باز بوی گل مرا دیوانه کرد

باز عقلم را صبا بیگانه کرد

بازم از سر تازه شد مستی عشق

بس که بلبل ناله‌ی مستانه کرد

گل چو شمع خوبرویی برفروخت

بلبل بیچاره را پروانه کرد

جان برد از خانه‌ی تن عاقبت

این چنین عشقت که در دل خانه کرد

قصه شیرین عجب افسانه‌یی است

کوهکن خواب اندرین افسانه کرد

خورد خسرو نیست جز غم چاره چیست

چون خدا این مرغ را این دانه کرد

دوش دل در کوی او گم کرده‌ام

دوستان برخاک راهش بنگرید

کور بادا چشمتان گر صبحگاه

پی من آن روی چو ماهش بنگرید