زمستان می رود ایام شادی پیش می‌آید

ز باد صبح ما را بوی آن بد کیش می آید

من امروز از طریق اشک خون آلود خود دیدم

که بنیاد دل پر خون من برکنده می آید

تو خود دانی که نتوان زیست بی تو لیک حیرانم

که ترک دوستان مهربان از دوست چون آید؟