و هو معکم از او خبر می‌آید

در سینه از این خبر شرر می‌آید

زانی ناخوش که خویش نشناخته‌ای

چون بشناسی دگرچه در می‌آید

٭٭٭

هان ای دل خسته وقت مرهم آمد

خوش خوش نفسی بزن که آن دم آمد

یاریکه از او کار شود یاران را

در صورت آدمی به عالم آمد

٭٭٭

هر جا به جهان تخم وفا برکارند

آن تخم ز خرمنگه ما می‌آرند

هرجا ز طرب ساز نی بردارند

آن شادی ماست آن خود پندارند

٭٭٭

هر چند دلم رضا او می‌جوید

او از سر شمشیر سخن می‌گوید

خون از سر انگشت فرو می‌چکدش

او دست به خون من چرا می‌شوید

٭٭٭

هرچیز که بسیار شود خوار شود

گر خوار شود به خانه‌ی پار شود

گر سیر شود از همه بیزار شود

یارش به بهای جان خریدار شود

٭٭٭

هر دل که بسوی دلربائی نرود

والله که بجز سوی فنائی نرود

ای شاد کبوتری که صید عشق است

چندانکه برانیش بجائی نرود

٭٭٭

هر روز دلم نو شکری نوش کند

کز ذوق گذشته‌ها فراموش کند

اول باده ز عاشقی نوش کند

آنگاه دهد به ما و مدهوش کند

٭٭٭

هر شب که دل سپهر گلشن گردد

عالم همه ساکن چو دل من گردد

صد آه برآورم ز آیینه‌ی دل

آیینه‌ی دل ز آه روشن گردد

٭٭٭

هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند

آن شب همه جان شوند هرجا که تنند

در چادر شب چه دختران دارد عشق

گر غم آید سبلت و ریشش بکنند

٭٭٭

هر عمر که بی‌دیدن اصحاب بود

یا مرگ بود به طبع یا خواب بود

آبی که ترا تیره کند زهر بود

زهری که ترا صاف کند آب بود

٭٭٭

هر عمر که بی‌دیدن اصحاب بود

یا مرگ بود به طبع یا خواب بود

آبی که ترا تیره کند زهر بود

زهری که ترا صاف کند آب بود

٭٭٭

هر قبض اثر علت اولی باشد

صورت همه مقبول هیولی باشد

هر جزو ز کل بود ولی لازم نیست

کانجا همه کل قابل اجزا باشد

٭٭٭

هرگز حق صحبت قدیمت نبود

واندیشه‌ی این سیه گلیمت نبود

بر دیده نشینی و بدل درباشی

ور آتش و آب هیچ بیمت نبود

٭٭٭

هر کو بگشاده گرهی می‌بندد

بر حال خود و حال جهان میخندد

گویند سخن ز وصل و هجران آخر

چیزیکه جدا نگشت چون پیوندد

٭٭٭

هر لحظه همی خوانمش از راه بعید

کو سوره‌ی یوسف است و قرآن مجید

گفتم که دلم خون شد و از دیده دوید

گفت آنکه ترا دید کس را ندوید

٭٭٭

هر لقمه‌ی خوش که بر دهان میگردد

میجوشد و صافش همه جان میگردد

خورشید و مه و فلک از آن میگردد

تا هرچه نهان بود عیان میگردد

٭٭٭

هر موی زلف او یکی جان دارد

ما را چو سر زلف پریشان دارد

دانی که مرا غم فراوان از چیست

زانست که او ناز فراوان دارد

٭٭٭

هستی اثری ز نرگس مست تو بود

آب رخ نیستی هم از هست تو بود

گفتم که مگر دست کسی در تو رسد

چون به دیدم که خود همه دست تو بود

٭٭٭

هشدار که فضل حق بناگاه آید

ناگاه آید بر دل آگاه آید

خرگاه وجود خود ز خود خالی کن

چون خالی شد شاه به خرگاه آید

٭٭٭

هل تا برود سرش به دیوار آید

سر بشکند و جامه به خون آلاید

آید بر من سوزن و انگشت گزان

کان گفته سخنهای منش یاد آید

٭٭٭

هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد

هم پیرم و هم جوان و هم کودک خرد

گر من میرم مرا مگوئید که مرد

کو مرده بدو زنده شد و دوست ببرد

٭٭٭

همواره خوشی و دلکشی نامیزد

هشدار مکن کژ که قدح میریزد

در عالم باد خاک بر سر کردن

شک نیست که هر لحظه غباری خیزد

٭٭٭

یاد تو کنم دلم تپیدن گیرد

خونابه ز دیده‌ام چکیدن گیرد

هرجا خبر دوست رسیدن گیرد

بیچاره دلم ز خود رمیدن گیرد

٭٭٭

یاران یاران ز هم جدائی مکنید

در سر هوس گریز پائی نکنید

چون جمله یکید دو هوائی مکنید

فرمود وفا که بی‌وفائی مکنید

٭٭٭

یار خواهم که فتنه‌انگیز بود

آتش دل و خونخواره و خونریز بود

با چرخ و ستارگان با ستیز بود

در بحر رود چو آتش نیز بود

٭٭٭

یاریکه مرا در غم خود می‌بندد

غمگینم از آنکه خوشدلم نپسندد

چون بیند او مرا که من غمگینم

پنهان پنهان شکر شکر می‌خندد

٭٭٭

یک سو مشکوة امر پیغام نهاد

یک سوی دگر هزار گون دام نهاد

هر نیک و بدی که اول و آخر رفت

او کرد ولی بهانه بر عام نهاد

٭٭٭

یک لحظه اگر نفس تو محکوم شود

علم همه انبیات معلوم شود

آن صورت غیبی که جهان طالب اوست

در آینه‌ی فهم تو مفهوم شود