گر خود سخن ز زهره و از ماد بشنوم

نبود چنان کزان بت دلخواه بشنوم

بی‌خوابیم بکشت وه از من که هر شبی

بنشینم و فسانه‌ی آن ماه بشنوم

آواز ارغنون ندهد ذوقم آن‌چنان

کاو از پای اسپ تو ناگاه بشنوم

دل پاره‌های خون فگند همچو برگ گل

چون بوی تو ز باد سحرگاه بشنوم

خود را کنم سپند و نخواهم ترا گزند

از عاشقان چو بر در تو آه بشنوم

چو غنچه تا، دل بستم ای بهار جوانی

به هیچ جا ننشستم که جامه‌یی ندریدم

اگر به تیغ سیاست مرا جداکنی از خود

ز تو برید نیارم ولی زخویش بریدم

به عین بی‌هوشیم رخ نمود و گفت که چونی

چه تشنگی برد آبی که من به خواب بدیدم

کنون که توبه شکستم کدوی می بسرم نه

چنانکه کاسه‌ی سر بشکند ز بار سبویم

پگه بیامد و همسایه گفت خوابم نیست

که ناله‌های تو در سینه کار می‌کندم

دوش گفتی که وفای بکنم ترسم از آنک

ناگهان در دلت آیت که کنم یا نکنم ؟

ترک دنیا کنم ار سوی خودم راه دهی

کو سر کوی تو تا من زجهان در گذرم

بس که بیرون و درونم همگی دوست گرفت

بوی یوسف دمدار باز کنی پیر هنم

چند گویند که رسوا شدی از دامن چاک

چاک دل را چه کنم گیر که دامن دوزم !

یکزمان پیش من ای جان و جهانم بنشین

تا بدان خوشدلی از جان وجهان برخیزم

گفتیم یاز من و یاز سر جان برخیز

از تو نتوانم ولیک از سر جان برخیزم

از پس مرگ اگر بر سر خاکم گذری

بانگ یایت شنوم نعره زنان برخیزم

من که پا تا به‌ی همت کنم از اطلس چرخ

افسر جم نگر این ژنده که بر سر بستم

عقل گوید پارسایی پیشه کن

مست عشقم پارسایی چون کنم

بی رقیب آی شبی با پیشت

حال خود گویم و تنها گویم

سر نهم بر کف یایت و آنگاه

لیتنی کنت ترا با گویم

باز آ که شهر بی تو تاریک و تیره باشد

در شهر بی تو نتوان والله که در جهان هم

خواهی بدیده بنشین خواهی به سینه جاکن

سلطان هر دو ملکی این زان تست وآن هم

صد منت از تو بر من کز دولت جمالت

بد نام شهر گشتم رسوای مردمان هم