هند چو فردوس شد از صحبت من

بهر هوایش کنون آیم به سخن

شیر صفت مرد به یک توی قبا

گرم چو شیر است گرش نیست عنا

نه چو خراسان که تن از برف فزون

سرد ساری است به ده شقه درون

آنکه به گرماست همین رنجش و بس

لیک شود کشته ز سر ما همه کس

نی چو خراسان که دو سه هفته گلش

آمد و بگذشت چو سیلی ز پلش

وین گل ما بعضی اگر خشک شود

طبله درون نافه چو از مشک شود

میوه‌ی بی خسته که نبود به جهان

برگ که چون میوه بود خورد مهان

موز همان میوه‌ی بی خسته نگر

برگ ز تنبول نگر بابت خور