فرخى مردى عرشت دوست و عيش طلب بوده و به خوشگذرانى علاقه داشته و جز بر وسايل شادى کمتر به چيز ديگر همت گماشته و با کمال صراحت ميل و رغبت درونى خود را به لذائذ مادى ظاهر کرده و همه کس را با خود همراه و همکار مى‌انگاشته است با همهٔ اينها از حمايت دين و خلاقيت عرب خوددارى نکرده به بى‌دينان و قرمطيان و هر که مخالف مذهب و دين باشد بد گفته و به غارت و قتل ايشان تحريص مى‌کند.


او داراى فکر ساده و طبع دهقانى بوده و با اينکه در آخر صاحب جاه و مقام بلند گرديده و خواسته‌اى در خور آن به‌دست آورده و از محتشمان عصر خود شده، باز هم از خيالات و روشِ دهقانى دست برنداشته و خود را خادم همان دهقان سيستانى پنداشته، از ممدوحان جوِ اسب(۱) و تاوان شتر سقط شده خواسته (۲) و منشو طبع نخستين را نشان داده تا او را بدان سبت به فربه کردن فيل(۳) گماشته‌اند (سخن و سخنوران، چاپ دوم، تهران ۱۳۵۰ شمسى (ص ۱۲۴ تا ۱۲۶).


(۱ويد:


دى کسى گفت که اجرى تو چندست ازمير گفتم اِجرى من اى دوست فزون از هنرم
جز که امسال دو سالست که بى‌امر امير نيست از نان و جوِ اسب نشان و خبرم


(ديوان، ص ۲۳۲)


(۲).


چندگوئى که مرا چند شتر گشت سقط اين سقط باشد برخيز و کنون اشتر خر


(ديوان، ص ۱۳۶)


(۳). گويد:


بگذاشتى مرابه لبِ جيلُم با يک دو پيل لاغر بى‌جولان
گفتى مرا که پيلان فربى کن بايشان رسان همى علف ايشان


(ديوان، ص ۲۸۳)