هان! راز دل خسته‌ی ما فاش مکن

با یار عزیز خویش پرخاش مکن

آن دل که به هر دو کون سر در ناورد

اکنون که اسیر توست رسواش مکن

٭٭٭

خورشید رخا، ز بنده تحویل مکن

این وصل مرا به هجر تبدیل مکن

خواهی که جدا شوی ز من بی‌سببی؟

خود دهر جدا کند، تو تعجیل مکن

٭٭٭

ای نفس خسیس، رو تباهی می‌کن

تا جان خسته است روسیاهی می‌کن

اکنون چو امید من فگندی بر خاک

خاکت به سر است، هر چه خواهی می‌کن

٭٭٭

آخر بدمد صبح امید از شب من

آخر نه به جایی برسد یارب من؟

یا در پایت فگند بینم سر خویش

یا بر لب تو نهاده بینم لب من

٭٭٭

ای یاد تو آفت سکون دل من

هجر و غم تو ریخته خون دل من

من دانم و دل که در فراقت چونم

کس را چه خبر ز اندرون دل من؟

٭٭٭

ای دل، پس زنجیر تو دیوانه نشین

در دامن درد خویش مردانه نشین

ز آمد شد بیهوده تو خود را پی کن

معشوق چو خانگی است در خانه نشین

٭٭٭

گر زانکه بود دل مجاهد با تو

همرنگ شود فاسق و زاهد با تو

تو از سر شهوتی که داری، برخیز

تا بنشیند هزار شاهد با تو

٭٭٭

ای مایه‌ی اصل شادمانی غم تو

خوشتر ز حیات جاودانی غم تو

از حسن تو رازها به گوش دل من

گوید به زبان بی‌زبانی غم تو

٭٭٭

ای زندگی تو و توانم همه تو

جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی، از آنم همه من

من نیست شدم در تو، از آنم همه تو

٭٭٭

آن کیست که بی‌جرم و گنه زیست؟ بگو

بی‌جرم و گناه در جهان کیست؟ بگو

من بد کنم و تو بد مکافات کنی

پس فرق میان من تو چیست؟ بگو

٭٭٭

در عشق تو بی‌تو چون توان زیست؟ بگو

و آرام دلم جز تو دگر کیست؟ بگو

با مات خود این دشمنی از بهر چه خاست؟

جز دوستی تو جرم ما چیست؟ بگو

٭٭٭

دارم دلکی به تیغ هجران خسته

از یار جدا و با غمش پیوسته

آیا بود آنکه بار دیگر بینم

با یار نشسته و ز غم وارسته؟

٭٭٭

چندن که خم باده‌پرست است بده

چندان که در توبه نبسته است بده

تا این قفس جسم مرا طوطی عمر

در هم نشکسته است و نجسته است بده

٭٭٭

دل در طلب دنیی دون هیچ منه

بر دل غم او کم و فزون هیچ منه

خواهی که به بارگاه شاهی برسی

از کوی طلب پای برون هیچ منه

٭٭٭

آنم که توام ز خاک برداشته‌ای

نقشم به مراد خویش بنگاشته‌ای

کارم به مراد خود چو نگذاشته‌ای

می‌رویم از آن‌سان که توام کاشته‌ای

٭٭٭

ای لطف تو دستگیر هر بی‌سر و پای

احسان تو پایمرد هر شاه و گدای

من لولیکم، گدای بی‌برگ و نوای

لولی گدای را عطایی فرمای

٭٭٭

پیری بدر آمد ز خرابات فنای

در گوش دلم گفت که: ای شیفته رای

گر می‌طلبی بقای جاوید مباش

بی‌باده‌ی روشن اندرین تیره‌سرای

٭٭٭

عشقی نبود چو عشق لولی و گدای

افگنده کلاه از سر و نعلین از پای

پا بر سر جان نهاده، دل کرده فدای

بگذاشته از بهر یکی هر دو سرای

٭٭٭

عیشی نبود چو عیش لولی و گدای

او را نه خرد، نه ننگ و نه خانه، نه جای

اندر ره عشق می‌دود بی‌سر و پای

مشغول یکی و فارغ از هر دو سرای

٭٭٭

نی بر سر کوی تو دلم یافته جای

نی در حرم وصل نهاده جان پای

سرگشته چنین چند دوم گرد جهان؟

ای راه‌نما، مرا به خود راه‌نمای