دل بازبهوش آمد جانان که می‌آید؟

بیمار به هوش آمد درمان که می آید ؟

ای دل تو نمی‌گفتی که اینک ز پی مردن

اسباب مهیا کن آن جان که می آید ؟

خود نامه‌ی خویش آورد از بهر قصاص آمد

سرخاک ره قاصد فرمان که می آید ؟

گفتم که بسوزم جان برآتش روی تو

گفتا که چرا غم را پروانه نمی‌یابد

گفتم که شوم محرم در مجلس خاص تو

گفتا که حریف ما دیوانه نمی‌باید

بر ما فتد ار تا بی زان رخ چه شوی رنجه

مهتاب ز افتادن افگار نخواهد شد

در خواب نبینید رخ آرام دگر بار

هر دل که طلب در طمع و صل شما کرد

گفتم به من افگن نظر به چشم ببستی

تا چشم خوشت بسته‌ی آن یک نظرم کرد