دل نیست که در روی غم دلدار نگنجد

سندان بود آن دل که در او یار نگنجد

ای آنکه ز دردت خبری نیست مکن عیب

گر سوخته‌یی از دل افگار بنالد

خسرو اگر از درد بنالد چه توان گفت

عیبی نتوان کرد که بیمار بنالد

در عرصه‌ی بستان جهان سرو قباپوش

خیزد بسی اما چو تو چالاک نیفتد

آسان شود این مشکل درویش تو امشب

کاحوال جهان جمله به یک حال نماند

تغافل کردنت بی‌فتنه‌یی نیست

فریب صید باشد خواب صیاد

مرا گرد سران چشم بیمار

به گردان لیک قربان کن نه آزاد

چو یاد عاشقان در دل غم آرد

نمی‌دارم روا کز من کنی یاد

چو ذوق عشق‌بازی می‌شناسم

من از تو جور خواهم دیگران داد

دلا وقت جفا فریاد کم کن

که هنگام وفا خوش نیست فریاد

مکن خسرو حدیث عشق شیرین

اگر با خود نداری سنگ فرهاد