گر فاش شود عیوب پنهانی ما

ای وای به خجلت و پریشانی ما

ما غره به دین‌داری و شاد از اسلام

گبران متنفر از مسلمانی ما

٭٭٭

ای غیر بر غم تو درین دیر خراب

با یار شب و روز کشم جام شراب

از ساغر هجر و جام وصلش شب و روز

تو خون جگر خوری و من باده‌ی ناب

٭٭٭

از عشق کز اوست بر لبم مهر سکوت

هر دم رسدم بر دل و جان قوت و قوت

من بنده‌ی عشق و مذهب و ملت من

عشق است و علی ذالک احیی و اموت

٭٭٭

روی تو که رشک ماه ناکاسته است

باغی است که از هر گلی آراسته است

گر زان که خدا نیز وفائی بدهد

آنی که دل من از خدا خواسته است

٭٭٭

ساقی فلک ارچه در شکست من و توست

خصم تن و جان می‌پرست من و توست

تا جام شراب و شیشه‌ی می باشد

در دست من و تو، دست دست من و توست

٭٭٭

این تیغ که شیر فلکش نخجیر است

شمشیر وکیل آن شه کشورگیر است

پیوسته کلید فتح دارد در مشت

آن دست که بر قبضه‌ی این شمشیر است

٭٭٭

این تیغ که در کف آتشی سوزان است

هم دشمن عمر و هم عدوی جان است

با این همه جان بخشد اگر نیست شگفت

چون در کف فیاض هدایت خان است

٭٭٭

این تکیه که رشک گلستان ارم است

مانند حرم مکرم و محترم است

بگریز در آن از ستم چرخ که صید

از هر خطر ایمن است تا در حرم است

٭٭٭

یک لحظه کسی که با تو دمساز آید

یا با تو دمی همدم و همراز آید

از کوی تو گر سوی بهشتش خوانند

هرگز نرود وگر رود باز آید

٭٭٭

هر شب به تو با عشق و طرب می‌گذرد

بر من زغمت به تاب و تب می‌گذرد

تو خفته به استراحت و بی تو مرا

تا صبح ندانی که چه شب می‌گذرد

٭٭٭

یارب رود از تنم اگر جان چه شود

وز رفتن جان رهم ز هجران چه شود

مشکل شده زیستن مرا بی یاران

از مرگ شود مشکلم آسان چه شود

٭٭٭

دست ساقی ز دست حاتم خوشتر

جامی که دهد ز ساغر جم خوشتر

آن دم که دمد ز گوشه‌ی لب نایی

در نی، ز دم عیسی مریم خوشتر

٭٭٭

ای مستمعان را ز حدیث تو سرور

وی دیده‌ی صاحب نظران را ز تو نور

جز حرف و رخت گر شنوم ور بینم

گوشم کر باد الهی و چشمم کور

٭٭٭

باز آی و به کوی فرقتم فرد نگر

وز درد فراق چهره‌ام زرد نگر

از مرگ دوای درد خود می‌طلبم

بیمار نگر دوانگر درد نگر

٭٭٭

باز آی و دلم ز هجر پردرد نگر

در سینه‌ی گرمم نفس سرد نگر

در گوشه‌ی بی‌مو نسیم تنها بین

در زاویه‌ی بی‌کسیم فرد نگر

٭٭٭

دارم ز غم فراق یاری که مپرس

روز سیهی و شام تاری که مپرس

از دوری مهر دل فروزی است مرا

روزی که مگوی و روزگاری که مپرس

٭٭٭

مهجور تو را شب خیالی که مپرس

رنجور تو را روز ملالی که مپرس

گفتی هاتف چه حال داری بی من

در گوشه‌ای افتاده به حالی که مپرس

٭٭٭

دارم ز جدایی غزالی که مپرس

در جان و دل اندوه و ملالی که مپرس

گوئی چه بود درد تو دردی که مگوی

پرسی چه بود حال تو حالی که مپرس

٭٭٭

