ما عاشق خود را به عدو بسپاریم

هم منبل و هم خونی و هم عیاریم

ما را تو به شحنه ده که ما طراریم

تو حیله‌ی ما مخور که ما مکاریم

٭٭٭

ما کار و دکان و پیشه را سوخته‌ایم

شعر و غزل و دو بیتی آموخته‌ایم

در عشق که او جان و دل و دیده‌ی ماست

جان و دل و دیده هر سه بردوخته‌ایم

٭٭٭

ما مذهب چشم شوخ مستش داریم

کیش سر زلف بت‌پرستش داریم

گویند جز این هر دو بود دین درست

از دین درست ما شکستش داریم

٭٭٭

مانند قلم سپید کار سیهم

گر همچو قلم سرم بری سر ننهم

چون سر خواهم به ترک سر خواهم گفت

چون با سر خود ز سر او شرح دهم

٭٭٭

ماهی فارغ ز چارده می‌بینم

بی‌چشم بسوی ماه ره می‌بینم

گفتی که از او همه جهان آب شده است

آوخ که در این آب چه مه می‌بینیم

٭٭٭

مائیم که از باده‌ی بی‌جام خوشیم

هر صبح منوریم و هر شام خوشیم

گویند سرانجام ندارید شما

مائیم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم

٭٭٭

مائیم که پوستین بگازر دادیم

وز دادن پوستین بگازر شادیم

در بحر غمی که ساحل و قعرش نیست

نظاره‌گر آمدیم و پست افتادیم

٭٭٭

مائیم که بی‌قماش و بی‌سیم خوشیم

در رنج مرفهیم و در بیم خوشیم

تا دور ابد از می تسلیم خوشیم

تا ظن نبری که ما چو تونیم خوشیم

٭٭٭

مائیم که تا مهر تو آموخته‌ایم

چشم از همه خوبان جهان دوخته‌ایم

هر شعله کز آتش زنه‌ی عشق جهد

در ما گیرد از آنکه ما سوخته‌ایم

٭٭٭

مائیم که دل ز جسم و جوهر کندیم

مهر از فلک و جهان اغبر کندیم

از کبر جهان سبال خود میمالید

از دولت دل سبلت او را کندیم

٭٭٭

مائیم که دوست خویش دشمن داریم

اما دشمن هر عاشق و هر بیداریم

با قاصد دشمنان خود یاریم

ما دامن خود همیشه در خون داریم

٭٭٭

مائیم که گه نهان و گه پیدائیم

گه ممن و گه یهود و گه ترسائیم

تا این دل ما قالب هر دل گردد

هر روز به صورتی برون می‌آئیم

٭٭٭

مردم رغم عشق دمی در من دم

تا زنده‌ی جاوید شوم زان یکدم

گفتی که به وصل با تو همدم باشم

گو با که کجا شرم نداری همدم

٭٭٭

مصنوع حقیم و صید صانع باشیم

جانرا ز مراد جان چه مانع باشیم

صد بره برای بندگان قربان کرد

ما چند به آب گرم قانع باشیم

٭٭٭

مگریز ز من که من خریدار توام

در من بنگر که نور دیدار توام

در کار من آ که رونق کار توام

بیزار مشو ز من که بازار توام

٭٭٭

من بحر تمامم و یکی قطره نیم

احول نیم و چو احولان غره نیم

گویم به زبان حال و هر یک ذره

فریاد همی کند که من ذره نیم

٭٭٭

من بر سر کویت آستین گردانم

تو پنداری که من ترا میخوانم

نی نی رو رو که من ترا میدانم

خود رسم منست کاستین جنبانم

٭٭٭

من بنده‌ی قرآنم اگر جان دارم

من خاک در محمد مختارم

گر نقل کند جز این کس از گفتارم

بیزارم از او وز این سخن بیزارم

٭٭٭

من پیر شدم پیر نه ز ایام شدم

از نازش معشوقه خودکام شدم

در هر نفسی پخته شدم خام شدم

در هر قدمی دانه شدم دام شدم

٭٭٭

من چشم ترا بسته به کین می‌بینم

اکنون چه کنم که همچنین می‌بینم

بگذر تو ز خورشیدی که آن بر فلک است

خورشید نگر که در زمین می‌بینم

٭٭٭

من خاک ترا به چرخ اعظم ندهم

یک ذره غمت بهر دو عالم ندهم

نقش خود را نثار عالم کردم

وز نقش تو من آب به آدم ندهم

٭٭٭

من درد ترا ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

٭٭٭

من دوش فراق را جفا میگفتم

با دهر فراق پیش می‌آشفتم

خود را دیدم که با خیالت جفتم

با جفت خیال تو برفتم خفتم

٭٭٭

من زخم ترا به هیچ مرهم ندهم

یکی موی ترا بهر دو عالم ندهم

گفتم جان را بیار محرم ندهم

از گفته‌ی خود بیش دهم کم ندهم

٭٭٭

من سر بنهم در رهت ای کان کرم

کامروز از تو ای صنم مست ترم

سوگند خورم و گر تو باور نکنی

سوگند چرا خورم چرا می نخورم

٭٭٭

من سیر نیم سیر نیم سیر نیم

زیرا که به اقبال تو ادبیر نیم

خرگوش نگیرم و نخواهم آهو

جز عاشق و جز طالب آن شیر نیم