هنوزت ناز گرد چشم خواب آلود می‌گردد

هنوز از تو شکیب عاشقان نابود می‌گردد

مرا چون می کشی جانا شفاعت می‌کند جانم

نمی‌گوید مکش اما سخن در لاغری دارد

ز گریه زیر دیوار تو هم غمناک و هم شادم

غم آن کافتد و شادی آن کان برسرم افتد

مکن عیب ار بنالد جان چو نقد تن همه بردی

کی کس خانه غارت گشت بی‌فریاد کی ماند

ز چشم کافرت کز غمزه لشکر میکشد هر سو

به هفت اقلیم تن یک منزل آبادان نمی‌ماند

نه‌یی با بنده چون اول بدین خوش میکنم دل را

که پیوسته مزاج آدمی یکسان نمی‌ماند

بدینسان کز تب هجران تنم در زیر پیراهن

همی سوزد عجب دارم که پیراهن نمی‌سوزد

چراغ من نمی‌سوزد شب ازدلهای سرد من

چراغ خانه‌ی همت به هم روشن نمی‌سوزد

غم خسرو هخی دانی و نادان می‌کنی خود را

مرا این کشت ورنه طعنه‌ی دشمن نمی‌سوزد

تن نازک کجا تاب خرابیهای عشق آرد

چگونه مرغ خانه در ده ویران بیاساید

مرا گویی که دل بر یار دیگر به نهم لیکن

همین در دل تو می گنجی کسی دیگر نمی‌گنجد

ز هجرت موی شد خسرو ولی از شادی وصلت

بین آن موی را باری در کشور نمی‌گنجد

دو بوسم لطف کردی و شدم هم در یکی بیهش

رها کن ناز سر گیرم که گم کردم شمار خود

چو سنگ نازنینان گل بود برروی مشتاقان

من ازدیده پذیرم هر گلی کان نازنین بخشد