از سایه‌ی عاشقان اگر دور شوی

بر تو زند آفتاب و رنجور شوی

پیش و پس عاشقان چو سایه میدر

تا چون مه و آفتاب پرنور شوی

٭٭٭

از شادی تو پر است شهر و وادی

از روی زمین و آسمان را شادی

کس را گله‌ای نیست ز تو جز غم را

کز غم همه را بداده‌ای آزادی

٭٭٭

از عشق ازل ترانه‌گویان گشتی

وز حیرت عشق گول و نادان گشتی

از بسکه به مردی ز غمش جان بردی

وز بسکه بگفتی غم آن آن گشتی

٭٭٭

از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی

شب کشته ز زلفین تو عنبر بیزی

نقاش ازل نقش کند هر طرفی

از بهر قرار دل من تبریزی

٭٭٭

از گل قفس هدهد جانها تو کنی

از خاک سیه شکرفشانها تو کنی

آن را که تو سرمه‌اش کشیدی او داند

کاینها ز تو آید و چنانها تو کنی

٭٭٭

از کم خوردن زیرک و هشیار شوی

وز پرخوردن ابله و بیکار شوی

پرخواری تو جمله ز پرخواری تست

کم‌خوار شوی اگر تو کم‌خوار شوی

٭٭٭

استاد مرا بگفتم اندر مستی

کگاهم کن ز نیستی و هستی

او داد مرا جواب و گفتا که برو

گر رنج ز خلق دور داری رستی

٭٭٭

اسرار شنو ز طوطی ربانی

طوطی بچه‌ای زبان طوطی دانی

در مرغ و قفس خیره چرا میمانی

بشکن قفس ای مرغ کز آن مرغانی

٭٭٭

افتاد مرا با لب او گفتاری

گفتم که ز من سیر شدی گفت آری

گفتا بده آن چیز که جیم اول اوست

گفتم دومش چیست بگو گفت آری

٭٭٭

امروز مرا سخت پریشان کردی

پوشیده‌ی خویش را تو عریان کردی

من دوش حریف تو نگشتم از خواب

خوردی و نصیب بنده پنهان کردی

٭٭٭

امشب برو ای خواب اگر بنشینی

از آتش دل سزای سبلت بینی

ای عقل برو که تو سخن می‌چینی

وی عشق بیا که سخت با تمکینی

٭٭٭

امشب که فتاده‌ای به چنگال رهی

بسیار طپی ولیک دشوار رهی

والله نرهی ز بنده‌ای سرو سهی

تا سینه به این دل خرابم ننهی

٭٭٭

امشب منم و یکی حریف چو منی

بر ساخته مجلسی برسم چمنی

جام می و شمع و نقل و مطرب همه هست

ای کاش تو می‌بودی و اینها همه نی

٭٭٭

اندر دل من مها دل‌افروز توئی

یاران هستند لیک دلسوز توئی

شادند جهانیان به نوروز و بعید

عید من و نوروز من امروز توئی

٭٭٭

اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی

زیرا که بهر غمیم فریادرسی

کس نیست بجز تو ایمه اندر دو جهان

جز آنکه ببخشیش باکرام کسی

٭٭٭

اندر ره حق چو چست و چالاک شوی

نور فلکی باز بر افلاک شوی

عرش است نشیمن تو شرمت ناید

چون سایه مقیم خطه‌ی خاک شوی

٭٭٭

اندر سرم ار عقل و تمیز است توئی

وانچ از من بیچاره عزیز است توئی

چندانکه به خود می‌نگرم هیچ نیم

بالجمله ز من هر آنچه چیز است توئی

٭٭٭

ای آتش بخت سوی گردون رفتی

وی آب حیات سوی جیحون رفتی

با تو گفتم که بیدلم من بیدل

بیدل اکنون شدم که بیرون رفتی

٭٭٭

ای آنکه به کوی یار ما افتادی

آن روی بدیدی به قفا افتادی

با تو گفتم که بی‌دلم من بیدل

بی‌دل اکنون شدم که بیرون رفتی

٭٭٭

ای آنکه تو از دوش بیادم دادی

زان حالت پرجوش بیادم دادی

آن رحمت را کجا فراموش کنم

کز گنج فراموش بیادم دادی

٭٭٭

ای آنکه تو خون عاشقان آشامی

فریاد ز عاشقی و بی‌آرامی

ای دوست منم اسیر دشمن کامی

آخر به تو باز گردد این بدنامی

٭٭٭

ای آنکه ره گریز می‌اندیشی

تو پنداری که بر مراد خویشی

شه می‌کشدت مجوی با شه بیشی

که را بکند شهنشه درویشی

٭٭٭

ای آنکه ز حد برون جان‌افزایی

بی‌حدی و حد هر نفس بنمایی

دانی که نداری به جهان گنجایی

در غیب بچفسیدی و بیرون نایی

٭٭٭

ای آنکه ز حال بندگان میدانی

چشمی و چراغ در شب ظلمانی

باز دل ما را که تو میپرانی

آخر تو ندانی که تواش میخوانی

٭٭٭

ای آنکه ز خاک تیره نطعی سازی

هر لحظه بر او نقش دگر اندازی

گه مات شوی و گه بداری ماتم

احسنت زهی صنعت با خود بازی

٭٭٭

ای آنکه صلیب دار و هم ترسائی

پیوسته به زلف عنبر ترسائی

لب بر لب من به بوسه کمتر سائی

آئی بر من و لیک با ترس آئی

٭٭٭

ای آنکه طبیب دردهای مائی

این درد ز حد رفت چه میفرمائی

والله اگر هزار معجون داری

من جانم نبرم تا تو رخی ننمائی