امروز چنانی ای پری روی

کز ماه به حسن می‌بری گوی

می‌آیی و در پی تو عشاق

دیوانه شده دوان به هر سوی

اینک من و زنگیان کافر

وان ملعب لعبتان جادوی

آورده ز غمزه سحر در چشم

درداده ز فتنه تاب در موی

وز بهر شکار دل نهاده

تیر مژه در کمان ابروی

نرخ گل و گلشکر شکسته

زان چهره خوب و لعل دلجوی

چاکر شده شه اخترانت

شیر فلک شده سگ کوی

بر بام سراچه جمالت

کیوان شده پاسبان هندوی

عارض به مثل چو برگ نسرین

بالا به صفت چو سرو خودروی

گویی به چه شانه کرده‌ای زلف

یا خود به چه آب شسته‌ای روی

کز روی به لاله می‌دهی رنگ

وز زلف به مشک می‌دهی بوی

چون سعدی صد هزار بلبل

گلزار رخ تو را غزل گوی