شنو پندی ز من ای یار خوش کیش

به خون دل برآید کار درویش

یقین می‌دان مجیب و مستجابست

دعای سوخته درویش دل ریش

چو آن سلطان بی‌چون را بدیدی

غنی گشتی رهیدی از کم و بیش

چو اسماعیل قربان شو در این عشق

ولی را بنده شو گر نیستی میش

چو پختی در هوای شمس تبریز

از این خامان بیهوده میندیش