از اشعار فارسى بهائى گذشته از چند غزل و قطعه و رباعى و ابيات پراکنده که در سفينه‌ها و مؤلفات وى باقى مانده ، سه مثنوى جداگانهٔ مستقل باقى است:


۱. منظومه‌اى به وزن و سياق و روش و حتى به لحن و زبان خاص مثنوى جلال‌الدين محمدبلخى مولوى معروف به رومى که در هيچ يک از مأخذ و تراجم ذکرى از آن و اندک اشاره‌اى بدان نيست و اگر در حين تأليف اين رسالت ناچيز دوست ديرين راسخ من اديب و شاعر روشن طبع آقاى يحيى ريحان مرا به نسخه‌اى از آنکه به‌دست آورده بود، راهنمائى و ارشاد نمى‌کرد، شايد هرگز به بودن چنين منظومه‌اى پى نمى‌بردم. اين منظومه شامل ۱۴۳۴ بيت است که در منتهاى دل‌انگيزى به همان سبک خاص سروده و در کمال شباهت به گفتار جلال‌الدين محمد است و گمان ندارم کسى توانسته باشد تاکنون بدين خوبى از آن سبک خاص پيروى کند و در منتهاى صراحت در آن سخن رانده و مضامين عارفانهٔ دقيق دلنشين را در آن کمال خوبى پرورانده و کسى تاکنون در زبان فارسى بدين آشکارى سخن منظوم نسروده و حقايق زندگى را بدين درجه از صراحت نگفته است و شايد به همين جهت است که خود آن را انتشار نداده و تا بدين‌ پايه اين منظومه که يکى از بهترين آثار نظمى عرفاى ايرانى است گمنام و ناياب مانده است، زيرا که در آن همهٔ دنياداران و پاى‌بستگان جهان مادى را فضيحت‌زده کرده است و قطعاً نمى‌توانسته‌ است خود نسخه از آن به مردم دهد. اگر در سه جاى اين منظومه تخلص خود را نياورده بود، ممکن نبود کسى تصور کند از بهائى است. ظاهراً اين يگانه نسخه که از اين کتاب است از آغاز افتادگى دارد، زيرا که حمد و نعمت و خطبه‌اى که معمول شعرا در اينگونه آثار است، در آن نيست و بدين بيت آغاز مى‌شود:


گر شما را غفلت و آلايش است پيش ما هم رحمت و بخشايش است


و نيز ظاهراً از پايان آن چيزى افتاده يا آنکه مجال نکرده است به پايان رساند و ناتمام گذاشته، چنانکه از اشعار آن پيدا است از آثار پختگى تمام پايان زندگى او است. اصل مضمون اين منظومه داستانى است که شاهى طوطئى‌ داشته و آن را بسيار گرامى مى‌شمرده و براى آنکه طوطى بيناتر و داناتر شود و از مردم کشور او را خبر رساند، با دلسوزى تمام او را از خود دور کرده و به سفر در جزيره‌اى نزد دانشمندى فرستاده است که جهان گرديده و جهان ديده شود و او را از آنچه بيند آگاه کند و چون در اين منظومه داستانى طوطى به پايان نرسيده و نتيجه از بازگشت آن گرفته نشده، مى‌توان حدس زد که ناتمام مانده است يا اينکه نسخه ناقص است. بهائى در اين منظومه انسان را بدان طوطى تشبيه مى‌کند که از آن جهان براى جلب کمال به فرمان خداى بدين جهان به سفر آمده و حقايق زندگى مخصوصاً علايق مادى را از وطن و زن و فرزند و خويشاوند و سراى و سرمايه و پيشه و آز و طمع و هواجس جسمانى و گرفتارى‌هاى اين جهانى با کمال صراحت و استادى به همان زبان جلال‌الدين محمد بلخى شرح داده و همه جا دل‌زدودگى و دل‌گرفتگى خويش را از اين علايق ظاهر ساخته است و به گريختن و گسستن از آن ندا درمى‌دهد و پند مى‌گويد. به همان سبک مثنوى اغلب رشتهٔ سخن را مى‌گسلد و حکايات و تمثيل‌هائى در ميان سخن درج مى‌کند يا رشتهٔ حکايت را قطع مى‌کند و سخنان موعظت‌آميز در ميان جاى مى‌دهد و بيت آخر اين نسخه اين است:


لوح دوران شد تهى از نقش حق اى تو دفتردار برگردان ورق


اين نسخه تاريخ ندارد ولى از خط و کاغذ پيدا است که در پايان قرن گذشته نوشته شده و پس از اين منظومه مثنوى نان و حلوا نيز نوشته است. و چون نام اين منظومه معلوم نيست، عجالة تا نام حقيقى آن به‌دست آيد بايد آن را ”طوطى‌نامه“ ناميد.