بس مرد که لاف می‌زد از مردی خویش

در پیره‌زنی دیدم ازو مردی بیش

ابنای زمانه دیدم اغلب هاتف

مردند ولی با لب و با سبلت و ریش

٭٭٭

دلخسته‌ام از ناوک دلدوز فراق

جان سوخته از آتش دلسوز فراق

دردا و دریغا که بود عمر مرا

شب‌ها شب هجر و روزها روز فراق

٭٭٭

ای در حرم و دیر ز تو صد آهنگ

بی‌رنگی و جلوه می‌کنی رنگ به رنگ

خوانند تو را ممن و ترسا شب و روز

در مسجد اسلام و کلیسای فرنگ

٭٭٭

آن گل که چو من هزار دارد بلبل

دانی به سرش چیست پریشان کاکل

روئیده میان سبزه‌زاری ریحان

یا سرزده در بنفشه زاری سنبل

٭٭٭

اکنون که زمین شد ز بهاران همه گل

صحرا همه سبزه کوهساران همه گل

از فرقت توست در دل ما همه خار

وز طلعت تو به چشم یاران همه گل

٭٭٭

از جور بتی ز عمر خود سیر شدم

وز بیدادش ز عمر دلگیر شدم

از تازه جوانی که به پیری برسد

ناکرده جوانی به جهان پیر شدم

٭٭٭

از عشق تو جان بی قراری دارم

در دل ز غم تو خار خاری دارم

هر دم کشدم سوی تو بیتابی دل

می‌پنداری که با تو کاری دارم

٭٭٭

اول بودت برم گذر مسکن هم

دست از دستم کشی کنون دامن هم

من نیز بر آن سرم که گیرم سر خویش

با من تو چنان نه‌ای که بودی من هم

٭٭٭

زان روز که شد بنای این نه طارم

بس دور زد آسمان و گردید انجم

تا یک در بی‌نظیر آمد به وجود

وان در یگانه کیست مریم خانم

٭٭٭

من از همه عشاق تو مغموم‌ترم

وز جمله شهیدان تو مظلوم‌ترم

فریاد که من از همه دیدار تو را

مشتاق‌ترم وز همه محروم‌ترم

٭٭٭

در دهر چه غم ز بینوایی دارم

در کوی تو چون ره گدایی دارم

بیگانه شوند گر ز من خلق چه باک

چون با سگ کویت آشنایی دارم

٭٭٭

این گل که به چشم نیک و بد خارم ازو

رسوا شده‌ی کوچه و بازارم ازو

من می‌خواهم که دست ازو بردارم

دل نگذارد که دست بردارم ازو

٭٭٭

هر گل که شمیم مشکبار آید ازو

بی‌روی تو خاصیت خار آید ازو

جانی که گرامی‌تر از آن چیزی نیست

ای جان جهان بی تو چکار آید ازو

٭٭٭

بر روی زمین نه کار یک کس دلخواه

کار همه کس ز آسمان ناله و آه

کاری چو زمین و آسمان نگشایند

بس دیدن خاک تیره و دود سیاه

٭٭٭

این ریخته خون من و صد همچو منی

هر لحظه جدا ساختی جانی ز تنی

عذرت چه بود چو روز محشر بینی

بر دامن خویش دست خونین کفنی

٭٭٭

ای خواجه که نان به زیردستان ندهی

جان گیری و نان در عوض جان ندهی

شرمت بادا که زیردستان ضعیف

از بهر تو جان دهند و تو نان ندهی

٭٭٭

افسوس که از همنفسان نیست کسی

وز عمر گرانمایه نمانده است بسی

دردا که نشد به کام دل یک لحظه

با همنفسی بر آرم از دل نفسی

٭٭٭

هرچند که گلچهره و سیمین بدنی

حیف از تو ولی که شمع هر انجمنی

ای یار وفادار اگر یار منی

با غیر مگو حرفی و مشنو سخنی

٭٭٭

آن می‌کشد ار دور ز کوی تو بمیرم

کز مردن من غیر رساند خبر آنجا