لب لعلت به لطافت گرو از جان ببرد

روی رنگین تو آب گل خندان ببرد

گر نه لنگر شود اندوه چو کوه تو مرا

باد برداشته تا خاک خراسان ببرد

باد مشک ازسر زلفش بوزید ای بلبل

بوستان را خبری ده که صبا می آید

عاشقان را بگه رفتن و باز آمدنش

دل ز جامی رو دو باز به جا می‌آید

ما به نظاره‌ی آن ماه چنان مستغرق

که همه خلق به نظاره‌ی ما می آید

جان کنم پیش و جهان هم اگرم دست دهد

اندران راه که آن جان جهان می‌آید