ای نام تو در هر لغتی ذکر انام

وز تذکره‌ی نام تو شیرین لب و کام

بی‌نام تو شعله‌ها تباهند تباه

با نام تو کارها تمامند تمام

٭٭٭

ای خامه ورق چون به مداد آرائی

آرای به مدح ملک بطحائی

شاهی که کند در صفت نور رخش

هر بیضه‌ای از زاغ قلم بیضائی

٭٭٭

دارد ز خدا خواهش جنات نعیم

زاهد به ثواب و من به امید عظیم

من دست تهی میروم او تحفه به دست

تا زین دو کدام خوش کند طبع کریم

٭٭٭

خواهمچو جزا طرح عقاب اندازد

جرم دو جهان به جرم من ضم سازد

تا عفو که چشم کائناتست بر آن

چشم از همه پوشیده به من پردازد

٭٭٭

عفوی که ز اندازه بدر خواهد بود

ظرفش ز جهان وسیع‌تر خواهد بود

در ساحت صحرای گناهی که مراست

جا یافته بیش جاوه گر خواهد بود

٭٭٭

ای شیخ که هست دایم از نخوت تو

در طعنه‌ی آلایش من عصمت تو

گر عفو خدا کم بود از طاعت تو

دوزخ ز من و بهشت از حضرت تو

٭٭٭

چون داد قضا صیقل مرآت وجود

در شرم تو اغراق به نوعی فرمود

کاندر عقبت چشمی اگر باشد باز

عکست شود اندر رخ از آیننه نمود

٭٭٭

اسبی که بود پویه گهش چرخ نهم

در تک شکند تارک خورشید بسم

برگرد جهان چو شعله‌ی جواله

گر چرخ زند نگسلدش دم از دم

٭٭٭

این آب که خضر ازو بقا خواسته است

وز غیرتش آب زندگی کاسته است

از قوت فواره نگشتست بلند

کز جای ز تعظیم تو برخاسته است

٭٭٭

این کوثر فیض بخش کز خجلت او

آب چه زمزم به زمین رفته فرو

گر جوشد و بیرون رود از سرچه عجب

کز عکس رخ تو آتش افتاده درو

٭٭٭

این حوض که دل هلاک نظاره‌ی اوست

صد آیه‌ی فیض بیش درباره‌ی اوست

در دعوی اعجاز زبانیست بلیغ

آبی که زبانه کش ز فواره‌ی اوست

٭٭٭

آن طبع که چون آینه‌ی پاکست زغش

از بس که به فعل بوالعجب دارد خوش

آب آمده از طبیعت خویش برون

در تحت بفوق می‌رود چون آتش

٭٭٭

طراح که طرح این بنا ریخته است

انواع صنایع بهم آمیخته است

دهقانی باغ سحر پنداری از اوست

کز آب نهال‌ها برانگیخته است

٭٭٭

این آب که شعله‌ی‌وش ز جا می‌خیزد

وز میل به ذیل باد می‌آویزد

ماناست به اشگ محتشم کز تف دل

می‌جوشد و از درون برون می‌ریزد

٭٭٭

این حوض که در دیده هر نکته رسی

از جام جهان نماسبق برده بسی

آیینه‌ی صد صورت گوناگونست

آیینه‌ی بدین گونه ندیدست کسی

٭٭٭

المنة لله که از سعی جمیل

این منزل فیض‌بخش بی‌مثل و عدیل

شد ساخته همچو خانه‌ی ابراهیم

از تمشیت غلام شاه اسمعیل

٭٭٭

ای بی تو چو هم دم به من خسته نموده

آیینه که بینم این تن غم فرسود

آمد به نظر خیالی اما آن نیز

چون نیک نمود جز خیال تو نبود

٭٭٭

گردون که به امر کن فکان چاکرتست

فرمانده از آنست که فرمانبر توست

در سایه محال نیست خورشید که تو

خورشیدی و سایه‌ی خدا بر سر توست

٭٭٭

آن فتنه که در سربلند افسرتوست

ریزنده خونها ز سر خنجر توست

در سرداری که عالمی را بکشی

قربان سرت شوم چها در سر توست

٭٭٭

این بنده که ملک نظم پیوستش بود

تسخیر جهان مرتبه‌ی پستش بود

در دست نداشت غیر اشعار نفیس

در پای تو ریخت آنچه در دستش بود

٭٭٭

دی از کرم داور دوران کردم

سودی و زیان نیز دو چندان کردم

طالع بنگر که بر در حاتم دهر

رفتم که کنم فایده‌ی نقصان کردم

٭٭٭

آن خسرو فرهاد لقب کز ره جود

هر ساتل به من تفقدی می‌فرمود

بی‌لطفیش امسال اگر وزن کنم

هم سنگ به کوه بیستون خواهد بود

٭٭٭

آن ابر عطا که حاتمش کرده سجود

پیوسته چو بسته بر رخ مادر جود

ناچار ما چار شدیم از کرمش

راضی و ازو نیامد آن هم به وجود

٭٭٭

هرنجم که بر فلک رود زایت وی

رجعت کند اختلال در رفعت وی

نواب ولی نجم غرایب اثریست

که آثار سعادتست در رجعت وی

٭٭٭

آصف که مهین سواد اقلیم بقاست

وز آصفیش سلطنت ایمن ز فناست

تا عارضه در خانه‌ی دو روزش ننشاند

معلوم نشد که سلطنت از که به پاست

٭٭٭

در عهد تو کامرانی خواهم کرد

از عمر گروستانی خواهم کرد

دست چو ز تحفه کوتهست از پی عذر

در پای تو جان فشانی خواهم کرد

٭٭٭

ای کرده قدوم تو سرافراز مرا

وز یک جهتان ساخته‌ی ممتاز مرا

از خاک مذلتم چو برداشته‌ای

یک باره نگهدار و مینداز مرا

٭٭٭

گفتند ز حادثات این دیر خراب

بر بستر درد رفته پای تو به خواب

دست الم تو را خدا برتابد

تا پای سلامتت درآید به رکاب