روزی که خیال دلستان رقص کند

یک جان چکند که صد جهان رقص کند

هر پرده که میزنند در خانه‌ی دل

مسکنی تن بینوا همان رقص کند

٭٭٭

روزی که ز کار کمترک می‌آید

در دیده خیال آن بتک می‌آید

از نادره‌گی و از غریبی که ویست

در عین دلست و دل به شک می‌آید

٭٭٭

روزیکه مرا عشق تو دیوانه کند

دیوانگی کنم که دیو آن نکند

حکم مژه تو آن کند با دل من

کز نوک قلم خواجه‌ی دیوان نکند

٭٭٭

روزیکه وجودها تولد گیرد

روزیکه عدم جانب اعلا گیرد

تا قبضه‌ی شمشیر که آلاید خون

تا آتش اقبال که بالا گیرد

٭٭٭

رو نیکی کن که دهر نیکی داند

او نیکی را از نیکوان نستاند

مال از همه ماند و از تو هم خواهد ماند

آن به که بجای مال نیکی ماند

٭٭٭

زان آب که چرخ از آن بسر می‌گردد

استاره‌ی جانم چو قمر می‌گردد

بحریست محیط و در وی این خلق مقیم

تا کیست کز این بحر گهر میگردد

٭٭٭

زان مقصد صنع تو یکی نی ببرید

از بهر لب چون شکر خود بگزید

وان نی ز تو از بسکه می لب نوشید

هم بر لب تو مست شد و بخروشید

٭٭٭

ز اول که مرا عشق نگارم بربود

همسایه‌ی من ز ناله‌ی من نغنود

اکنون کم شد ناله عشقم بفزود

آتش چو هوا گرفت کم گردد دود

٭٭٭

زلفت چو بر آن لعل شکرخای زند

در بردن جان بندگان رای زند

دست خوش خویش را کس از دست دهد؟

افتاده‌ی خویش را کسی پای زند؟

٭٭٭

زلف تو به حسن ذوفنونها برزد

در مالش عنبر آستینها برزد

مشگش گفتم از این سخن تاب آورد

درهم شد و خویشتن زمینها برزد

٭٭٭

زندان تو از نجات خوشتر باشد

نفرین تو از نبات خوشتر باشد

شمشیر تو از حیات خوشتر باشد

ناسور تو از نوات خوشتر باشد

٭٭٭

زنهار مگو که رهروان نیز نیند

کامل صفتان بی‌نشان نیز نیند

ز اینگونه که تو محرم اسرار نه‌ای

میپنداری که دیگران نیز نیند

٭٭٭

سر دل عاشقان ز مطرب شنوید

با ناله‌ی او بگرد دلها بروید

در پرده چه گفت اگر بدو میگروید

یعنی که ز پرده هیچ بیرون نروید

٭٭٭

سر مستان را ز محتسب ترسانند

شد محتسب مست همه میدانند

این مردم شهر ما اگر مردانند

این مستان را چرا گرو نستانند

٭٭٭

سرویکه ز باغ پاکبازان باشد

هم سرکش و هم سرخوش و نازان باشد

گر سر کشد او ز سرکشان میرسدش

کاندر سر او غرور بازان باشد

٭٭٭

سرهای درختان گل تر میچینند

و اندر دل خود کان گهر می‌بینند

چون بر سر پایند که با بی‌برگی

نومید نگردند و ز پا می‌شینند

٭٭٭

سرهای درختان گل رعنا چیدند

آن یعقوبان یوسف خود را دیدند

ایام زمستان چو سیه پوشیدند

آخر ز پس نوحه‌گری خندیدند

٭٭٭

سودای ترا بهانه‌ای بس باشد

مستان ترا ترانه‌ای بس باشد

در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا

ما را سر تازیانه‌ای بس باشد

٭٭٭

سوز دل عاشقان شررها دارد

درد دل بی‌دلان اثرها دارد

نشنیدستی که آه دلسوختگان

بر حضرت رحمت گذرها دارد

٭٭٭

شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد

ساقی کرم مست و خرابش ببرد

میید آب دیده می‌ناید خواب

ترسد که اگر بیاید آبش ببرد

٭٭٭

شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید

چون بچه‌ی خرد آستین برخاید

چون دید مرا کنار را بگشاید

چون باز جهد مرغ دلم برباید

٭٭٭

شادی همه طالبان که مطلوب رسید

داد ای همه عاشقان که محبوب رسید

آن صحت رنجهای ایوب رسید

آن یوسف صد هزار یعقوب رسید

٭٭٭

شادم که غم تو در دل من گنجد

زیرا که غمت بجای روشن گنجد

آن غم که نگنجد در افلاک و زمین

اندر دل چون چشمه‌ی سوزن گنجد

٭٭٭

شادی زمانه با غمم برنامد

جز از غم دوست مرهمم برنامد

گفتم که به بینمش چه دمها دهمش

چون راست بدیدمش دمم برنامد

٭٭٭

شاهیست که تو هرچه بپوشی داند

بی‌کام و زبان گر بخروشی داند

هر کس هوس سخن فروشی داند

من بنده‌ی آنم که خموشی داند

٭٭٭

شب چون دل عاشقان پر از سودا شد

از چشم بد و نیک جهان تنها شد

با خون دلم چون سفر پنهانی

گویند اشارتی که وقت آنها شد

٭٭٭

شب رفت کجا رفت همانجای که بود

تا خانه رود باز یقین هر موجود

ای شب چو روی بدان مقام موعود

از من برسان که آن فلانی چون بود

٭٭٭

شب گشت که خلقان همه در خواب روند

ماننده‌ی ماهی همه در آب روند

چون روز شود جانب اسباب روند

قوم دگری بسوی وهاب روند