رخی که برکف پای تو سیم تن مالم

دریغم آید اگر برگل و سمن مالم

دران شبی که کنم گشت کوی تو همه روز

دو دیده را به کف پای خویشتن مالم

غبار کوی تو با خویشتن برم در خاک

عبیر رحمت جاوید برکفن مالم

مرا اگر چه که بردست غم فروخته‌ای

هنوز داغ غلامیت بر جبین دارم

چنان اسیر بتم که زقبله نیست خبر

زمن حکایت بطحی مپرس کز چینم