در پايان اين نسخه بهائى صريحاً اشتياق خود را به خاک ائمهٔ اثنى‌عشر و مخصوصاً به سامره بيان مى‌کند و براى نمونه حکايتى از اين منظومه را با نتيجهٔ آن نقل مى‌کنم:


آن يکى طرار از اهل دوان رفت تا دکان بقالى روان
پس به آن بقال گفت اى ارجمند گردکانت را هزارى گو به چند
گفت: ده درهم، هزار اى مشترى زودتر درهم بده گر مى‌خرى
گفت: صد باشد به چند از گردکان؟ گفت: يک درهم بهاى آن بدان
گفت: با من گو که ده گردو به چند؟ گفت: عشر درهمى، اى دردمند
گفت: فرما قيمت يک گردکان گفت: آن را نيست قيمت اى فلان
گفت: يک گردو عطا فرما به من داد او را گردکانى بى‌سخن
باز کرد از او يکى ديگر طلب کرد خواجه او را داد بى‌شور و شغب
گفت: بازم گردکانى کن عطا گفت: بقال از کجائى اى فتى؟
گفت: باشد موطن من در دوان شهر مولانا جلال نکته‌دان
گفت: رو اى دزد طرار دغل ديگرى را ده فريب از اين اجل
باد نفرين بر جلال دين تو کو نمود اين نکته‌ها تلقين تو
اى تو کودن‌تر زبقال دکان بى‌بهاتر عمرت از ده گردکان
گر کسى گويد که از عمرت به‌جا مانده چل سال دگر اى مرتجا
چند باشد قيمت اين چل سال را بازگو تا برشمارم مال را
فاش مى‌بينم که مى‌خندى بر او خوانيش ديوانه از اين گفتگو
پاسخش بدهى که گر ملک جهان مى‌دهى نبود بهاى عشر آن
گر دهى صد ملک بى‌تشويش را مى‌فروشم کى حيات خويش را
ليکن اى کودن ببين بى‌قيل و قال مى‌دهى مفت از کف خود ماه و سال
بين که اين ديو لعين بى‌تاب و پيچ مى‌ستاند روز روزت را به هيچ
آخر آن عمرى که صد ملکش بها بود افزون نيست جز اين روزها
روزها چون رفت شد عمرت تلف نه ترا سرمايه، نه سودى به کف
آنچه قيمت بودش از عالم فزون گو چه کردى و کجا باشد کنون؟
اى دو صد حيف از چنين گنج گران کان زدست ما برون شد بى‌گمان
اى هزار افسوس و عالم‌ها دريغ کافتاب ما نهان شد زير ميغ
اى دريغ از گنج باد آورد ما اى دريغ آن کو بفهمد درد ما
دردها دارم به دل از روزگار محرمى کو تا کنم درد آشکار


۲. منظومهٔ دوم همان مثنوى ”سوانح‌السفرالحجاز“ معروف به نان و حلوا است که به همان وزن و سياق مثنوى مولوى سروده شده و بسيار معروف و رايج است و چندين بار در ايران و خارج از ايران جداگانه يا با کتاب‌هاى ديگر چاپ شده و نسخه‌هاى کامل آن شامل ۴۰۸ بيت است و بدين بيت آغاز مى‌شود:


ايها اللاهى عن العهد القديم ايها الساهى عن النهج القويم


و در ميان اشعار فارسى روان و شيوا گاهى از اينگونه ابيات تازى دارد.


۳. منظومهٔ شير و شکر، خود در کشکول آن در درج کرده و آن مثنوى است در بحر خبب که از بحور متداول در ميان شعراى عرب است و پيش از بهائى کسى در زبان فارسى به اين وزن مثنوى نسروده است و بيت اول آن اين است:


اى مرکز دايرهٔ امکان وى زبدهٔ عالم کون و مکان


و اين مثنوى شامل ۱۴۱ بيت است.


۴. مثنوى ديگرى به همان وزن مثنوى مولوى و نان و حلوا که به‌نام ”نان و پنير“ خوانده شد و شامل ۳۰۹ بيت است و در ذيل نسخهٔ ”پند اهل دانش و هوش به زبان گربه و موش“ در مصر چاپ شده است.