سبک همان طرز فهميدن حقايق و تعبير آنها است، تعبير يا بيان هر امر منوط به طرز تفکر شخصى اتس که آن را مورد مطالعه و مشاهده قرار مى‌دهد، مثلاً فرض کنيد يک نقاش، يک روستائي، يک مهندس و يک رانندهٔ اتومبيل از راهى مى‌گذرند که در وسط مزارع احداث شده است ـ نقاش فقط مفتون جمال طبيعت و مناظر جالب توجه آن مى‌گردد ـ روستائى جز به غله و نوع خاکى که گندم در آن مى‌رويد توجهى ندارد ـ مهندس فکر خود را در ترسيم نقشهٔ زمين و راه‌هاى شوسه و پل‌ها و ساختمان‌هاى اطراف تمرکز مى‌دهد، و رانندهٔ اتومبيل به اين سو و آن سو نگاه مى‌کند و جز به طبيعت زمين نشيب و فراز آن به چيزى دقت ندارد.


حال اگر هر يک از چهار تن بخواهند نتيجهٔ مشاهدات خود را به رشتهٔ نگارش درآورند بديهى است که جز همان مستدرکات ذهنى خود چيزى نخواهد نوشت پس رابطه طرز مشاهده و طرز بيان به خوبى آشکار است.


سبک شامل دو موضوع است: فکر يا معني، صورت يا شکل. از توجه به جهان بيرون، فکرى در ما توليد مى‌شود و آن نمونه‌اى است از تأثير محيط در فرد ـ و ما آن فکر را با سوابق ذهنى خود منطبق و موافق مى‌سازيم و با همان جنبهٔ فکرى خويش براى شنوندگان تعبير مى‌کنيم، و اين نمونه‌اى است از تأثير فرد در محيط.


هر موضوع و فکري، شکل و قالبى براى تعبير،لازم دارد. خوانندگان يک اثر ادبى از روى مطالعه و آشنائى با شکل اثر، معنى را که منظور گوينده است درمى‌يابند. فکر در قالب جمل مستتر است و جداگانه بيان نمى‌شود. پس موضوع، خود در ادبيات جزء شکل محسوب مى‌گردد و هرگز نمى‌تواند از آن جدا باشد. از سوى ديگر مطلب يا فکر اصلى يک اثر ادبى شکل آن را تعيين مى‌کند و همين يگانگى فکر و شکل يا معنى و صورت است که بنياد سبک را تشکيل مى‌دهد.