سروی چنین یا سوسنی یا از گل تر خرمنی

یعنی تو پهلوی منی یارب تویی این یا نه‌ای؟

تو مست و دلها بردرت گشته روان از هر طرف

در چار بازار بلا نرخ دل ارزان کرده‌ای

ای درد تو مهمان من مهمان دردت جان من

درد تو تنها زان من درمان تو زان همه‌ای

بس که دو دیده‌ی سیه بر کف پای سودمش

گشت سفید چشم من شد کف پای او سیه

سینه ام را از غم عالم تو بی غم کرده‌ای

از غم خود تا مرا رسوای عالم کرده‌ای

گر به آغوش بریزند گل اندر برمن

آنهمه خار بود چون تو در آغوش نه ای

دوش گفتی که کنم چاره‌ی کارت فردا

آخر امر و زچرا بر سخن دوش نه‌ای ؟