عابدی، در کوه لبنان بد مقیم

در بن غاری، چو اصحاب الرقیم

روی دل، از غیر حق برتافته

گنج عزت را ز عزلت یافته

روزها، می‌بود مشغول صیام

قرص نانی، می‌رسیدش وقت شام

نصف آن شامش بدی، نصفی سحور

وز قناعت، داشت در دل صد سرور

بر همین منوال، حالش می‌گذشت

نامدی زان کوه، هرگز سوی دشت

از قضا، یک شب نیامد آن رغیف

شد ز جوع، آن پارسا زار و نحیف

کرد مغرب را ادا، وآنگه عشاء

دل پر از وسواس، در فکر عشاء

بس که بود از بهر قوتش اضطراب

نه عبادت کرد عابد، شب، نه خواب

صبح چون شد، زان مقام دلپذیر

بهر قوتی آمد آن عابد به زیر