ای عارف گوینده نوائی برگو

یا قول درست یا خطائی برگو

درهای گلستان و چمن را بگشای

چون بلبل مست ز آشنائی برگو

٭٭٭

ای عشرت نزدیک ز ما دور مشو

وز مجلس ما ملول و مهجور مشو

انگور عدم بدی شرابت کردند

واپس مرو ای شراب انگور مشو

٭٭٭

ای ماه چو ابر بس گرستم بی‌تو

در مه به نشاط ننگریستم بی‌تو

برخاستم از جان تو نشستم بی‌تو

وز شرم به مردم چو نرستم بی‌تو

٭٭٭

ای مشفق فرزند دو بیتی می‌گو

هردم جهت پند دو بیتی می‌گو

در فرقت و پیوند دو بیتی می‌گو

در عین غزل چند دو بیتی می‌گو

٭٭٭

با تست مراد از چه روی هر سو تو

او تست ولی باو می‌گو تو

اوئی و توئی ز احولی مخیزد

چون دیده شود راست تو اوئی او تو

٭٭٭

با نامحرم حدیث اسرار مگو

با مردودان حکایت از یار مگو

با مردم اغیار جز اغیار مگو

با اشتر خار خوار جز خار مگو

٭٭٭

بر آتش چو دیک تو خود را میجو

می‌جوش تو خودبخود مرو بر هر سو

مقصود تو گوهر است بشتاب و بجو

زو جوش کنی کن بسوی گوهر زو

٭٭٭

بر تخته‌ی دل که من نگهبانم و تو

خطی بنوشته‌ای که خوانم و تو

گفتیکه بگویمت چو من مانم و تو

این نیز از آنهاست که من دانم و تو

٭٭٭

ترکی که دلم شاد کند خنده‌ی او

دارد به غمم زلف پراکنده‌ی او

بستد ز من او خطی به آزادی خویش

آورد خطی که من شدم بنده‌ی او

٭٭٭

چون پاک شد از رنگ خودی سینه‌ی تو

خودبین گردی ز یار دیرینه‌ی تو

بی‌آینه روی خویش نتوان دیدن

در یاد نگر که اوست آئینه تو

٭٭٭

خواهی که مقیم و خوش شوی با ما تو

از سر بنه آن وسوسه و غوغا تو

آنگاه تو چنان شوی که بودی با من

آنگاه چنان شوم که بودم با تو

٭٭٭

داروی ملولی رخ و رخساره‌ی تو

وان نرگس مخموره‌ی خماره‌ی تو

چندان نمک است در تو دانی پی چیست

از بهر ستیزه‌ی جگرخواره‌ی تو

٭٭٭

در اصل یکی بد است جان من و تو

پیدای من و تو و نهان من و تو

خامی باشد که گویی آن من و تو

برخاست من و تو از میان من و تو

٭٭٭

در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو

جان چاکر آن کسی که شد چاکر تو

انگشت گزان درآمدم از در تو

انگشت زنان برون شدم از بر تو

٭٭٭

در کوی خیال خود چه میپوئی تو

وین دیده به خون دل چه میشوئی تو

از فرق سرت تا به قدم حق دارد

ای بیخبر از خویش چه میجوئی تو

٭٭٭

درها همه بسته‌اند الا در تو

تا ره نبرد غریب الا بر تو

ای در کرم و عزت و نورافشانی

خورشید و مه و ستاره‌ها چاکر تو

٭٭٭

دل در تو گمان بد بر دور از تو

این نیز ز ضعف خود برد دور از تو

تلخی بدهان هر دل صفرائی

خود بر تو شکر حسد برد دور از تو

٭٭٭

رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجو

تا با تو چرا رود به گرمابه فرو

آن در سر زلف تو چرا آویزد

وین بر کف پای تو جرا مالدرو

٭٭٭

زاندم که شنیده‌ام نوای غم تو

رقصان شده‌ام چو ذره‌های غم تو

ای روشنی هوای عشق تو عیان

بیرون ز هواست این هوای غم تو

٭٭٭

سر رشته‌ی شادیست خیال خوش تو

سرمایه‌ی گرمیست مها آتش تو

هرگاه که خوشدلی سر از ما بکشد

رامش کند آن زلف خوش سرکش تو

٭٭٭

سوگند بدان روی تو و هستی تو

گر میدانم نه از تو این پستی تو

مستی و تهی دستیت آورد به من

من بنده‌ی مستی و تهی دستی تو

٭٭٭

صد داد همی رسد ز بیدادی تو

در وهم چگونه آورم شادی تو

از بندگی تو سرو آزادی یافت

گل جامه‌ی خود درید ز آزادی تو

٭٭٭

عشقست که کیمیای شرقست در او

ابریست که صد هزار برقست در او

در باطن من ز فر او دریائیست

کاین جمله‌ی کاینات غرقست در او

٭٭٭

عمرم به کنار زد کناری با تو

چون عمر گذشتنیست باری با تو

نی نی غلطم گذرد پیشه‌ی عمر

آن عمر که یافت او گذاری با تو

٭٭٭

فرزانه‌ی عشق را تو دیوانه مگو

همخرقه‌ی روح را بیگانه مگو

دریای محیط را تو پیمانه مگو

او داند نام خود تو افسانه مگو

٭٭٭

گر جمله برفتند نگارا تو مرو

ای مونس و غمگسار ما را تو مرو

پرمیکن و می ده و همی خند چو قند

ای ساقی خوب عالم آرا تو مرو

٭٭٭

گر عاشق عشق ما شدی، ای مه‌رو

بیرون شو ازین شش جهت تو بر تو

در رو تو درین عشق، اگر جویایی

در بحر دل آن چه باشی اندر لب جو

٭٭٭

گر عاقل و عالمی به عشق ابله شو

ور ماه فلک توئی چو خاک ره شو

با نیک و بد و پیر و جوان همره شو

فرزین و پیاده باش آنگه شه شو