بهر گشاد عالمی بگشا ز زلف خود خمی

در پیچ پیچ زلف تو پوشیده شد چون عالمی

با خویش گویم راز تو می گویم و دم در کشم

اشک آیدم کاندر غمت انبار گردد محرمی

ای که بی فایده پندم دهی آن روی نه دیده

گر ببینیش تو هم گوش به آن پند نداری

روبگردان ای صبا بر من ببخشای و بیا

کز تو بوی آن نگار آشنا آید همی

بوی گل گه گه که می آید زمن جان می‌رود

زانکه من می‌دانم و من کز کجا آید همی

جای آن باشد که دل چون گل ز شادی بشکفد

کز صبا امروز بوی آن جوان آید همی

می‌رود آن نازنین گیسو کشان از هر طرف

صد هزاران دل به دنبالش کشان آید همی

جان من گر زنده ماند جاودان نبود عجب

کاب حیوان از لبت در جوی جان آید همی

خواستم جورت بگویم خون دل بر بست لب

لیک رخ را چون کنم دارد زیان زرگری

تو ز حال من چه دانی که به خون چگونه غرقم؟

چو درین محیط هامون گهی آشنا نکردی