در حضرت پادشاه دوران ماییم

در دایره‌ی وجود سلطان ماییم

منظور خلایقست این سینه‌ی ما

پس جام جهان نمای خلقان ماییم

٭٭٭

افتاده منم به گوشه‌ی بیت حزن

غمهای جهان مونس غمخانه‌ی من

یا رب تو به فضل خویش دندانم را

بخشای به روح حضرت ویس قرن

٭٭٭

ای چشم من از دیدن رویت روشن

از دیدن رویت شده خرم دل من

رویت شده گل، خرم و خندان گشته

روشن مه من گشته ز رویت دل من

٭٭٭

ای دوست ترا به جملگی گشتم من

حقا که درین سخن نه زرقست و نه فن

گر تو زوجود خود برون جستی پاک

شاید صنما به جای تو هستم من

٭٭٭

بگریختم از عشق تو ای سیمین تن

باشد که زغم باز رهم مسکین من

عشق آمد واز نیم رهم باز آورد

ماننده‌ی خونیان رسن در گردن

٭٭٭

فریاد ز دست فلک بی سر و بن

کاندر بر من نه نو بهشت و نه کهن

با این همه نیز شکر میباید کرد

گر زین بترم کند که گوید که مکن

٭٭٭

ای خالق ذوالجلال وحی رحمان

سازنده‌ی کارهای بی سامانان

خصمان مرا مطیع من می‌گردان

بی‌رحمان را رحیم من می‌گردان

٭٭٭

بحریست وجود جاودان موج زنان

زان بحر ندیده غیر موج اهل جهان

از باطن بحر موج بین گشته عیان

بر ظاهر بحر و بحر در موج نهان

٭٭٭

جانست و زبانست زبان دشمن جان

گر جانت بکارست نگه‌دار زبان

شیرین سخنی بگفت شاه صنمان

سر برگ درختست، زبان باد خزان

٭٭٭

چندین چه زنی نظاره گرد میدان

اینجا دم اژدهاست و زخم پیلان

تا هر که در آید بنهد او دل و جان

فارغ چه کند گرد سرای سلطان

٭٭٭

رفتم به طبیب و گفتم از درد نهان

گفتا: از غیر دوست بر بند زبان

گفتم که: غذا؟ گفت: همین خون جگر

گفتم: پرهیز؟ گفت: از هر دو جهان

٭٭٭

رویت دریای حسن و لعلت مرجان

زلفت عنبر صدف دهان در دندان

ابرو کشتی و چین پیشانی موج

گرداب بلا غبغب و چشمت طوفان

٭٭٭

فریاد و فغان که باز در کوی مغان

می‌خواره ز می نه نام یابد نه نشان

زانگونه نهان گشت که بر خلق جهان

گشتست نهان گشتن او نیز نهان

٭٭٭

هستی به صفاتی که درو بود نهان

دارد سریان در همه اعیان جهان

هر وصف زعینی که بود قابل آن

بر قدر قبول عین گشتست عیان

٭٭٭

آن دوست که هست عشق او دشمن جان

بر باد همی دهد غمش خرمن جان

من در طلبش دربدر و کوی به کوی

او در دل و کرده دست در گردن جان

٭٭٭

یا رب ز قناعتم توانگر گردان

وز نور یقین دلم منور گردان

روزی من سوخته‌ی سرگردان

بی منت مخلوق میسر گردان

٭٭٭

یا رب زدو کون بی‌نیازم گردان

وز افسر فقر سرفرازم گردان

در راه طلب محرم رازم گردان

زان ره که نه سوی تست بازم گردان

٭٭٭

یا رب ز کمال لطف خاصم گردان

واقف بحقایق خواصم گردان

از عقل جفا کار دل افگار شدم

دیوانه‌ی خود کن و خلاصم گردان

٭٭٭

دارم گله از درد نه چندان چندان

با گریه توان گفت نه خندان خندان

در و گهرم جمله بتاراج برفت

آن در و گهر چه بود دندان دندان

٭٭٭

دنیا گذران، محنت دنیا گذران

نی بر پدران ماند و نی بر پسران

تا بتوانی عمر به طاعت گذران

بنگر که فلک چه میکند با دگران

٭٭٭

بر گوش دلم ز غیب آواز رسان

مرغ دل خسته را به پرواز رسان

یا رب که به دوستی مردان رهت

این گمشده‌ی مرا به من باز رسان

٭٭٭

یا رب تو مرا به یار دمساز رسان

آوازه‌ی دردم بهم آواز رسان

آن کس که من از فراق او غمگینم

او را به من و مرا به او بازرسان

٭٭٭

قومی که حقست قبله‌ی همتشان

تا سر داری مکش سر از خدمتشان

آنرا که چشیده زهر آفاق زدهر

خاصیت تریاق دهد صحبتشان

٭٭٭

فریاد ز شب روی و شب رنگیشان

وز چشم سیاه و صورت زنگیشان

از اول شب تا به دم آخر شب

اینها همه در رقص و منم چنگیشان

٭٭٭

رخسار تو بی نقاب دیدن نتوان

دیدار تو بی حجاب دیدن نتوان

مادام که در کمال اشراق بود

سر چشمه‌ی آفتاب دیدن نتوان

٭٭٭

با گلرخ خویش گفتم: ای غنچه دهان

هر لحظه مپوش چهره چون عشوه دهان

زد خنده که: من بعکس خوبان جهان

در پرده عیان باشم و بی پرده نهان

٭٭٭

حاصل زدر تو دایما کام جهان

لطف تو بود باعث آرام جهان

با فیض خدا تا بابد تابان باد

مهر علمت مدام بر بام جهان

٭٭٭

بنگر به جهان سر الهی پنهان

چون آب حیات در سیاهی پنهان

پیدا آمد ز بحر ماهی انبوه

شد بحر ز انبوهی ماهی پنهان

٭٭٭

چون حق به تفاصیل شون گشت بیان

مشهود شد این عالم پر سود و زیان

گر باز روند عالم و عالمیان

با رتبه‌ی اجمال حق آیند عیان

٭٭٭

سودت نکند به خانه در بنشستن

دامنت به دامنم بباید بستن

کان روز که دست ما به دامان تواست

ما را نتوان ز دامنت بگسستن

٭٭٭