آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است

انصاف بده چه لایق آن دهن است

شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز

این بی‌نمکی ز شور بختی منست

٭٭٭

آنجا که توئی همه غم و جنگ و جفاست

چون غرقه‌ی ما شدی همه لطف و وفاست

گر راست شوی هر آنچه ماراست تراست

ور راست نه‌ای چپ ترا گیرم راست

٭٭٭

آن جان که از او دلبر ما شادانست

پیوسته سرش سبز و لبش خندان است

اندازه‌ی جان نیست چنان لطف و جمال

آهسته بگوئیم مگر جانانست

٭٭٭

آن جاه و جمالی که جهان‌افروز است

وان صورت پنهان که طرب را روز است

امروز چو با ما است درو آویزیم

دی رفت و پریر رفت که روز امروز است

٭٭٭

آن چشم فراز از پی تاب شده است

تا ظن نبری که فتنه در خواب شده است

صد آب ز چشم ما روان کردی دی

امروز نگر که صد روان آب شده است

٭٭٭

آن چشم که خون گشت غم او را جفت است

زو خواب طمع مدار کوکی خفته است

پندارد کاین نیز نهایت دارد

ای بیخبر از عشق که این را گفته است

٭٭٭

آن چیست کز او سماعها را شرف است

وان چیست که چون رود محل تلف است

میید و میرود نهان تا دانند

کاین ذوق و سماعها نه از نای و دف است

٭٭٭

آن چیست که لذتست از او در صورت

وان چیست که بی‌او است مکدر صورت

یک لحظه نهان شود ز صورت آن چیز

یک لحظه ز لامکان زند بر صورت

٭٭٭

آن خواجه که بار او همه قند تر است

از مستی خود ز قند خود بیخبر است

گفتم که ازین شکر نصیبم ندهی

نی گفت ندانست که آن نیشکر است

٭٭٭

آن دم که مرا بگرد تو دورانست

ساقی و شراب و قدح و دور، آنست

واندم که ترا تجلی احسانست

جان در حیرت چو موسی عمرانست

٭٭٭

آن را که بود کار نه زین یارانست

کاین پیشه‌ی ما پیشه‌ی بیکارانست

این راه که راه دزد و عیارانست

چه جای توانگران و زردارانست

٭٭٭

آن را که خدای چون تو یاری داده است

او را دل و جان و بیقراری داده است

زنهار طمع مدار زانکس کاری

زیرا که خداش طرفه کاری داده است

٭٭٭

آن را که غمی باشد و بتواند گفت

گر از دل خود بگفت بتواند رفت

این طرفه گلی نگر که ما را بشکفت

نه رنگ توان نمود و نه بوی نهفت

٭٭٭

آن روح که بسته بود در نقش صفات

از پرتو مصطفی درآمد بر ذات

واندم که روان گشت ز شادی میگفت

شادی روان مصطفی را صلوات

٭٭٭

آن روی ترش نیست چنینش فعل است

می‌گوید و میخورد در اینش فعل است

آنکس که بر این چرخ برینش فعل است

این نیست عجب که در زمینش فعل است

٭٭٭

آن سایه‌ی تو جایگه و خانه‌ی ما است

وان زلف تو بند دل دیوانه‌ی ما است

هر گوشه یکی شمع و دو سه پروانه است

اما نه چو شمع که پروانه‌ی ما است

٭٭٭

آن شاه که خاک پای او تاج سر است

گفتم که فراق تو ز مرگم بتر است

اینک رخ زرد من گوا گفت برو

رخ را چه گلست کار او همچو زر است

٭٭٭

آن شب که ترا به خواب بینم پیداست

چون روز شود چو روز دل پرغوغاست

آن پیل که دوش خواب هندستان دید

از بند بجست طاقت آن پیل کراست

٭٭٭

آن شه که ز چاکران بدخو نگریخت

وز بی‌ادبی و جرم صد تو نگریخت

او را تو نگوی لطف، دریا گویش

بگریخت ز ما دیو سیه او نگریخت

٭٭٭

آن عشق مجرد سوی صحرا می‌تاخت

دیدش دل من ز کر و فرش بشناخت

با خود می‌گفت چون ز صورت برهم

با صورت عشق عشقها خواهم باخت

٭٭٭

آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیست

میلش بسوی اطلس مقراضی نیست

شد قاضی ما عاشق از روز ازل

با غیر قضای عشق او راضی نیست

٭٭٭

آنکس که امید یاری غم داده است

هان تا نخوری که او ترا دم داده است

در روز خوشی همه جهان یار تواند

یار شب غم نشان کسی کم داده است

٭٭٭

آنکس که بروی خواب او رشک پریست

آمد سحری و بر دل من نگریست

او گریه و من گریه که تا آمد صبح

پرسید کز این هر دو عجب عاشق کیست

٭٭٭

آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده است

بر سبلت و ریش خویشتن خندیده است

وانکس که ترا ز خود قیاسی گیرد

آن مسکین را چه خارها در دیده است

٭٭٭

آنکس که درون سینه را دل پنداشت

گامی دو سه رفت و جمله حاصل پنداشت

تسبیح و سجاده توبه و زهد و ورع

این جمله رهست خواجه منزل پنداشت

٭٭٭

آنکس که ز سر عاشقی باخبر است

فاش است میان عاشقان مشتهر است

وانکس که ز ناموس نهان میدارد

پیداست که در فراق زیر و زبر است

٭٭٭

آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست

وان کو کلهت نهاد طرار تو اوست

وانکس که ترا بار دهد بار تو اوست

وانکس که ترا بی‌تو کند یار تو اوست

٭٭٭

آنکو ز نهال هوست شبخیزانست

چون مست بهر شاخ در آویزنست

کز شاخ طرب حامله‌ی فرزند است

کو قره‌ی عین طرب‌انگیزانست