بازآن سوار مست به نخجیر می‌رود

دستم ز کار و کار ز تدبیر می رود

من بیهشم که می‌دهد از سرو من نشان

این باد مشک بو که به شبگیر می‌رود

هر ساعتی که می گذرد قامتش به دل

گویا که در درونه‌ی من تیر می‌رود

دیوانه شد دلم ره زلف تو برگرفت

مسکین به پای خویش به زنجیر می‌رود

عشقست نه سرسریست که با عشق آدمی

یا جان برآید آنگه و یا شیر میرود

گشتم در آب دیده چنان غرق کاین زمان

کاین باد پای عمر به شتاب میرود

ما را زطاق ابروی جانان گزیر نیست

زاهد اگر به گوشه‌ی محراب می‌رود

بیداریم بکشت وه ای ساربان خموش

کاین سو زم از افسانه شنیدن نمی‌رود

می‌بینمش ز دور نیم سیر چون کنم

چون تشنگی آب ز دیدن نمی‌رود

خسرو تو لاف زهد به خلوت چه میزنی

کاین آرزو به گوشه خزیدن نمی‌رود

کی درد ناکتر بود از حسرت فراق

جلاد گر به گاه قصاصی استخوان برد

برعقل خویش تکیه مکن پیش عشق از آنک

دزدی است کو نخست سرپاسبان برد

خون ریز گشت مردم چشمت چو ساقیی

کز دست وی قرابه‌ی می سرنگون شود

گویند بگسلد چو به غایت رسید عشق

جانم گسست و عشق به غایت نمی‌رسد

گمره چنان شدست دلم با دهان تو

کس از کتاب صبر هدایت نمی‌رسد

به گذشت دوش زلف و رخت پیش چشم من

ماهی گذشت و شب به نهایت نمی‌رسد

ای درج لعل دوست مگر خاتم جمی

زینسان که دست کس به نگینت نمی‌رسد

هرگز ترا چنان که تو بی کس نشان نداد

پای گمان به صد یقینت نمی‌رسید