دل من رفت نتوان یافت بازش

که دستی نیست بر زلف درازش

کی بود آنکه نشینم با تو

باده در دست و گل اندر آغوش

هست بازار تو در دلها گرم

حسن چندان که توانی بفروش

دل رفت و روزها شد کز وی خبر نیاید

ای دور مانده چو نی در زلف عنبر ینش

طاقت ندارد آن رخ از نازکی نفس را

ای بار تند مگذر بر برگ یاسمینش

ای جامه دار ازینسان چستش مبند یکتا

کز بخیه نقش گیرد اندام ناز ننینش

دل رفت و در زنخدانش آوا ز دادم او را

گفت اینکم معلق در نیمه راه چاهش