همی‌گفتم که کی باشد که خرم روزگار آید

جهان از سر جوان گردد بهار غمگسار آید

بهار غمگسار آید که هر کس را به کار آید

بهاری کاندرو هر روز می را خواستار آید

ز هر بادی که برخیزد کنون بوی بهار آید

کنون ما را ز باد بامدادی بوی یار آید

چو روی کودکان ما درخت گل به بار آید

نگار لاله رخ با ما به خرم لاله‌زار آید

می مشکین گسارد تا گه بوس و کنار آید

هوا خوش گردد و با طبع خسرو سازگار آید

از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی

نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ...

نگارا! بوستان اکنون ندانی کز چه سان باشد

گشاده آسمان دیدستی اندر شب؟ چنان باشد

ازین سو نسترن باشد از آن سو ارغوان باشد

بهشتی در میان باشد بهاری بر کران باشد

درختان را همه پوشش پرند و پرنیان باشد

هوای بوستان همچون هوای دوستان باشد

بیا در بوستان چونانکه رسم باستان باشد

تو سروی و گلی و سرو و گل در بوستان باشد

گلی لیکن ز تو تا سرخ گل چندان میان باشد

که از قدر بلند شاه تا هفت آسمان باشد

از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی

نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ...

بهار آمد من و هر روز نو باغی و نو جایی

به گشتن هر زمان عزمی به بودن هر زمان رایی

قدح پر باده‌ی رنگین به دست باده پیمایی

چو مرغ از گل به گل هر ساعتی دیگر تماشایی

نگاری با من و رویی نه رویی بلکه دیبایی

ازین خوشی، ازین کشی، ازین در کار زیبایی

خردمندی که از رایم خبر دارد به ایمایی

غزلگویی که مرغان را به بانگ آرد به آوایی

من و چنگی و آن دلبر که او را نیست همتایی

ز من کرده مدیح شاه را هزمان تقاضایی

از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی

نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ...

امیر عالم عادل نبیره‌ی خسرو غازی

جلال دولت عالی امین ملت تازی

ملک بو احمد محمود زیبای سرافرازی

شهنشاهی که روز جنگ با شیران کند بازی

ایا شاه جهانداری که فردی و بی‌انبازی

چه اندر مملکت گیری، چه اندر مملکت سازی

بزرگی را و شاهی را هم انجام و هم آغازی

جهانداری ز تو نازد تو از فضل و هنر نازی

تو آن شاهی که گیتی را ز بدکیشان بپردازی

به تیغ و تیر خان و مان بدخواهان براندازی

از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی

نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ...

سزای تو ترا شاها ندانم آفرین گفتن

همی شرم آیدم زین خام گفتاری چنین گفتن

خجل گشتم ز بس حلم ترا کوه و زمین گفتن

فرو ماندم ز بس جود ترا ماء معین گفتن

حدیث تیغ و تیر و قصه‌ی تاج و نگین گفتن

ترا بر کشوری یا بر فزونتر زان امین گفتن

جلال و همت و قدر ترا چرخ برین گفتن

پناه داد و دین خواندن، بلای کفر و کین گفتن

چه خوانم مر ترا شاها که دل شد سیر ازین گفتن

بگو تا من بگردانم ترا مدح متین گفتن

از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی

نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی ...

جوان دولت خداوندا! جوانبخت و جوان بادی

فراوان دوستان داری به کام دوستان بادی

جهانداری ترا زیبد خداوند جهان بادی

ز دولت بهره‌ور بادی به شاهی شادمان بادی

همیشه کامران بودی هماره کامران بادی

به از نوشین روان گفتن به از نوشیروان بادی

ز گردون بی‌ضرر بادی به گیتی بی‌زیان بادی

بقای دین و دولت را به دست و دل ضمان بادی

ازین نوروز فرخنده به شادی جاودان بادی

دل من مر ترا شاها چنان خواهد، چنان بادی

از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی

نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی