وجودم به تنگ آمد از جور تنگی

شدم در سفر روزگاری درنگی

جهان زیر پی چون سکندر بریدم

چو یأجوج بگذشتم از سد سنگی

برون جستم از تنگ ترکان چو دیدم

جهان درهم افتاده چون موی زنگی

چو بازآمدم کشور آسوده دیدم

ز گرگان به در رفته آن تیز چنگی

خط ماهرویان چو مشک تتاری

سر زلف خوبان چو درع فرنگی

به نام ایزد آباد و پر ناز و نعمت

پلنگان رها کرده خوی پلنگی

درون مردمی چون ملک نیک محضر

برون، لشکری چون هژبران جنگی

چنان بود در عهد اول که دیدی

جهانی پرآشوب و تشویش و تنگی

چنان بود در عهد اول که دیدی

جهانی پرآشوب و تشویش و تنگی

چنین شد در ایام سلطان عادل

اتابک ابوبکربن سعد زنگی