، تحمل آمریکا تا زمانی که واشنگتن داوطلبانه تصمیم به خروج از منطقه بگیرد.مشکل اینجاست که با وجود نزول تدریجی قدرت و نفوذ آمریکا، تا آینده قابل پیش بینی آنقدر قدرتمند باقی خواهد ماند که بتواند حضور نظامی خود را در منطقه حفظ کند. بعلاوه، طی این مدت ایران باید خطرات ناشی از برخوردهای پیش بینی نشده و ماجراجویی های منطقه ای را به جان بخرد.

سومین راه این است که ایران بتواند آمریکا را متقاعد کند که نه تنها برای نظام جهانی خطرناک نیست بلکه آماده پذیرفتن مسئولیت های منطقه ای که تاکنون برعهده ایالات متحده بوده نیز هست. در قلمرو تئوری، در صورت ادامه حضور نظامی و بلندمدت آمریکا در خلیج فارس، ایران ناگزیر برای برتری در منطقه و دست یافتن به حداکثر امنیت باید در فکر تصاحب تسلیحات هسته ای باشد در غیر اینصورت با وجود تمام مهارت ها در کنترل صحنه نبردهای نامتقارن در برابر یک حمله اتمی آسیب پذیر خواهد بود. اما اگر ایالات متحده به هر دلیلی به خروج از منطقه متقاعد شود و اداره این منطقه را به ساکنان آن بسپارد، برای ایران کسب هژمونی بدون تسلیحات هسته ای امکان پذیر است؛ حداقل تا زمانی که کشورهای همتراز به سوی تولید یا خرید بمب هسته ای حرکت نکنند. اما متاسفانه در مرحله عمل، موضوعات کمی پیچیده ترند. تسلیحات هسته ای در اسرائیل و پاکستان که با بی ثباتی سیاسی و ایدئولوژی های ویرانگر ترکیب شده است تهدیدی جدی را متوجه امنیت جهانی می کند.

برای یک شروع فوری و بدون اتلاف وقت بین ایران و امریکا، سه ملاحظه ساده را باید در نظر گرفت: اول؛ هرچه مفروضات دو کشور از نتیجه بازی حاصل جمع صفر دور شود، منافع مشترک جایگاه مهمتری در دیپلماسی دوجانبه خواهد یافت. دوم؛ برای دست بردن به همکاری های استراتژیک لازم نیست که لزوماً روابط دوستانه ای میان این دو برقرار باشد و سوم بدون آنکه دو طرف تا اعتمادسازی کامل در مناسبات شان و یا جلب رضایت مخالفان داخلی و یا سایر بازیگران بین المللی برای نزدیکی ایران و آمریکا صبر کنند، می توانند منافع مشترک را پیگیری کنند؛ اگرچه شاید مجبور شوند، بخش مهمی از این وظیفه را در فضای دیپلماسی مخفی دنبال کنند. گشایش در بن بست دیپلماسی هسته ای، راه را برای شرط اول هموار می کند. دو کشور در کنفرانس ژنو 2 در ژانویه باید تلاش ها برای یافتن راه حلی جامع در سوریه را به همان نحو تکرار کنند. همزمان مذاکراتی درباره آینده سرزمین های اشغالی،ثبات در افغانستان، مبارزه مشترک با تروریزم و بنیادگرایی سلفی، خلع سلاح هسته ای خاورمیانه و همچنین آینده بحرین و روند دموکراتیزاسیون در منطقه موضوعاتی است که باید در دستور کار مذاکرات قرار بگیرد. بدون تردید این راهی طولانی و بی نهایت دشوار است اما در صورتی که اراده کافی برای پیمودن آن وجود داشته باشد، دو کشور سریع ترین راه را برای رسیدن به مقاصد ضروری ایران و آمریکا در قرن حاضر برگزیده اند. 

4949

وبگردی