« مشورت می‌کرد، شخصی با یکی

تا یقینش رو نماید، بی‌شکی

گفت: ای خوشنام! غیر من بجو

ماجرای مشورت، با من بگو

من عدوم مر تو را، با من مپیچ

نبود از رأی عدو، پیروز هیچ

رو کسی جو که تو را او هست دوست

دوست بهر دوست، لاشک خیر جوست

من عدوم، چاره نبود کز منی

کژ روم، با تو نمایم دشمنی

حارسی از گرگ جستن، شرط نیست

جستن از غیر محل، ناجستنی است

من تو را، بی‌هیچ شکی، دشمنم

من تو را کی ره نمایم؟ ره زنم

هر که باشد همنشین دوستان

هست در گلخن، میان بوستان

هر که با دشمن نشیند، در ز من

هست اندر بوستان، در گولخن

دوست را مازار، از ما و منت

تا نگردد دوست، خصم و دشمنت

خیر کن با خلق، از بهر خدا

یا برای جان خود، ای کدخدا