از دوری خود جانا حال دل من بشنو

اندوه فراق گل ازمرغ چمن بشنو

زان موی بناگوشت هر کس گله‌یی دارد

آن طره به یکسو نه از گوش سخن بشنو

نافه همه بوی خوش ازبوی تو می دزدد

غمازی آن دزدی ازمشک ختن بشنو

از باد هوایت دل صد جان بدید این خود

به شگفت گلی دیگر ای غنچه دهن بشنو

تو جان منی و من دور از تو همی میرم

ای جان جدا مانده آخر غم تن بشنو

بشکست می لعلت چون توبه‌ی خسرو را

اکنون صفت مستی زان تو به شکن بشنو

به گستاخی حدیث بوسه گفتم

به خنده گفت کای خسرو دهان کو؟

امروزدر جانم سخن فردای وصلم در دهن

او در غم امروز من من در غم فردای او

هرشب روم با چشم تر آن جا که بود آن سیم بر

گر چه از ونبود اثرباری ببینم جای او