بهار، شخصيتى چند ساحتى داشت: سياستمدار و مورخ و نويسنده و اديب و شاعر بود. از اين‌رو، آثار او پهنه‌هاى تاريخ و سياست و ادب و فرهنگ و شعر را دربر مى‌گيرد. در آغاز جوانى بيشتر قصايدى در مدح و رثاى پيامبر (ص) و ائمه‌اطهار (ع) مى‌‌سرود که هم نشان‌دهنده اخلاص و شور مذهبى او است و هم برحسب وظيفه ملک‌الشعرائى وى بوده است. با آغاز شدن انقلاب مشروطيت، به سياست روى مى‌آورد و شعرش رنگ و بوى سياسى مى‌يابد. در اشعارى چون ”کار ايران با خداست“، ”الحمدالله“، ”ترانهٔ ملي“، ”وقت کار است“، ”فتح تهران“، ”فتح الفتوح“، و اشعار ديگر، گرايش سياسى و دلبستگى خود را به سرنوشت کشور نشان مى‌دهد. اشعار سياسى او داراى سه ساحت عمده است: وطن، آزادى و تجدد وطن براى بهار، معنائى وسيع دارد. او به ايران‌زمين با همه تاريخش، از آغاز اساطيرى آن، تا روزگار خويش و با تمام فراز و نشيب‌ها و پيروزى‌ها و شکست‌هايش دل مى‌بندد و قهرمانانش را، از کيومرث تا ستارخان، و ساير قهرمانان انقلاب مشروطيت، دوست مى‌دارد. او مانند برخى روشنفکران روزگار خويش، شيفته کامل تاريخ پيش از اسلام ايران نيست و آن بخشى از تاريخ کشور را ناديده هم نمى‌انگارد. از اين رو همه قهرمانان باستانى و تاريخى و اسطوره‌اى را گرامى مى‌دارد. از فريدون و کاوه و رستم و اسفنديار با همان شورى سخن مى‌گويد که از شاه عباس اول و نادرشاه و ستارخان و ديگران. فردوسى و رودکى و انورى و فرخى و مسعود سعد سلمان و ناصرخسرو برايش همانقدر ارزش دارند که سعدى و حافظ و طبري... بنابراين وطن براى او برآيند همه آرزوها، آرمان‌ها، خاطرات، تاريخ و منافع مردمى کهن در سرزمينى ديرينه سال است؛ و اين مفهوم جديدى از وطن است که زمينهٔ آن از ديرباز در ايران وجود داشته و در سايهٔ نظريه‌ها و فرضيه‌هاى جديد تقويت شده است.


بهار در بسيارى از اشعار خود به وطن و سرنوشت آن اشاره‌اى دارد، در قصيدهٔ ”به ياد وطن“، پس از وصف کردن مناظر درهٔ زيباى لزن، به ياد وطن مى‌افتد:


گم شد ز نظر آن همه زيبائى و آثار وين حال، فراياد من آورد وطن را
شد داغ دلم تازه که آورد به يادم تاريکى و بدروزى ايران کهن را


و در پايان آن قصيده هموطنانش را از سر اخلاص دعا مى‌کند:


يا رب تو نگهبان دل اهل وطن باش کامّيد بديشان بود ايران کهن را


و در آنجا که وطن را در خطر مى‌بيند براى هشدار به هموطنانش، از اعماق جان فرياد برمى‌آورد:


بذل جان در ره ناموس و وطن چيزى نيست
بى‌وطن خانه و ملک و سر و تن چيزى نيست
بى‌وطن منطق شيرين و سخن چيزى نيست
بى‌وطن جان و دل و روح و بدن چيزى نيست
بى‌وطن جان و دل و روح و بدن در خطر است
اى وطن‌خواهان، زنهار، وطن در خطر است


بهار را به حق شاعر آزادى و ستايشگر آزادى دانسته‌اند. او وارث ارزش‌هاى انقلاب مشروطيت است. از اين‌رو به آزادى دلبستگى شديد دارد و تا پايان عمر انديشه آزادى همراه وى است. او در مبارزات سياسى و در شعر خويش ستايشگر صادق آزادى است. البته در اشعار دوران جوانى خود هنوز از آزادى تصورى خام دارد و آن را در وجه منفى مى‌جويد. يعنى مى‌خواهد کشور يا مردم از چيزهائى آزادى‌کُش رها شوند. يعنى جويا و خواهان آزادى از استعمار و فشار همسايگان زورمند و زورگو، آزادى از استبداد سياسي، و آزادى از بى‌قانونى دستگاه ديوانى و نظاير آنها است و آشکار است که مانند ساير هموطنانش براى دستيابى و حق انديشيدن به آزادى مثبت يعنى مشارکت همگانى در قدرت و اداره جامعه فرصتى نيافت. مهم‌ترين شعر سياسى روزگار جوانى او با مطلع ”باشه ايران ز آزادى سخن گفتن خطاست“ آغاز مى‌شود و در شعرى ديگر مى‌سرايد:


آزادى و مشروطيت افتاده به زحمت
اين گوهر پرشعشعه در کان نهنگست


بنابراين، آزادى براى او گوهرى درخشان است که بايد عزيزش داشت و نگذاشت که در کام نهنگ استبداد يا استعمار بيفتد.