بتم چو روی سوی خانه‌ی کتاب آرد

زخلق اگر نکند رخ نهان که تاب آرد

کجاست ساقی بیدار بخت و خواب آلود

که بهر دادن جام شراب برخیزد

غلام نرگس مستم که بامداد پگاه

قدح بدست گرفته زخواب برخیزد

سخن همان قدری گو که من توانم زیست

نمک همان قدری زن که در جگر گنجد